eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
یا حق صبح روز جمعه بود. یک روز قبل از عید غدیرخم. نماز صبح را خواندم و گوشه‌ی اتاق نشستم به کتاب خواندن. دقایقی نگذشته بود که با صداهایی مهیب توجه‌ام از روی خطوط کتاب برداشته شد. در کسری از ثانیه ده‌ها علامت سؤال در ذهنم پدید آمد. انفجار؟....پلیس؟....سارقین؟....تروریست‌ها؟...ترکیدگی لوله گاز؟ ...اشتباه در ساخت تجهیزات نظامی؟....عملیات میدانی؟....یا.... صداها آنقدر سنگین بودند که همه‌ی جملات کتاب را شکستند. حالا دیگر زنجیره‌ای از احتمالات مختلف در ذهنم ردیف شده بودند؛ که شاید فلان . شاید بهمان...شاید این...شاید آن..و... لحظاتی گذشت. صداها قطع شدند. سکوت دوباره همه‌جا را پر کرد. دست بردم و آرام تخته‌ی شلوغ ذهنم را پاک کردم و با خودم گفتم تمام شد.ان‌شاءالله که خیر بوده هرچه بوده و مجدد به خواندن ادامه دادم... اما... دوباره صدای انفجار آمد؛ با همان قدرت و سنگینی و دوباره و دوباره...و باز هم... اینبار طاقت نیاوردم.کتاب را بستم. یقین کردم اتفاقی افتاده؛ اتفاقی به احتمال قوی ناخوشایند. این را به شهادت شواهد, حس می‌کردم. باید می‌فهمیدم چه شده؟ و معنای این صداها‌ چیست؟ گوشی را برداشتم. به سراغ خبرگزاری‌ها و کانالهای خبری رفتم. می‌دانستم خبرنگاران در این زمینه از امثال من، کنجکاوتر و پیگیرتر هستند. بله، خبری شده بود. خبری از جنس جنگ. از جنس نامردی. از جنس حیله‌ی عمروعاص‌ها. خبر حمله‌ی کفتارهایی که از تاریکی هوا سوءاستفاده کرده بودند و در و پنجره‌ها را شکسته بودند و پوزه‌ی درازشان را برای دریدن رقیه‌ها و علی‌اصغرها وارد خانه‌ها کرده بودند. « حمله اسرائیل به ایران» تیتر اول خبرگزاری ها و کانالهای خبری شده بود. _ حمله نظامی؟! ...وسط مذاکره؟! ... صدای انفجارها تا روشن شدن هوا ادامه داشت...خورشید که از پشت کوهها سر بلند کرد، سایه‌ی ابهام، هنوز در ذهنمان پهن بود. هنوز به درستی نمی‌دانستیم که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقاتی در شرف وقوع است. شهر تازه از خواب دوشین خود برخواسته بود که خواب ابدی فرماندهان سپاه یکی یکی در زیرنویس برنامه‌های شبکه خبر، همه‌مان را داغدار کرد.. حملات همچنان ادامه داشت. حالا دیگر پنجه‌ی چدنیِ گرگ‌ها، از زیر دستکش مخملین‌شان بیرون آمده بود تا برای مملکت امام حسین، سرنوشتی شبیه سوریه رقم بزنند. گویا باز یزید خواب‌نما شده بود و عبیدالله‌بن زیاد خواب پنبه‌دانه دیده بود. تا غروب آفتاب، شاهد غروب آفتابِ زندگیِ بسیاری از فرماندهان نظامی، دانشمندان هسته‌ای و شاهد خاموش شدن شمع زندگی بسیاری از هموطنانمان بودیم. که روی پیشانی همه‌ی آنها نوشته شده بود: بایّ ذنب قتلت ...پیشانی‌نوشتی که پرچم شد و در دستان آزادگان جهان در قلب اروپا و آمریکا بالا رفت، تا تلنگری باشد برای کورها و کرها و لال‌ها...لعلکم یتفکرون... خیلی زود خدای ابابیل رخ نشان داد و سایه‌ی دست امام‌ زمان کار خود را کرد و نائبش، جانشین فرماندهان شهید را انتخاب و روانه‌ی میدان جنگ نمود. این از اولین نشانه‌های دمیدن فلق بود در آسمان جهان؛ جهانی که این روزها به دوران بربریت عقبگرد کرده و به زندگی در سایه‌ی قوانین جنگل، روی آورده بود. در میانه‌ی روز بود که باخبر شدیم هواپیماهای ارتش، در فراز آسمان با جنگنده‌های دشمن درگیرند. غروب دیگر صدای پدافندها از هر سو به گوش می‌رسید. شب که شد صداها بیشتر شد و هجوم ملخ‌ها بیشتر. صدای پهبادها و ریزپرنده‌ها و صدای شلیک پدافندها تا صبح ادامه داشت. آن شب، آسمان، شاهد درگیری سخت شیاطین با ملائکه بود. آن شب شیاطین از همه طرف به خیمه‌گاه حسینی حمله‌ور شده‌بودند...آن‌شب آسمان شده بود میدان معرکه‌ی حق و باطل...میدانِ جولانِ مگس‌ها در عرصه‌ی سیمرغ... اولین موشک‌های ایرانی که به سمت قلعه‌ی یهود شلیک شد، ورق برگشت. سربازان گمنام امام زمان، همان شب، ساکنان ترسوی قلعه یهود را نخودباران کردند آنچنان که شور و شعفش از مرزهای ایران گذشت و شادی‌اش در دل همه دردکشیدگان و زخم خورده‌های این گرگ خونخوار نشست. آسمان سرزمین‌های اشغالی پر شده بود از موشک‌های ایرانی و آسمان مجازی پر شده بود از سوت و کف و شادی... روز دوم و سوم و شبشان هم به همین شدت و حدت گذشت. اگر تا دیروز نعمت امنیت، مغفول‌ترین نعمت در زندگی‌ روزمره‌مان شده بود؛ حالا اما ارزشش بر همگان مشهود شده بود. حالا دیگر چشم‌ها بازتر شده بود و جان‌ها هوشیارتر... با شلیک موشک‌های ایرانی، توازنی در تبادل آتش بین ما و گرگها برقرار شد. زوزه‌ی موشکهای صهیونیستی با غرش موشک‌های ایرانی رو‌ به رو شده بود و جوابِ «های» با «هوی» داده شده بود. حالا دیگر شیربچه‌های حیدر، دهان عمربن عبدود را گل گرفته بودند. اما هماوردی در میدان نبرد همچنان ادامه داشت..... ادامه
📌 📌 📌 قهرمان جنگ روایت‌ها پرده اول: مطلب زیر را در کانال استاد دیزگاه می‌بینم: «رزمندگان فقط باید بجنگند. برد و باخت از آنِ روایت‌هاست. پس جنگ را روایت سامان می‌دهد؛ مثل واقعه عاشورا که امام حسین، "با" روایت پیروز شد و "در" روایت زنده ماند.» پرده دوم: اتفاقی در آپارات ویدیویی می‌بینم با موضوع ترامپ کیست؟ قماربازی که علاقه عجیبی به "تبلیغات" پر زرق و برقِ هالیوودی دارد. پرده سوم: شور پایانی هیئت است. روحانی هیئت با شوق می‌پرد و میکروفن را از مداح می‌گیرد. - امشب در حسینیه امام خمینی... قلبم ریخت، فکر کردم زبانم لال اتفاق بدی افتاده - پرده کنار می‌رود و حضرت آقا... یک نفس راحت می‌کشم. کل هیئت شروع می‌کنند به فریاد حیدر حیدر... پرده چهارم: در مسیر برگشت از هیئت دائم دارم به دارایی دو جبهه حق و باطل فکر می‌کنم؛ داریی‌شان در جنگ روایت‌ها. یک طرف شیطان با همه حیله‌هایش و یک طرف حسین و مکتب حضرت زینب. یک طرف امپراطوری رسانه‌ای غرب با همهٔ بوق و کرنایش و یک طرف مکتبی الهی با رهبری فرزانه، روضه‌خوان و اهل ادبیات. ضرب‌شست دیشب آقا، وعده صادقی بود در جنگ روایت‌ها. و لاتهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعلون... محمدصادق رویگر یک‌شنبه | ۱۵ تیر ۱۴۰۴ | عاشورا | روایت قم @revayat_qom ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
رفیق شهیدم. شهید
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت9🎬 بعد از چند ثانیه سکوت، گفتم: "یکی از اصول مباحثه کردن اینه که طبق مبانی ف
🎬 به درِ نیمه باز سوله نگاه کردم. سربازی، راست قامت، به قامت درِ کوچک سوله تکیه داده بود. بغل دیوار هم سرباز دیگری قلم دست و دست به کاغذ پشت میز نشسته بود و ابتدا تا انتهای صف را چشم می‌گرداند. سبزپوشی که شنیده بودم باغخانی صدایش می‌کنند گفت: "خب! سلام خدمت سربازان ولایت و اخویون بسیجیِ. احوال بچه‌های کرمون چطوره؟!" یکی از بچه‌های اتحادیه، لاتی‌اش را تا خرخره پر کرد، سینه‌اش را داد بالا و با حرکت انگشت اشاره‌اش جواب باغخانی را داد. - "آغا اجازه هس؟ اشتباه به عرض‌تون رسوندن! کرمون بچه نداره همه بزرگیم!" خنده‌ی پاسدار محمدی در تمام سوله‌ها پیچید. - " نصف شب تو تاریکی بیا وسط جزیره یه سر بزن بت می‌گم!" غیر ممکن بود؛ جوابی سنگین‌تر از آن نمی‌توانست بدهد. حتی صدای قهقهه سربازها و پاسدارهایی که هر کدام مشغول کار خودشان بودند در تمام جزیره پیچید. - "می‌خندین؟! مثل اینکه باورتون نمی‌شه ها! اردو تازه شروع شده! دو ساعت دیگه همه این موقع وسط جزیره دارین تو خاک می‌غلتین خدابرگشته‌ها!" صدای خنده فروکش کرد و سکوت حاکم شد. دقیقا مثل وقتی که عصبی‌ترین معلمِ دبیرستان برای مهم‌ترین درس، سر کلاس می‌آید. به یک آن، همه‌جا آنقدر بی‌صدا شد که صدای قورت دادن آب‌دهان‌ها شنیده می‌شد. مشتی به بازوی اِرمیا زدم و گفتم: "زندگی در شرایط سخت می‌خواستی آره؟! بخور! به اون عقیلم بگو بخوره! معلوم نیست از کدوم ناحیه پاره‌مون می‌کنن امشب!" - "خب... یکی یکی بیاید اسلحه و جلیقه‌تونو تحویل بگیرین... تا لحظه‌ی خداحافظی این اسلحه‌ها باهاتونه. اگه دمی و کمتر از دمی از دستتون جدا بشه کلاهمون می‌ره تو هم. اسلحه، ناموس یه نظامیه. می‌فهمین که؟!" یکی یکی، جلو رفتیم و جلیقه پوشیدیم و اسلحه‌مان را تحویل گرفتیم. "۲۵۹_۲۱" شماره کلاشینکف من بود. بندش را بازتر کردم، تا راحت روی شانه‌ام آویزانش کنم. زیپ و بست‌های جلیقه‌ام را هم بستم. - "چه ترکیبی‌ پسر؛ عمامه سبز مشکی، تفنگ، جلیقه، پیرهن خاکی و... بستی زخمی‌مون کنی دیگه آره؟!" *** بعد از تحویل اسلحه‌ها، در دو صف طولانی و با فاصله از هم، دو طرف جاده، به موازات جدول‌ها، قنداق به آسمان و لوله سمت زمین و بدنه به دست حرکت کردیم طرفِ محل اسکان. وقتی رسیدیم، ناخودآگاه برای صفوف نماز جماعت شکل گرفتیم. بعد از نماز جماعت، تنها پنج دقیقه زمان استراحت بود؛ اما همان پنج دقیقه هم از ما دریغ شده بود. قرعه به ناممان افتاده بود برای شام. با اِرمیا، سفره‌ی یکبار مصرف را پهن کردیم و کارمان که تمام شد، غذا هم رسید. سیب زمینی‌های بزرگِ آبپز شده که از لای تریدگی‌هاشان بخار می‌آمد بیرون؛ تخم مرغ، خیارشور، خرما، نمک! و البته چند کیلو نان لواش که معمولا نصف‌شان اضافه می‌آمد و خوراک آهو‌ها می‌شد. بعد از شام، همه‌مان دل دردگرفته بودیم. چون پخش غذا با ما بود و بعد از چندین بار پخش سیب زمینی و تخم مرغ باز هم چند تایی اضافه آمده بود، برای جلوگیری از اسراف، از خودگذشتگی نشان دادیم و خودمان زحمت هفت هشت تا سیب زمینی و تخم مرغ و خیارشور را کشیدیم! ظرف‌های سلف را جمع کردم و سمت ظرف‌شویی پشت اتاق‌ها رفتم. منبعی بزرگ‌ بود با لوله کشی ساده و یک ظرفشور بزرگ با سه شیر آب. ظرف‌ها را پای منبع گذاشتم و گفتم: "احتمالا قراره هر کسی یه دونه ظرف خودشو بشوره..." موقع برگشتن نگاهم به درخت‌های گز خورد و آهوهای در حال چریدن. مهرابی که کنارم ایستاده بود گفت: "خشکی وسط آب چطو آهو داره؟!" و صدای ارمیا از پشت سرمان جواب داد: "خدا سردار ناظری رو بیامرزه... دمش گرم. هم اومد مسابقه فرمانده رو راه انداخت هم‌... آهوها هم از همون موقع تو جزیره‌ن." سر و زبان‌ و گوش‌مان به مسابقه فرمانده گرم و جنبان بود که صدای عصبی و قاطع فرمانده‌ای شنیده شد؛ نصرالله بود: "تا سی ثانیه دیگه باید به صف شی!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت10🎬 به درِ نیمه باز سوله نگاه کردم. سربازی، راست قامت، به قامت درِ کوچک سوله
🎬 با ارمیا و مهرابی دویدیم سمت محل ایستادن و نظام گرفتن. از‌ زمین و آسمان و بالا و پایین و چپ و راست مثل مور و ملخ سرباز تازه ملبس و تازه مسلح می‌ریخت و توی صف می‌ایستاد؛ مثل براده‌ها وقتی سو می‌گیرند سمت آهن‌ربا. من اما دل در گروی نصر الله داشتم که تاج مشکی و نشان سیادتش مثل مهره‌ی تسبیح سنگ حدید بر لباس نظامی‌اش می‌درخشید. - "بسم الله الرحمن الرحیم... بریم سر اصل مطلب. قراره تا آخر شب یه پیاده‌روی شبانه تو جزیره داشته باشیم. البته نه مثل بقیه پیاده رویا که راه برین و بخندین و آب پرتقال بخورین! یه بطری آب معدنی بهتون داده می‌شه و تا فردا صبح از آب... هیچ خبری؟! آفرین... پس مراقب این یه بطری آب باشید! که اگه باشید تشنگی و طهارت و وضوی نماز صبحتون با همین یه بطری کارش راه افتاده. خلاصه اگه کسی حموم واجب شد هم باید... حالا اونو یه کاریش می‌کنیم! تمام. می‌سپارمتون دست آقای کیان‌مهر، شهید زنده‌ جزیره. والسلام علیکم..." کیان‌مهر که تا آن موقع نه می‌شناختیمش و نه می‌دانستیم چرا کنار نصر الله ایستاده، تشکری کرد و رو گرفت سمت ما. - "بسم رب الشهدای دریا... توضیحات رو آقا سید مارانی عزیز دادن خدمتتون. بقیه توضیحات لازم هم حین پیاده روی بهتون داده می‌شه. بند کفشاتونو سفت کنید و اگه لباس‌تونو دوست دارید ازش دل بکنید..." نفهمیدم با جمله‌ی آخر می‌خواهد چه چیزی را بفهماند؛ با خودم گفتم: "اندکی صبر..." - "راهمون، همون خاکیِ نسبتا جاده‌ست! صف اول و دوم یکی می‌شن و طرف راست خاکی، سوم و چهار هم... طرف چپ خاکی. راه بیفتین... ما هم پشت سرتونیم..." من در صف اول، اواسط صف بودم. اگر همه چیز همانطور پیش می‌رفت، پیاده روی شبانه خوبی می‌شد؛ خواه ناخواه و گاه و بی‌گاه صدای سیلی موج به ساحل و صخره‌ها شنیده می‌شد؛ بوی لجن‌گون اما لذت‌بخش دریا همه جا را پر کرده بود و میان‌اش... بوی فضله‌ی آهو‌های اطراف درخت گز که هنوز پنجاه متر هم از چَرای شبانه‌شان دور نشده بودیم هم، مهمان ناخوانده‌ی مشام‌ها شده بود. جلوتر که رفتیم، پاسدار کیان‌مهر و پاکزاد و نیک‌زاد و محمدی و رادان هم اضافه شدند و وسط جاده شروع کردند به راه رفتن. هر چه جلوتر می‌رفتیم بوته‌ها و گیاه‌های رونده‌ای که خاک را بغل زده باشند، بیشتر می‌شدند. از تاسیسات نظامی جزیره و محل اسکان فاصله گرفته بودیم. کم‌کم تمام جزیره ناپدید شد؛ جز نور چراغ‌ها که از لابلای بافت درخت گز، بارقه‌‌اش به چشممان می‌خورد. تاریک شده بود؛ ظلمات. صدایی هم از کسی در نمی‌آمد... هوا اما هنوز گرم بود؛ عمامه‌ام را برداشتم تا بادی به کله‌ام بخورَد که بارانی از تیر و فشنگ باریدن گرفت و آسمان از شلیک تفنگ‌هایی که دور تا دورمان در حال تیراندازی بودند سرخ شد. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
حجت‌الاسلام مهدوی‌نژاد3)sokhanrani-shab01-moharam1404-14040405.mp3
زمان: حجم: 22.5M
🔘 زَهرآوَردِ شَجَرۀ زَقّوم 🎤 حجت‌الاسلام مهدوی‌نژاد 1:10 توضیح مختصر موضوع سخنرانی سال پیش و ارتباط آن با موضوع امسال 5:20 شاخص حق و باطل الان قرار گرفتن در جبهه مستضعفین است. 9:00 شعار دولت امام زمان(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه) عدالت است. 12:10 حق و باطل در قرآن به دو درخت تشبیه شده‌اند: شجره طیبه و شجره خبیثه 20:50 مفهوم شجره ملعونه 22:45 مفهوم شجره زقوم 26:50 بنی‌هاشم و بنی‌امیه در عصر ما هم هستند 28:15 امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در نامه ۱۷ نهج‌البلاغه شجره طیبه و خبیثه را معرفی می‌کنند 31:20 بنی‌امیه تا زمان ظهور همچنان با بنی‌هاشم درگیر هستند 39:20 ذکر توسل به حضرت مسلم(علیه‌السلام) ▪️ شب اول دهه اول محرم 🗓 پنجشنبه ۵ تیرماه ‌۱۴۰۴ مدینةالعلم کاظمیه هیئت انصار ولایت دارالعباده یزد
Mahmoud Karimi - سخاموزیکMahmoud Karimi - Ey Iran Khodae.mp3
زمان: حجم: 4.7M
ای میهن خدایی❤️ نور اگر خدا بهم عمر داد توی سال تحصیلی جدید اینو با همه بچه های مدرسه همخوانی می‌کنیم. گروه سرود‌طور. اولشم می‌گم آقاجان گفته بخونم☺️. @anarstory
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 پیمان بستیم پای این پرچم 🔺لحظاتی از وداع خانواده های شهدای حملات رژیم صهیونیستی در معراج شهدا برای ایران 🇵🇸 @Roshangari_ir 🇮🇷 @anarstory
28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⬛️ بخوان... زاویه متفاوتی از نوحه‌سرایی حاج محمود کریمی با عنوان «ای ایران خدایی» در مراسم شب عاشورا با حضور رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) ✅ کانال بدون سانسور | عضو شوید 👇 @BDON_SANSOR
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
⬛️ #ای_ایران بخوان... زاویه متفاوتی از نوحه‌سرایی حاج محمود کریمی با عنوان «ای ایران خدایی» در مر
من نمی دونم شما چه حسی به این حال و هوا دارید. ولی من خودم دوست دارم این کلیپ رو همیشه اینجا سنجاق کنم.