eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت2🎬 خداحافظی کردم و پیاده شدم و از درب ورودی گذر کردم. یک بار دیگر هم به این
🎬 -" بهمون گفتن آوردن گوشی ممنوعه، جریانش چیه؟!" -"درست گفتن. آوردن گوشی ممنوعه و اگه آوردین تو خاک ایران میمونه و بعد پا تو آب می‌ذاریم! جزیرهْ آقاجون جزیره نظامیه و تمام افراد ساکن جزیره پاسدارهای نیروی دریایی سپاه‌ان؛ حتی آشپز‌ها پاسدارن. گوشی توی جزیره قدغنه. مگه اینکه نوکیای دو کُتو* باشه و اونم اگه دوربین نداشته باشه و اگه دوربین داره که بازم ممنوعه! هندزفیری و ایرپاد مارک آیفون هم ممنوعه. اگر نیاز به ارتباط گرفتن با خانواده و مواردی مثل این به وجود آمد گوشی من و بچه‌های تیم فیلم‌برداری و رسانه و گوشی جناب آقای آیین هست و میتونید استفاده کنید. سوال دیگه‌ای نیست؟!" و سکوت، تنها جواب همه‌مان بود. شروع کرد به تیک زدن لیست حضور و غیاب و تمام که شد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "اتوبوس منتظره آقا... کسی وسایلشو جا نذاره!" ساکم را برداشتم و رفتم بیرون. از سازمان تبلیغات هم خداحافظی کردم و جلوی در اتوبوس که بود فهمیدم نیاز دارم به قضای حاجت! دوان دوان وارد سازمان شدم و دنبال دستشویی گشتم. بین راه علم آموز را دیدم و گفتم: "آشیخ صالح! ساک منم ببر کنار خودت جا بده. منم الان میام!" صندلی که صالح انتخاب کرده بود طرف راننده بود و بین ما و راننده تنها یک صندلی دونفره دیگر بود که روی آن هم تیم رسانه نشسته بودند. دست چپ اتوبوس هم آقای آیین و شیخ محتشم نشسته بودند؛ درست رو به روی من و صالح. "سیری در سیره ائمه اطهار" را به صالح دادم و خودم "نخل و نارنج" را برداشتم که بیکار نباشیم؛ اما تا لای کتاب را باز کردیم چراغ را خاموش کردند و کمی بعد زیارت آل یاسین پخش شد و شروع کردیم در مورد انتظار برای امام زمان حرف زدن. گفتم: "به قول آذربون ماها منتظِر نیستیم، منتظَریم! امام زمانه که منتظر ماست. انتظاری که توی تک تک لحظات زندگی آدم تاثیر نداشته باشه انتظار نیست! حالا بعدا بیشتر در موردش حرف می‌زنیم." اتوبوس ایستاد و صدای جمعیتِ کنجکاو، خاموش شد. صدای بسته‌های چیپس و پفک و چرق چوروق تخمه‌های شکسته شده و کلیپ‌های اینستاگرام هم... صدای حرف زدن عقیل و اِرمیا که رشته‌ی کلامشان قطع نمی‌شد هم! مردی سوار شد. مردی سوار شد! مرد، خودش بود؛ در نگاه اول، خودِ خودش بود. آمد و ایستاد و ایستادند شیخ محتشم و آقای آیین، برای سلام و احوالپرسی. می‌شناختند انگار یکدیگر را از قبل. من هم ایستادم؛ و چند نفر دیگر... بی‌اختیار؛ نمی‌دانم چرا. دستش را آورد جلو؛ لبخندش شکافت، دندان‌های سفیدش را نمایان کرد و گفت: "سلام علیکم!" مردی بود نسبتا پیر، با بدنی فربه، با عمامه‌ی نجفی مشکی، لباده‌ی اتوشده و مرتب مشکی، عبای توری مشکی، چشم‌های قهوه‌ای و... ریش سفید با چند لاخ مشکی. دلیل سکوت اتوبوس را فهمیدم. حاج آقای مارانی، از "او" فقط یک عینک کم داشت. خودش بود؛ خودِ سید حسن نصر الله. و تا آخرِ سفر، سید را نصرالله صدا زدم. *** صدا، صدای شیخ محتشم بود که ایستاده بود کنارمان و بلند به همه میگفت: "پاشید که بریم سمت ستون دین! پاشید..." لب‌های به هم چسبیده و خشکیده‌ام را به سختی باز کردم و گفتم: "رسیدیم؟!" صالح را هم بیدار کردم. از اتوبوس که پیاده شدم، تازه فهمیدم لخت بیرون آمدن، آن با بدنی که از گرمای اتوبوس خیس عرق است، چه کار اشتباه و ایده‌ی مسخره‌ای است. حوصله لباس پوشیدن هم‌ نداشتم! دنبال بقیه، راه افتادم سمت سرویس‌های بهداشتی. آب، کمی مانده بود تا یخ بزند. نمی‌دانستم کجاییم که هوا این همه سرد شده. شاید سرد ترین سحر عمرم را می‌گذراندم. سجاده یا زیرانداز نداشتیم. کارتن هم پیدا نکردیم. چفیه‌هامان هم پر از خاک می‌شد. کفش‌هایمان در آوردیم و ایستادیم روی زمین سیمانی. کمبود مُهر اما بیداد می‌کرد. مهرهایم، پخش و تکه تکه شد بین‌مان؛ با سالاری و صالح و آقای آیین و شیخ محتشم ایستادیم پشت سر شیخ مرادی. در تمام نماز بدنمان می‌لرزید؛ من از همه بیشتر. زانویم یک وجب عقب و جلو می‌شد و نمی‌توانستم درست بایستم. سالاری که دستم را گرفت و فشار داد، آرام شدم؛ مجبور بودم آرام شوم! دیگر خاکی شدن لباس و سرما خوردن و روی زمینِ زبرِ سیمان و سنگریزه‌های تیز روی زمین اذیتمان نمی‌کرد. بقیه را نمی‌دانستم، من اما میخواستم قبل از رسیدن به جزیره، تا حد امکان خودم را به شرایط سخت زندگی نظامی عادت بدهم به خیال خودم! چیزی شبیه آنچه تمام عمر، به آن نزدیک شده‌ بودم. دم نیاوردن و تمام‌ حرف‌ها را به سکوت فراخواندن، تحمل کردن، نداشتن، ندیدن و طالب سختی و تنگنای هر چه بیشتر بودن. حالا میخواستم به زندگی نظامی شبیه شود مثلا! هر چند؛ چند ساعت بعد بدتر از همه‌ی آن سرمان آمد...! ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
همواره تجّسم قیام است حسین در سینه عاشقان، پیام است حسین در دفتر شعر ما، ردیف است هنوز دل چسب‌ترین شعر کلام است حسین دوستان عزیز عزاداران اباعبدالله قال رسول الله: یا فاطمة! کل عین باکیة یوم القیامة، الا عین بکت علیٰ مصاب الحسین فانها ضاحکة مستبشرة بنعیم الجنة . (فاطمه جان! روز قیامت هر چشمی گریان است، مگر چشمی که در مصیبت و عزای حسین گریسته باشد، که آن چشم در قیامت خندان است و به نعمت‌های بهشتی مژده داده میشود) 🏴شما به مجلس آقا امام حسین علیه السلام دعوت شدید. ان‌شاءالله از روزِ دوشنبه (۹ تیر ۱۴۰۴)، تا روزِ عاشورا پذیرای حضور شما عزیزان هستیم مکان برگزاری: مسجد باغ انار (سفر به کائنات) نشانی محل برگزاری: https://eitaa.com/joinchat/3525771335Cf16f4738fe عظم الله اجورنا و اجورکم 🖤 @anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت3🎬 -" بهمون گفتن آوردن گوشی ممنوعه، جریانش چیه؟!" -"درست گفتن. آوردن گوشی مم
🎬 سلام نماز را دادیم و رفتیم توی اتوبوس. مقصد بعدی‌مان، حاجی آباد بود؛ در آن، امام‌زاده‌ای در جوار اَرگی فرو ریخته، بر نخل‌های خرمای پیارُم حکومت می‌کند. بعد از نیم ساعت چرت زدن، به حاجی آباد رسیدیم. پیاده شدم برای دستشویی. از جلوی امامزاده که رد می‌شدم، گفتم: "الان که اتوبوس باید راه بیفته، قسمت کن برگشتنی بیام زیارتت!" سوار اتوبوس که شدم، صالح پیاده شد و وقتی برگشت، شروع کردیم به حرف زدن. نمی‌دانم چه شد اما بحث‌مان رفت سمت ولایت و امامت. گفتم: "به نظرم مهم‌ترین اصل دین، ولایته و پشت سر امام بودن. اگه دقت کنی تمام کسایی که عاقبت به خیر نشدن، تنها مشکل‌شون امام نداشتنه. این که فکر می‌کردن دین بدون امام و ولی داریم!" صالح گفت: "دقیقا! مثل طلحه و زبیر که آخر داستان خود واقعی‌شونو نشون دادن!" - "البته زبیر... داستانش فرق داره. اون متحول شد و نجنگید اما..." - "اما یه احمقی ترورش کرد!" - "که اونم فکر می‌کرد کشتن زبیر کار درستیه ولی کارش از فیلتر ولایت رد نشده بود! اونم عاقبت به خیر نشد... کلا هر چیزی تو هر زمانی از فیلتر ولایت رد نشه، آخر و عاقبت نداره!" - "اصل و اساس امامت چیه؟!" - "به طور کلی و به قول شهید مطهری، برای امامت سه تا اصل مطرحه... لطف و عصمت و تنصیص!" صالح گفت: "لطف؟!" - "آره! لطف! یه شرکت میاد یه وسیله برقی می‌سازه و لطف میکنه دفترچه‌شم میفرسته که بشه از وسیله‌هه استفاده کرد! دقت کن چی میگم: لطف می‌کنه! مسئله امامت لطفیه؛ یعنی خدا اومده دین ساخته و فرستاده برا آدما؛ لطف کرده یه شخصی رو هم فرستاده تا بشه با اون فرد جزئیات دینو در آورد و ازش استفاده کرد! عصمت و تنصیص هم که مشخصه! کسی عصمت داره که گناه نکنه، سابقه اسلامو بدونه و خودش سابقه‌دار باشه، از اولین مومنین باشه، کلی فداکاری کرده باشه، دغدغه اسلام داشته باشه، تو جنگا فرار نکرده باشه، چه‌می‌دونم... تنصیص هم از نص میاد! یعنی این مسئله تو قرآن و صراحتا تو حرفای پیامبر اومده باشه!" - "با این حساب تنها مصداق جانشین پیامبر امان علیه. یعنی هیچ کس دیگه این ویژگی‌ها رو نداره!" - "دقیقا! اسلام دو تیکه شد؛ چون اهل سنت به این اصول توجه نکردن. وگرنه مسئله امامت روشنه!" صالح گفت: "وقتی یه آدم وجود داره که هم معصومه و هم منصوص، چه نیازی به آقای ایکس یا وای هست؟! اصلا اینجا سقیفه یا همون مردم چیکاره‌ن که تصمیم بگیرن!" - دقیقا! اما خب! مردم نفهمیدن باید چیکار کنن. امام واقعی هم بیست و پنج سال از جایگاه حقیقیش دور شد و چیزی نگفت؛ علتشم این بود که ولی جامعه موظفه مردمش رو رشد بده و سطح فکرشونو ببره بالا. با انتخاب خودشون. ولو اشتباه! واسه همین بعد بیست و پنج سال توپِ خلافت اومد سمت امام علی! تازه می‌خواست قبول نکنه اما متوجه شد مردم به اون آگاهی‌های لازم رسیدن... هر چند‌‌..." صالح، وسط حرفم پرید: "هر چند... همونا شدن خوارج!" - "اینام باز مشکل‌شون فیلتر ولایت بود... میدونی چرا من به خیلی از هیئت‌ها و هیئتی‌ها و مداحی‌ها حس خوبی ندارم؟!" - "چرا؟!" - "چون ولایت یعنی پیروی تام؛ یعنی التزام عملی حقیقی به هر دستوری که ولی جامعه میده. هزار و چهارصد سال پیش ولی جامعه گفت جنگ برای به دست آوردن وحدت؛ کسایی که نجنگیدنو ما الان لعنت می‌کنیم! تمام مشکل غاصبای حق اهل بیت و شمر و یزید و ابن سعدی که الان لعنت‌شون می‌کنیم، این بود که امام زمان‌شونو نشناختن یا اگه شناختن ولایت مداری نکردن. امروز ولی جامعه میگه وحدت و بچه هیئتی ما وحدت شکنی می‌کنه! دقیقا طبق همین قاعده، این هیئتی اگه زمان امام علی بود، تو لشکر خوارج بود! مشکل من با برائتی جماعت اینه! کسی که خودشو چسبونده به امام علی ولی نمی‌دونه اون موقع برای خود امام علی وحدت و حفظ جامعه اولویت بود!" صالح همانطور که به من گوش می‌داد، پرده آبی رنگ را کنار زد. صبح شده بود! تابلوی کنار جاده، چند کیلومتری بندر شهید رجایی را نشان می‌داد و از کنار تشکیلاتی شبیه به پالایشگاه‌های گاز عبور می‌کردیم؛ یا کارخانه‌‌هایی که در مرحله گودبرداری و پی‌ریزی‌ست. حرف‌هایمان اینبار ادامه نداشت؛ این‌بار، امر به معروف و نهی از منکر! که به خوبی توانستم بحث را تتمه‌ی امامت کنم. با سرعت، به لنگه رسیدیم. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
📌۲ سفر، ۱ هدف: اکسیر حقیقت در سینمای اسطوره‌ای 🔸تولید فیلم‌های اسطوره‌ای در هالیوود جایگاه ویژه‌ای دارد؛ به گونه‌ای که کتابی به نام «سفر نویسنده» در آمریکا منتشر شده است که بیش از ۲۰ میلیون نسخۀ آن فروخته شده و خواندنش برای تمام کارگردانان و تهیه‌کنندگان هالیوودی ضروری است. 🔹این کتاب روش فیلمنامه‌نویسی با اسطوره را آموزش می دهد. نویسنده از سبک جوزف کمبل، اسطوره‌شناس ساده‌نویس آمریکایی، سود جسته است؛ به این معنا که می‌توان بر اساس سبک دیگر اسطوره‌شناسان نیز چنین آثاری را پدید آورد. گفتنی است در این کتاب، اندیشۀ «هنر برای هنر» و «هنر برای سرگرمی» رد شده است. 🔸نویسنده دربارۀ کتابش چنین نوشته است: در این کتاب دو سفر داریم: یکی سفرِ قهرمان ماجرا تا یافتن اکسیر حیات‌بخش و دیگری سفر و سلوک نویسندۀ فیلمنامه که در مسیر نوشتن، پیمان سلحشوری دارد که اکسیر حقیقت را کشف کند و آن را تبلیغ کند و پاس بدارد. 📔کتاب اسطوره‌های صهیونیستی در سینما، صفحۀ ۶۷ و ۶۸، محمدحسین فرج‌نژاد ⬅️برای تهیۀ این کتاب به سایت استاد فرج‌نژاد مراجعه کنید. 🎓 مؤسسهٔ فرهنگی رسانه‌ای استاد فرج‌نژاد 📲 سایت| آپارات|ویراستی|ایتا ❤️ @anarstory
«به نام خدای علی آفرین» «شهید محرابی» آن روز... آن روز سالن دعای ندبه نسبتاً شلوغ بود. نه زیاد. مراسم خیلی غریبانه پیش می‌رفت. مردم زودتر تشییع رفته بودند و خیلی ها نمی دانستند شهدا بهشت زهرا دفن می‌شوند. انگار که مراسم را عمومی اعلام نکرده بودند. سالن خنک بود و ورودی در آب می‌دادند. مداحی «رفیق نیمه راه من» پخش می‌شد و روی گونه بیشتر مردم قطره های اشک دیده می‌شد. جلوی در دژبان های ارتش به ترتیب ایستاده بود. بعضی هایشان آلات موسیقی دستشان بود. وارد که شدم ناخودآگاه بدون اینکه کسی چیزی بگوید یا نام شهیدی بیاورند شروع کردم به گریه کردن. همه همینطور بودند. انگار یک غم مشترک قلب هایمان را فشرده بود. به همدیگر نگاه می‌کردیم و اشک می‌ریختیم. شانه به شانه هم... به پرچم ایران نگاه می‌کردیم اشکمان در می‌آمد. نگاهمان به بچه ها می‌افتاد؛ می‌دویدند، باهم بازی می‌کردند، می‌خندیدند، بغضمان می‌گرفت. انگار همه چیز مانند لباس هایمان، سیاه رنگ بود.‌ در یک کلام، «غم‌زده» بودیم. اما ناامید نه، هر چند دقیقه یکبار شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» در سالن طنین انداز می‌شد. غمگین بودیم. اما همه آمده بودند برای تجدید پیمان! برای اینکه بگوییم تک‌تکمان محرابی هستیم. پسرانمان محمدرضا باغداری‌اند و دخترانمان فرشته باقری. مداح اعلام کرد که مردم بروند زیر تابوت شهید محرابی را بگیرند و بیاوردندش داخل. جمعیت جلوی در تجمع کرده بودند و من سر تا پا چشم شده بودم. من عاشق پرچم ایرانم. یعنی وقتی می‌بینمش انگار یک چیزی درونم فرو می‌ریزد. قند توی دلم آب می‌شود و زیر لب قربان صدقه‌اش می‌روم. تابوت شهید که داخل شد فروریختم. گلبرگ های خوشبخت رز، بالای تابوت می‌رقصیدند و سالن دعای ندبه پر از صدای «یا حسین» شده بود. پرچم ایران دور تابوت پیچیده شده بود. مانند یک ملجاء، یک پناه... تا شهید محرابی را دیدم فکر کردم یعنی می‌شود ماهم یک روز اینگونه بشویم؟ از لحاظ پیچیدن پرچم ایران دور تابوت نمی‌گویم. از لحاظ عاشقی، از لحاظ فداکاری، شجاعت! با خودم می‌گویم مگر می‌شود انقدر شجاع بود؟ در این مدت فهمیده بودم خیلی از ما لاف شجاعت می‌زنیم. منظورم از ما بیشتر خودم است. لاف شجاعت، لاف دینداری، لاف مردم دوستی و مذهبی بودن. وقتی آن پیکر را دیدم که روی دست مردم می‌رفت از خودم بدم آمد. از دغدغه هایم، از حرف هایم، از عبادت هایم، از کارهایم. فقط یک چیز خواستم. خودم را سپردم دست خودش. گفتم نمی‌خواهم بی‌درد باشم. من هم می‌خواهم مانند تو باشم. شجاع، فداکار، وطن دوست! نماز را که بر پیکر خواندیم؛ شهید بر بال فرشتگان رفت برای تدفین و من ماندم. من ماندم با یک سالن تقریبا خالی. یک سالن تقریبا خالی با یکی از غریبانه‌ترین صحنه هایی که تا آن لحظه دیده بودم. ✍روغنی
«شهید باغداری» ساعت یک ربع به چهار بود. گفتم سالن تقریباً خالی بود. بیشتر مردم رفته بودند تدفین شهید محرابی. فکر می‌کردم شهید بعدی شهید باقری است. اما نبود. مداح گفت برای آمدن شهید باغداری آماده شوید. اول نفهمیدم. گفت باغبانی یا باغداری. مردمِ کمی جلوی در جمع شدند و باز پرچم ایران را دیدم؛ دور یک مکعب مستطیل چوبی. روی تابوت، عکس یک جوان لبخند می‌زد. با لباس نیروی انتظامی. غریبانه روی دست دژبان ها می‌رفت. قلبم شکست. طولی نکشید تا پیکر به سکوی جلوی سالن رسید. همه مشغول درست کردن صف های نماز بودند که صدای جیغ دردناکی در سالن پیچید. «پسرم» دلم می‌خواست آن لحظه زنده نباشم. «پسرم» گفتن هایش دلم را خون کرده بود. انگار کسی یک شی نوک تیز را فرو می‌کرد توی قلبم. من که جلو را نمی‌دیدم ولی صدا ها را اینگونه در ذهنم مجسم کردم. مادر را از پیکر جدا کردند که نماز را بخوانند. صدای گریه و جیغش از گوشه‌ی سالن می‌آمد. آهنگ نفس هایش را می‌شنیدم. آرام تر شده بود. حداقل آرام تر از قبل. کسی که پشت بلندگو بود گفت: «نماز می‌خوانیم بر پیکر شهید...» کاش نگفته بود. کاش، کاش بدون حرف و نیت نماز را می‌خواند و نبود پسر را دوباره به مادر یادآوری نمی‌کرد. یا اگر این اتفاق ها می‌افتاد؛ کاش حداقل من آن صدا را نمی‌شنیدم. نمی‌دانم نام آن صدا را چه چیزی بگذارم. زجه؟ گریه بلند؟ جیغ؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم بین صدای بلندگو و الله اکبر گم شد. آن صدا گم شد. اما یک مسئولیت سنگین روی دوش های من گذاشت. خودم را نسبت به آن غصه‌ی عمیق داخل قلبش مسئول میدانم. بعد از نماز برای خاکسپاری، جمعیت خیلی خیلی کمی با شهید باغداری رفتند. شاید چون بعد او نوبت نماز و خاکسپاری شهید باقری بود. وقتی پیکر او رفت چشمم افتاد به یک پسر یکی دو ساله‌ی گردالو. با موهای خرمایی رنگ لخت، که برایش چتری زده بودند. کمی اینور و آنور دوید و رفت بغل مادرش؛ شروع کرد به غرغر کردن. مادرش گفت: «دیگه خسته شدی علی.» در آغوشش گرفت و از زمین بلندش کرد. به علی نگاه کردم. فکر کردم چقدر برای یک مادر سخت است که یک بچه را نه ماه در شکم نگه دارد. شیرش بدهد. موهای لخت و نرمش را ناز کند. هر وقت خسته شد در آغوشش بگیرد و ببوسدش. آرام آرام بزرگ شدنش را ببینند. لحظه، لحظه قد کشیدنش را، مدرسه رفتنش را، فوتبال بازی کردنش را. چقدر سخت است پسر آنقدر بزرگ شده باشد که برای بغل کردن مادر خم شود و ناگهان وسط های یک روز گرم در تیر ماه بگویند: «نماز می‌خوانیم بر پیکر شهید...» ✍روغنی
«شهید باقری» «بی‌صبرانه» منتظر آمدن پیکر شهید باقری بودم. نمی‌دانم چرا؟ ولی با بی‌قراری به در ورودی زل زده بودم که ببینمش. برای خودم مجهول بود که دلیل این حجم از علاقه چه چیزی‌ست. اما شهید باقری را طور دیگری دوست داشتم. سالن پر شده بود. مردم از خاکسپاری شهید محرابی برگشته بودند. هرکسی با گوشی‌اش داشت فیلم برداری می‌کرد. اما من فیلم‌برداری را دوست نداشتم. گوشی جلوی دیدنم را می‌گرفت. چرا تماشای حال را فدای تماشای آینده می‌کردم؟ من دوست داشتم با چشم هایم صحنه هارا ببلعم. نه فیلم برداری‌ای کنم که بعد ها نسخه با کیفیت‌تر آن بیرون خواهد آمد. خلاصه که همه با موبایل هایشان جلوی در ایستاده بودند. بدون استثناء هرکسی را که می‌دیدم اشک می‌ریخت. بدون استثناء! خانمی که در کنارم ایستاده بود چند کلام با من صحبت کرد که درست یادم نمی‌آید چه می‌گفت. فقط همین یادم مانده که: «تو که قدت بلنده وقتی پیکر اومد به من حتما بگو!» و اما من. من اصلا نمی‌دانستم چگونه خودم را کنترل کنم. قطره اشکی پایین نیامده؛ قطره بعدی روی گونه‌ام جاری می‌شد. مدام مداحی «الهی بالعباس» حاج محمود توی ذهنم پخش می‌شد. «قدمی رنجه کن و پای بنه بر سر من» قد کشیدم تا بتوانم ورودی را ببینم. خانم بغلی‌ام برگشت سمتم. ناگهان گفت: «قربون اشکات، الهی همیشه شاد باشی.» سری تکان دادم دوباره قد بلند کردم. مداحی به اینجا رسیده بود که پیکر وارد شد. «گردن کشیده‌ام که تماشا کنم تورا» صدای گریه مردم بلند بود. برخلاف بقیه شهدا که بی‌صدا گریه می‌کردند؛ اینبار با خشم و بغض بر سر اسرائیل فریاد می‌کشیدند و واقعه کربلا را بر سر دنیا فردا می‌زدند. فردی نبود که با دست های گره کرده نگوید «مرگ بر اسرائیل» سه نماز خواندیم. یکی برای شهید باقری، برای دخترش و همسرش. دنیا چقدر مدیون این خانواده بود. بیرون که آمدیم از آسمان واقعا آتش می‌بارید. یعنی هیچ نشانه‌ای از خنکا در هوا پیدا نمی‌شد جلوی در ازدحام شده بود و جمعیت زیادی از سالن بیرون می‌رفت. کمی جلوتر از در خروجی مزار پدر شهید باقری را دیدم. بالای مزار نوشته بود «محب حقیقی اهل بیت عصمت و طهارت» برایم روشن شد که چگونه از این خانواده اینهمه شهید تقدیم شده. راه رسیدن به خدا محبت اهل اوست. محبت خدا و کسانی که خدا را دوست دارند. نور خدا، همان نور اهل بیت است. و تنها، راه اهل بیت است که برای رسیدن به خدا روشن باقی مانده. گمان می‌کردم که مادر شهید از دنیا رفته اما بعد فهمیدم که در قید حیات هستند. چرا این مادر ها برای ما کلاس نمی‌گذارند؟ کلاس صبر، کلاس بندگی، کلاس تربیت فرزند؟ اینکه چه کار کرد که حسن باقری، حسن باقری شد؟ اگر ایران و اسلام این زنان را نداشت چه کار می‌کرد؟ من متوجه شدم میراث این زنان در تاریخ جاریست. زمانی که مادری فرزند شهیدش را به خاک می‌سپارد مادران دیگری هستند که در گوش فرزندشان شجاعت های علی (علیه السلام) را لالایی می‌کنند. و همینطور نسل به نسل زنانی می‌آیند که می‌نویسند، تربیت می‌کنند، درس می‌دهند، می‌سرایند و صد ها و صد ها محمد باقری تقدیم می‌کنند. ✍روغنی
خاطره روز خاکسپاری سه شهید...
הממשלה הציונית לא תראה את 25 השנים הבאות دولت صهیونیستی 25 سال آینده را نخواهد دید. 🍃🌸🍃🌸 אני עמאד מורנייה צמא הדם من خونخواه عماد مغنیه هستم 🌸🍃🌸🍃 ما کشوری به نام اسرائیل نمی شناسیم איננו מכירים מדינה בשם ישראל 🍃🌸🍃🌸 אני אוהבת להילחם בישראל من(زن) عاشق مبارزه با اسرائیلم 🌸🍃🌸🍃 הנקמה שלנו תוציא את השינה מעיניך. חכה לנו... Our revenge takes sleep from your eyes, wait for us ثأرنا یأخذ النوم عن عیناکم إنتظرونا انتقام ما خواب را از چشمان شما میگیرد راحت نخوابید ‌ومنتظر ما باشید. 🍃🌸🍃🌸 אני אוהב להילחם בישראל من(مرد) عاشق مبارزه با اسرائیلم. 🌸🍃🌸🍃 אנו נקום במוהסן פחריזדה انتقام محسن فخری زاده را خواهیم گرفت 🌸🍃🌸🍃 חכה לנקמה הקשה שלנו منتظر انتقام سخت ما باشید 🌸🍃🌸🍃 ישראל תושמד اسرائیل نابود خواهد شد 🌸🍃🌸🍃 ﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344