هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت3🎬 -" بهمون گفتن آوردن گوشی ممنوعه، جریانش چیه؟!" -"درست گفتن. آوردن گوشی مم
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت4🎬
سلام نماز را دادیم و رفتیم توی اتوبوس.
مقصد بعدیمان، حاجی آباد بود؛ در آن، امامزادهای در جوار اَرگی فرو ریخته، بر نخلهای خرمای پیارُم حکومت میکند.
بعد از نیم ساعت چرت زدن، به حاجی آباد رسیدیم. پیاده شدم برای دستشویی. از جلوی امامزاده که رد میشدم، گفتم: "الان که اتوبوس باید راه بیفته، قسمت کن برگشتنی بیام زیارتت!"
سوار اتوبوس که شدم، صالح پیاده شد و وقتی برگشت، شروع کردیم به حرف زدن.
نمیدانم چه شد اما بحثمان رفت سمت ولایت و امامت.
گفتم: "به نظرم مهمترین اصل دین، ولایته و پشت سر امام بودن. اگه دقت کنی تمام کسایی که عاقبت به خیر نشدن، تنها مشکلشون امام نداشتنه. این که فکر میکردن دین بدون امام و ولی داریم!"
صالح گفت: "دقیقا! مثل طلحه و زبیر که آخر داستان خود واقعیشونو نشون دادن!"
- "البته زبیر... داستانش فرق داره. اون متحول شد و نجنگید اما..."
- "اما یه احمقی ترورش کرد!"
- "که اونم فکر میکرد کشتن زبیر کار درستیه ولی کارش از فیلتر ولایت رد نشده بود! اونم عاقبت به خیر نشد... کلا هر چیزی تو هر زمانی از فیلتر ولایت رد نشه، آخر و عاقبت نداره!"
- "اصل و اساس امامت چیه؟!"
- "به طور کلی و به قول شهید مطهری، برای امامت سه تا اصل مطرحه... لطف و عصمت و تنصیص!"
صالح گفت: "لطف؟!"
- "آره! لطف! یه شرکت میاد یه وسیله برقی میسازه و لطف میکنه دفترچهشم میفرسته که بشه از وسیلههه استفاده کرد! دقت کن چی میگم: لطف میکنه!
مسئله امامت لطفیه؛ یعنی خدا اومده دین ساخته و فرستاده برا آدما؛ لطف کرده یه شخصی رو هم فرستاده تا بشه با اون فرد جزئیات دینو در آورد و ازش استفاده کرد! عصمت و تنصیص هم که مشخصه! کسی عصمت داره که گناه نکنه، سابقه اسلامو بدونه و خودش سابقهدار باشه، از اولین مومنین باشه، کلی فداکاری کرده باشه، دغدغه اسلام داشته باشه، تو جنگا فرار نکرده باشه، چهمیدونم... تنصیص هم از نص میاد! یعنی این مسئله تو قرآن و صراحتا تو حرفای پیامبر اومده باشه!"
- "با این حساب تنها مصداق جانشین پیامبر امان علیه. یعنی هیچ کس دیگه این ویژگیها رو نداره!"
- "دقیقا! اسلام دو تیکه شد؛ چون اهل سنت به این اصول توجه نکردن. وگرنه مسئله امامت روشنه!"
صالح گفت: "وقتی یه آدم وجود داره که هم معصومه و هم منصوص، چه نیازی به آقای ایکس یا وای هست؟! اصلا اینجا سقیفه یا همون مردم چیکارهن که تصمیم بگیرن!"
- دقیقا! اما خب! مردم نفهمیدن باید چیکار کنن. امام واقعی هم بیست و پنج سال از جایگاه حقیقیش دور شد و چیزی نگفت؛ علتشم این بود که ولی جامعه موظفه مردمش رو رشد بده و سطح فکرشونو ببره بالا. با انتخاب خودشون. ولو اشتباه! واسه همین بعد بیست و پنج سال توپِ خلافت اومد سمت امام علی! تازه میخواست قبول نکنه اما متوجه شد مردم به اون آگاهیهای لازم رسیدن... هر چند..."
صالح، وسط حرفم پرید: "هر چند... همونا شدن خوارج!"
- "اینام باز مشکلشون فیلتر ولایت بود...
میدونی چرا من به خیلی از هیئتها و هیئتیها و مداحیها حس خوبی ندارم؟!"
- "چرا؟!"
- "چون ولایت یعنی پیروی تام؛ یعنی التزام عملی حقیقی به هر دستوری که ولی جامعه میده. هزار و چهارصد سال پیش ولی جامعه گفت جنگ برای به دست آوردن وحدت؛ کسایی که نجنگیدنو ما الان لعنت میکنیم! تمام مشکل غاصبای حق اهل بیت و شمر و یزید و ابن سعدی که الان لعنتشون میکنیم، این بود که امام زمانشونو نشناختن یا اگه شناختن ولایت مداری نکردن. امروز ولی جامعه میگه وحدت و بچه هیئتی ما وحدت شکنی میکنه! دقیقا طبق همین قاعده، این هیئتی اگه زمان امام علی بود، تو لشکر خوارج بود! مشکل من با برائتی جماعت اینه! کسی که خودشو چسبونده به امام علی ولی نمیدونه اون موقع برای خود امام علی وحدت و حفظ جامعه اولویت بود!"
صالح همانطور که به من گوش میداد، پرده آبی رنگ را کنار زد. صبح شده بود! تابلوی کنار جاده، چند کیلومتری بندر شهید رجایی را نشان میداد و از کنار تشکیلاتی شبیه به پالایشگاههای گاز عبور میکردیم؛ یا کارخانههایی که در مرحله گودبرداری و پیریزیست.
حرفهایمان اینبار ادامه نداشت؛ اینبار، امر به معروف و نهی از منکر! که به خوبی توانستم بحث را تتمهی امامت کنم.
با سرعت، به لنگه رسیدیم.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت4✅
📆 #14040409
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
📌۲ سفر، ۱ هدف: اکسیر حقیقت در سینمای اسطورهای
🔸تولید فیلمهای اسطورهای در هالیوود جایگاه ویژهای دارد؛ به گونهای که کتابی به نام «سفر نویسنده» در آمریکا منتشر شده است که بیش از ۲۰ میلیون نسخۀ آن فروخته شده و خواندنش برای تمام کارگردانان و تهیهکنندگان هالیوودی ضروری است.
🔹این کتاب روش فیلمنامهنویسی با اسطوره را آموزش می دهد. نویسنده از سبک جوزف کمبل، اسطورهشناس سادهنویس آمریکایی، سود جسته است؛ به این معنا که میتوان بر اساس سبک دیگر اسطورهشناسان نیز چنین آثاری را پدید آورد. گفتنی است در این کتاب، اندیشۀ «هنر برای هنر» و «هنر برای سرگرمی» رد شده است.
🔸نویسنده دربارۀ کتابش چنین نوشته است: در این کتاب دو سفر داریم: یکی سفرِ قهرمان ماجرا تا یافتن اکسیر حیاتبخش و دیگری سفر و سلوک نویسندۀ فیلمنامه که در مسیر نوشتن، پیمان سلحشوری دارد که اکسیر حقیقت را کشف کند و آن را تبلیغ کند و پاس بدارد.
📔کتاب اسطورههای صهیونیستی در سینما، صفحۀ ۶۷ و ۶۸، محمدحسین فرجنژاد
⬅️برای تهیۀ این کتاب به سایت استاد فرجنژاد مراجعه کنید.
#پاراکتاب
#هالیوود
#سینمای_غرب
🎓 مؤسسهٔ فرهنگی رسانهای استاد فرجنژاد
📲 سایت| آپارات|ویراستی|ایتا
❤️ @anarstory
«به نام خدای علی آفرین»
«شهید محرابی»
آن روز...
آن روز سالن دعای ندبه نسبتاً شلوغ بود.
نه زیاد.
مراسم خیلی غریبانه پیش میرفت.
مردم زودتر تشییع رفته بودند و خیلی ها نمی دانستند شهدا بهشت زهرا دفن میشوند.
انگار که مراسم را عمومی اعلام نکرده بودند.
سالن خنک بود و ورودی در آب میدادند.
مداحی «رفیق نیمه راه من» پخش میشد و روی گونه بیشتر مردم قطره های اشک دیده میشد. جلوی در دژبان های ارتش به ترتیب ایستاده بود. بعضی هایشان آلات موسیقی دستشان بود.
وارد که شدم ناخودآگاه بدون اینکه کسی چیزی بگوید یا نام شهیدی بیاورند شروع کردم به گریه کردن. همه همینطور بودند. انگار یک غم مشترک قلب هایمان را فشرده بود. به همدیگر نگاه میکردیم و اشک میریختیم. شانه به شانه هم...
به پرچم ایران نگاه میکردیم اشکمان در میآمد.
نگاهمان به بچه ها میافتاد؛ میدویدند، باهم بازی میکردند، میخندیدند، بغضمان میگرفت.
انگار همه چیز مانند لباس هایمان، سیاه رنگ بود.
در یک کلام، «غمزده» بودیم. اما ناامید نه، هر چند دقیقه یکبار شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» در سالن طنین انداز میشد. غمگین بودیم. اما همه آمده بودند برای تجدید پیمان!
برای اینکه بگوییم تکتکمان محرابی هستیم.
پسرانمان محمدرضا باغداریاند و دخترانمان فرشته باقری.
مداح اعلام کرد که مردم بروند زیر تابوت شهید محرابی را بگیرند و بیاوردندش داخل. جمعیت جلوی در تجمع کرده بودند و من سر تا پا چشم شده بودم.
من عاشق پرچم ایرانم.
یعنی وقتی میبینمش انگار یک چیزی درونم فرو میریزد.
قند توی دلم آب میشود و زیر لب قربان صدقهاش میروم.
تابوت شهید که داخل شد فروریختم. گلبرگ های خوشبخت رز، بالای تابوت میرقصیدند و سالن دعای ندبه پر از صدای «یا حسین» شده بود. پرچم ایران دور تابوت پیچیده شده بود. مانند یک ملجاء، یک پناه...
تا شهید محرابی را دیدم فکر کردم یعنی میشود ماهم یک روز اینگونه بشویم؟
از لحاظ پیچیدن پرچم ایران دور تابوت نمیگویم.
از لحاظ عاشقی، از لحاظ فداکاری، شجاعت!
با خودم میگویم مگر میشود انقدر شجاع بود؟
در این مدت فهمیده بودم خیلی از ما لاف شجاعت میزنیم. منظورم از ما بیشتر خودم است.
لاف شجاعت، لاف دینداری، لاف مردم دوستی و مذهبی بودن.
وقتی آن پیکر را دیدم که روی دست مردم میرفت از خودم بدم آمد.
از دغدغه هایم، از حرف هایم، از عبادت هایم، از کارهایم.
فقط یک چیز خواستم. خودم را سپردم دست خودش. گفتم نمیخواهم بیدرد باشم. من هم میخواهم مانند تو باشم.
شجاع، فداکار، وطن دوست!
نماز را که بر پیکر خواندیم؛ شهید بر بال فرشتگان رفت برای تدفین و من ماندم.
من ماندم با یک سالن تقریبا خالی.
یک سالن تقریبا خالی با یکی از غریبانهترین صحنه هایی که تا آن لحظه دیده بودم.
✍روغنی
«شهید باغداری»
ساعت یک ربع به چهار بود.
گفتم سالن تقریباً خالی بود. بیشتر مردم رفته بودند تدفین شهید محرابی.
فکر میکردم شهید بعدی شهید باقری است.
اما نبود.
مداح گفت برای آمدن شهید باغداری آماده شوید.
اول نفهمیدم.
گفت باغبانی یا باغداری.
مردمِ کمی جلوی در جمع شدند و باز پرچم ایران را دیدم؛ دور یک مکعب مستطیل چوبی.
روی تابوت، عکس یک جوان لبخند میزد. با لباس نیروی انتظامی. غریبانه روی دست دژبان ها میرفت.
قلبم شکست. طولی نکشید تا پیکر به سکوی جلوی سالن رسید.
همه مشغول درست کردن صف های نماز بودند که صدای جیغ دردناکی در سالن پیچید.
«پسرم»
دلم میخواست آن لحظه زنده نباشم.
«پسرم» گفتن هایش دلم را خون کرده بود.
انگار کسی یک شی نوک تیز را فرو میکرد توی قلبم. من که جلو را نمیدیدم ولی صدا ها را اینگونه در ذهنم مجسم کردم.
مادر را از پیکر جدا کردند که نماز را بخوانند. صدای گریه و جیغش از گوشهی سالن میآمد. آهنگ نفس هایش را میشنیدم. آرام تر شده بود. حداقل آرام تر از قبل.
کسی که پشت بلندگو بود گفت: «نماز میخوانیم بر پیکر شهید...»
کاش نگفته بود.
کاش، کاش بدون حرف و نیت نماز را میخواند و نبود پسر را دوباره به مادر یادآوری نمیکرد.
یا اگر این اتفاق ها میافتاد؛ کاش حداقل من آن صدا را نمیشنیدم.
نمیدانم نام آن صدا را چه چیزی بگذارم.
زجه؟ گریه بلند؟ جیغ؟
نمیدانم!
فقط میدانم بین صدای بلندگو و الله اکبر گم شد.
آن صدا گم شد. اما یک مسئولیت سنگین روی دوش های من گذاشت. خودم را نسبت به آن غصهی عمیق داخل قلبش مسئول میدانم.
بعد از نماز برای خاکسپاری، جمعیت خیلی خیلی کمی با شهید باغداری رفتند. شاید چون بعد او نوبت نماز و خاکسپاری شهید باقری بود.
وقتی پیکر او رفت چشمم افتاد به یک پسر یکی دو سالهی گردالو. با موهای خرمایی رنگ لخت، که برایش چتری زده بودند.
کمی اینور و آنور دوید و رفت بغل مادرش؛ شروع کرد به غرغر کردن.
مادرش گفت:
«دیگه خسته شدی علی.»
در آغوشش گرفت و از زمین بلندش کرد.
به علی نگاه کردم.
فکر کردم چقدر برای یک مادر سخت است که یک بچه را نه ماه در شکم نگه دارد.
شیرش بدهد. موهای لخت و نرمش را ناز کند. هر وقت خسته شد در آغوشش بگیرد و ببوسدش. آرام آرام بزرگ شدنش را ببینند. لحظه، لحظه قد کشیدنش را، مدرسه رفتنش را، فوتبال بازی کردنش را.
چقدر سخت است پسر آنقدر بزرگ شده باشد که برای بغل کردن مادر خم شود و ناگهان وسط های یک روز گرم در تیر ماه بگویند: «نماز میخوانیم بر پیکر شهید...»
✍روغنی
«شهید باقری»
«بیصبرانه» منتظر آمدن پیکر شهید باقری بودم.
نمیدانم چرا؟
ولی با بیقراری به در ورودی زل زده بودم که ببینمش. برای خودم مجهول بود که دلیل این حجم از علاقه چه چیزیست. اما شهید باقری را طور دیگری دوست داشتم. سالن پر شده بود.
مردم از خاکسپاری شهید محرابی برگشته بودند. هرکسی با گوشیاش داشت فیلم برداری میکرد.
اما من فیلمبرداری را دوست نداشتم. گوشی جلوی دیدنم را میگرفت. چرا تماشای حال را فدای تماشای آینده میکردم؟
من دوست داشتم با چشم هایم صحنه هارا ببلعم. نه فیلم برداریای کنم که بعد ها نسخه با کیفیتتر آن بیرون خواهد آمد.
خلاصه که همه با موبایل هایشان جلوی در ایستاده بودند. بدون استثناء هرکسی را که میدیدم اشک میریخت.
بدون استثناء!
خانمی که در کنارم ایستاده بود چند کلام با من صحبت کرد که درست یادم نمیآید چه میگفت. فقط همین یادم مانده که:
«تو که قدت بلنده وقتی پیکر اومد به من حتما بگو!»
و اما من.
من اصلا نمیدانستم چگونه خودم را کنترل کنم. قطره اشکی پایین نیامده؛ قطره بعدی روی گونهام جاری میشد.
مدام مداحی «الهی بالعباس» حاج محمود توی ذهنم پخش میشد.
«قدمی رنجه کن و پای بنه بر سر من»
قد کشیدم تا بتوانم ورودی را ببینم. خانم بغلیام برگشت سمتم. ناگهان گفت:
«قربون اشکات، الهی همیشه شاد باشی.»
سری تکان دادم دوباره قد بلند کردم. مداحی به اینجا رسیده بود که پیکر وارد شد.
«گردن کشیدهام که تماشا کنم تورا»
صدای گریه مردم بلند بود. برخلاف بقیه شهدا که بیصدا گریه میکردند؛ اینبار با خشم و بغض بر سر اسرائیل فریاد میکشیدند و واقعه کربلا را بر سر دنیا فردا میزدند. فردی نبود که با دست های گره کرده نگوید «مرگ بر اسرائیل»
سه نماز خواندیم. یکی برای شهید باقری، برای دخترش و همسرش. دنیا چقدر مدیون این خانواده بود.
بیرون که آمدیم از آسمان واقعا آتش میبارید. یعنی هیچ نشانهای از خنکا در هوا پیدا نمیشد جلوی در ازدحام شده بود و جمعیت زیادی از سالن بیرون میرفت.
کمی جلوتر از در خروجی مزار پدر شهید باقری را دیدم.
بالای مزار نوشته بود «محب حقیقی اهل بیت عصمت و طهارت»
برایم روشن شد که چگونه از این خانواده اینهمه شهید تقدیم شده.
راه رسیدن به خدا محبت اهل اوست.
محبت خدا و کسانی که خدا را دوست دارند.
نور خدا، همان نور اهل بیت است. و تنها، راه اهل بیت است که برای رسیدن به خدا روشن باقی مانده.
گمان میکردم که مادر شهید از دنیا رفته اما بعد فهمیدم که در قید حیات هستند.
چرا این مادر ها برای ما کلاس نمیگذارند؟
کلاس صبر، کلاس بندگی، کلاس تربیت فرزند؟
اینکه چه کار کرد که حسن باقری، حسن باقری شد؟
اگر ایران و اسلام این زنان را نداشت چه کار میکرد؟
من متوجه شدم میراث این زنان در تاریخ جاریست.
زمانی که مادری فرزند شهیدش را به خاک میسپارد مادران دیگری هستند که در گوش فرزندشان شجاعت های علی (علیه السلام) را لالایی میکنند.
و همینطور نسل به نسل زنانی میآیند که مینویسند، تربیت میکنند، درس میدهند، میسرایند و صد ها و صد ها محمد باقری تقدیم میکنند.
✍روغنی
הממשלה הציונית לא תראה את 25 השנים הבאות
دولت صهیونیستی 25 سال آینده را نخواهد دید.
🍃🌸🍃🌸
אני עמאד מורנייה צמא הדם
من خونخواه عماد مغنیه هستم
🌸🍃🌸🍃
ما کشوری به نام اسرائیل نمی شناسیم
איננו מכירים מדינה בשם ישראל
🍃🌸🍃🌸
אני אוהבת להילחם בישראל
من(زن) عاشق مبارزه با اسرائیلم
🌸🍃🌸🍃
הנקמה שלנו תוציא את השינה מעיניך. חכה לנו...
Our revenge takes sleep from your eyes, wait for us
ثأرنا یأخذ النوم عن عیناکم إنتظرونا
انتقام ما خواب را از چشمان شما میگیرد راحت نخوابید ومنتظر ما باشید.
🍃🌸🍃🌸
אני אוהב להילחם בישראל
من(مرد) عاشق مبارزه با اسرائیلم.
🌸🍃🌸🍃
אנו נקום במוהסן פחריזדה
انتقام محسن فخری زاده را خواهیم گرفت
🌸🍃🌸🍃
חכה לנקמה הקשה שלנו
منتظر انتقام سخت ما باشید
🌸🍃🌸🍃
ישראל תושמד
اسرائیل نابود خواهد شد
🌸🍃🌸🍃
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس.
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
All we are General Soleimany.
We will stand against you.
همهی ما ژنرال سلیمانی هستیم.
ما در مقابل شما میایستیم.
🍃🌸🍃🌸
روحیه اسلامی مبارز و حماسی و جهادی یک لحظه صیهونیست ها را راحت نخواهد گذاشت. این را بدانند.
Revolutionary, epic, jihadi and Islamic spirit will not let you feel comfort even for one single moment! They should know this.
لن تترك الروح الكفاحية و الحماسية و الجهادية الصهاينة يرتاحون حتى للحظة واحدة؛ ليعلموا هذا
🍃🌸🍃🌸
من حریف شما هستم، نیروی قدس حریف شماست. بدان در آنجایی که فکر نمی کنی ما در نزدیک شما هستیم.
I am your opponent, the Quds Force is your opponent. Know that where you do not think we are near you.
أنا خصمك ، فيلق القدس هو خصمك. اعلم أنك لا تعتقد أننا بالقرب منك.
🍃🌸🍃🌸
شما بیست و پنج سال آینده را نخواهید دید. ان شالله به توفیق الهی تا 25 سال دیگه چیزی به نام رژیم صهیونیستی در منطقه وجود نخواهد داشت به فضل الهی.
you will not see 25 years from today!
By Allah's favor and grace, nothing called the "Zionist regime" will exist by 25 years from now.
إنكم لن تروا ما بعد 25 عاماً. إلى حد 25 عاماً إن شاء الله و بتوفيق و فضل من الله لن يبقى شيء اسمه الكيان الصهيوني في المنطقة.
🍃🌸🍃🌸
بیا، ما منتظریم. مرد این میدان ما هستیم برای شما. این جنگ را شما شروع می کنید اما پایانش را ما تعیین می کنیم.
Come on, we're waiting. We are the heroes of this battle against you. You start this war, but we determine its end.
تعال ، نحن ننتظر. نحن أبطال هذه المعركة ضدكم. تبدأون هذه الحرب ، لكننا نحدد نهايتها.
🌸🍃🌸🍃
ملت ما عاشق مبارزه با صهیونیست هاست.
Our people love fighting against the Zionists
الشعب يعشق الكفاح ضد الصهاينة
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس.
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
אתה יודע מה להגיד למישהו שמתנקש؟ #מְחַבֵּל! #פְּלִילִי! #מִתנַקֵשׁ!
המשטר הישראלי חיסל את כל מדעני הגרעין האיראניים הללו וממשיך לומר כי איראן היא טרוריסטית וסיכנה את האזור!
זה נקרא התנקשות - נקמה מגיעה
میدانید به کسی که ترور میکند چه میگویند؟ بله! تروریست! جنایتکار! آدمکش!
رژیم اسرائیل، همه این دانشمندان هسته ای ایران را ترور کرده و همچنان میگوید ایران تروریست است و منطقه را به خطر انداخته! به این میگویند وقاحت بعد از جنایت. — انتقام در راه است.
🌸🍃🌸🍃
פקיד ציוני נהנה להרוג מאות חפים מפשע. איזו דת ואיזו אידיאולוגיה יכולה לאבד את האנושות בדרך זו?
רק ציוני מרוצה מהרג האנושות
یک مقام صهیونیست، از کشتار صدها انسان بیگناه لذت میبرد. به راستی، کدام دین و کدام ایدئولوژی، اینچنین میتواند انسانیت یک انسان را بگیرد؟
فقط یک صهیونیست میتونه از کشتار آدمها خوشحال باشه
🌸🍃🌸🍃
ישראל לא מספרת לך על התורה:
סוף היהודים בארץ המובטחת:
ואז אלוהים אמר למשה "אתה תמות ותצטרף לאבותיכם." אחריך, האנשים האלה יבגדו בי בארץ המובטחת, יעבדו לאלים הזרים וישכחו אותי וישברו את הברית שכרתתי איתם. אז יתחולל כעסי נגדם, ואעזוב אותם, ואפנה מהם, כדי שהם יאבדו. " (תורה ללא עיוות)
آنچه اسرائیل از تورات برای شما نمیگوید:
عاقبت یهودیان در سرزمین موعود:
"آخرین دستورات خداوند به موسی: سپس خداوند به موسی گفت: «تو خواهی مرد و به پدرانت ملحق خواهی شد. بعد از تو، این قوم در سرزمین موعود به من خیانت کرده، به پرستش خدایان بیگانه خواهند پرداخت و مرا از یاد برده، عهدی را که با ایشان بسته ام خواهند شکست. آنگاه خشم من بر ایشان شعله ور شده، ایشان را
ترک خواهم کرد و رویم را از ایشان برخواهم گرداند تا نابود شوند» (سفر تثنیه: 31)
🌸🍃🌸🍃
خداوند می گوید: ای خاندان اسرائیل، اینک من امتی را از دور بر شما خواهم آورد، امتی که زور آورند و امتی که قدیمند و امتی که زبان ایشان را نمیفهمی و گفتار ایشان را نمیدانی. ارمیا، پنج، 15
Allah says: O generation of Israel, Behold, I will bring a nation against you from far away, a nation that is strong and a nation that is old and a nation that you do not understand their language and do not know their speech.
يقول الله: يا بني إسرائيل ، الآن سأجلب عليكم أمة من بعيد ، أمة قوية وأمة قدیمة وأمة لا تفهمون لغتها ولا تعرفون كلامها.
אלוהים אומר: בני ישראל, עתה אביא נגדכם לאום מרחוק, עם חזק ואומה עתיקה ואומה שאת שפתה אינכם מבינים ואת נאומה אינכם מכירים.
🌸🍃🌸🍃
وَقَضَيْنَا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا ﴿٤﴾
ما در تورات به بنی اسرائیل خبر دادیم که قطعاً دو بار در زمین فساد می کنید و [در برابر طاعت خدا] به سرکشی و طغیان [و نسبت به مردم به برتری جویی و ستمی] بزرگ دچار می شوید. (۴)
We revealed to the Children of Israel in the Book: ‘Twice you will cause corruption on the earth, and you will perpetrate great tyranny.’
גילינו לבני ישראל בספר: 'פעמיים תגרום לשחיתות על פני האדמה ותבצע עריצות גדולה'.
🌸🍃🌸🍃
فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ ۚ وَكَانَ وَعْدًا مَفْعُولًا ﴿٥﴾
پس هنگامی که [زمان ظهور] وعده [عذاب و انتقام ما به کیفر] نخستین فسادانگیزی و طغیان شما فرا رسد، بندگان سخت پیکار و نیرومند خود را بر ضد شما برانگیزیم، آنان [برای کشتن، اسیر کردن و ربودن ثروت و اموالتان] لابه لای خانه ها را [به طور کامل و با دقت] جستجو می کنند؛ و یقیناً این وعده ای انجام شدنی است. (۵)
So when the first occasion of the two [prophecies] came, we aroused against you Our servants possessing great might, and they ransacked [your] habitations, and the promise was bound to be fulfilled.
לכן, כאשר האירוע הראשון מבין שתיים [הנבואות] הגיע, אנחנו עוררנו נגדך המשרתים אצלנו בעל עצמה הרבה, והם בזזו המשכנות [שלך], ואת ההבטחה הייתה חייבת להתגשם.
🌸🍃🌸🍃
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس.
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344