هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت9🎬 بعد از چند ثانیه سکوت، گفتم: "یکی از اصول مباحثه کردن اینه که طبق مبانی ف
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت10🎬
به درِ نیمه باز سوله نگاه کردم. سربازی، راست قامت، به قامت درِ کوچک سوله تکیه داده بود. بغل دیوار هم سرباز دیگری قلم دست و دست به کاغذ پشت میز نشسته بود و ابتدا تا انتهای صف را چشم میگرداند.
سبزپوشی که شنیده بودم باغخانی صدایش میکنند گفت: "خب! سلام خدمت سربازان ولایت و اخویون بسیجیِ. احوال بچههای کرمون چطوره؟!"
یکی از بچههای اتحادیه، لاتیاش را تا خرخره پر کرد، سینهاش را داد بالا و با حرکت انگشت اشارهاش جواب باغخانی را داد.
- "آغا اجازه هس؟ اشتباه به عرضتون رسوندن! کرمون بچه نداره همه بزرگیم!"
خندهی پاسدار محمدی در تمام سولهها پیچید.
- " نصف شب تو تاریکی بیا وسط جزیره یه سر بزن بت میگم!"
غیر ممکن بود؛ جوابی سنگینتر از آن نمیتوانست بدهد. حتی صدای قهقهه سربازها و پاسدارهایی که هر کدام مشغول کار خودشان بودند در تمام جزیره پیچید.
- "میخندین؟! مثل اینکه باورتون نمیشه ها! اردو تازه شروع شده! دو ساعت دیگه همه این موقع وسط جزیره دارین تو خاک میغلتین خدابرگشتهها!"
صدای خنده فروکش کرد و سکوت حاکم شد. دقیقا مثل وقتی که عصبیترین معلمِ دبیرستان برای مهمترین درس، سر کلاس میآید.
به یک آن، همهجا آنقدر بیصدا شد که صدای قورت دادن آبدهانها شنیده میشد.
مشتی به بازوی اِرمیا زدم و گفتم: "زندگی در شرایط سخت میخواستی آره؟! بخور! به اون عقیلم بگو بخوره! معلوم نیست از کدوم ناحیه پارهمون میکنن امشب!"
- "خب... یکی یکی بیاید اسلحه و جلیقهتونو تحویل بگیرین... تا لحظهی خداحافظی این اسلحهها باهاتونه. اگه دمی و کمتر از دمی از دستتون جدا بشه کلاهمون میره تو هم. اسلحه، ناموس یه نظامیه. میفهمین که؟!"
یکی یکی، جلو رفتیم و جلیقه پوشیدیم و اسلحهمان را تحویل گرفتیم.
"۲۵۹_۲۱" شماره کلاشینکف من بود.
بندش را بازتر کردم، تا راحت روی شانهام آویزانش کنم.
زیپ و بستهای جلیقهام را هم بستم.
- "چه ترکیبی پسر؛ عمامه سبز مشکی، تفنگ، جلیقه، پیرهن خاکی و... بستی زخمیمون کنی دیگه آره؟!"
***
بعد از تحویل اسلحهها، در دو صف طولانی و با فاصله از هم، دو طرف جاده، به موازات جدولها، قنداق به آسمان و لوله سمت زمین و بدنه به دست حرکت کردیم طرفِ محل اسکان.
وقتی رسیدیم، ناخودآگاه برای صفوف نماز جماعت شکل گرفتیم. بعد از نماز جماعت، تنها پنج دقیقه زمان استراحت بود؛ اما همان پنج دقیقه هم از ما دریغ شده بود. قرعه به ناممان افتاده بود برای شام.
با اِرمیا، سفرهی یکبار مصرف را پهن کردیم و کارمان که تمام شد، غذا هم رسید.
سیب زمینیهای بزرگِ آبپز شده که از لای تریدگیهاشان بخار میآمد بیرون؛ تخم مرغ، خیارشور، خرما، نمک! و البته چند کیلو نان لواش که معمولا نصفشان اضافه میآمد و خوراک آهوها میشد.
بعد از شام، همهمان دل دردگرفته بودیم. چون پخش غذا با ما بود و بعد از چندین بار پخش سیب زمینی و تخم مرغ باز هم چند تایی اضافه آمده بود، برای جلوگیری از اسراف، از خودگذشتگی نشان دادیم و خودمان زحمت هفت هشت تا سیب زمینی و تخم مرغ و خیارشور را کشیدیم!
ظرفهای سلف را جمع کردم و سمت ظرفشویی پشت اتاقها رفتم. منبعی بزرگ بود با لوله کشی ساده و یک ظرفشور بزرگ با سه شیر آب. ظرفها را پای منبع گذاشتم و گفتم: "احتمالا قراره هر کسی یه دونه ظرف خودشو بشوره..."
موقع برگشتن نگاهم به درختهای گز خورد و آهوهای در حال چریدن.
مهرابی که کنارم ایستاده بود گفت: "خشکی وسط آب چطو آهو داره؟!"
و صدای ارمیا از پشت سرمان جواب داد: "خدا سردار ناظری رو بیامرزه... دمش گرم. هم اومد مسابقه فرمانده رو راه انداخت هم... آهوها هم از همون موقع تو جزیرهن."
سر و زبان و گوشمان به مسابقه فرمانده گرم و جنبان بود که صدای عصبی و قاطع فرماندهای شنیده شد؛ نصرالله بود: "تا سی ثانیه دیگه باید به صف شی!"
#مهدینار✍
#پایان_قسمت10✅
📆 #14040415
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت10🎬 به درِ نیمه باز سوله نگاه کردم. سربازی، راست قامت، به قامت درِ کوچک سوله
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت11🎬
با ارمیا و مهرابی دویدیم سمت محل ایستادن و نظام گرفتن. از زمین و آسمان و بالا و پایین و چپ و راست مثل مور و ملخ سرباز تازه ملبس و تازه مسلح میریخت و توی صف میایستاد؛ مثل برادهها وقتی سو میگیرند سمت آهنربا. من اما دل در گروی نصر الله داشتم که تاج مشکی و نشان سیادتش مثل مهرهی تسبیح سنگ حدید بر لباس نظامیاش میدرخشید.
- "بسم الله الرحمن الرحیم...
بریم سر اصل مطلب. قراره تا آخر شب یه پیادهروی شبانه تو جزیره داشته باشیم. البته نه مثل بقیه پیاده رویا که راه برین و بخندین و آب پرتقال بخورین! یه بطری آب معدنی بهتون داده میشه و تا فردا صبح از آب... هیچ خبری؟! آفرین... پس مراقب این یه بطری آب باشید! که اگه باشید تشنگی و طهارت و وضوی نماز صبحتون با همین یه بطری کارش راه افتاده. خلاصه اگه کسی حموم واجب شد هم باید... حالا اونو یه کاریش میکنیم! تمام. میسپارمتون دست آقای کیانمهر، شهید زنده جزیره. والسلام علیکم..."
کیانمهر که تا آن موقع نه میشناختیمش و نه میدانستیم چرا کنار نصر الله ایستاده، تشکری کرد و رو گرفت سمت ما.
- "بسم رب الشهدای دریا... توضیحات رو آقا سید مارانی عزیز دادن خدمتتون. بقیه توضیحات لازم هم حین پیاده روی بهتون داده میشه. بند کفشاتونو سفت کنید و اگه لباستونو دوست دارید ازش دل بکنید..."
نفهمیدم با جملهی آخر میخواهد چه چیزی را بفهماند؛ با خودم گفتم: "اندکی صبر..."
- "راهمون، همون خاکیِ نسبتا جادهست! صف اول و دوم یکی میشن و طرف راست خاکی، سوم و چهار هم... طرف چپ خاکی. راه بیفتین... ما هم پشت سرتونیم..."
من در صف اول، اواسط صف بودم.
اگر همه چیز همانطور پیش میرفت، پیاده روی شبانه خوبی میشد؛ خواه ناخواه و گاه و بیگاه صدای سیلی موج به ساحل و صخرهها شنیده میشد؛ بوی لجنگون اما لذتبخش دریا همه جا را پر کرده بود و میاناش... بوی فضلهی آهوهای اطراف درخت گز که هنوز پنجاه متر هم از چَرای شبانهشان دور نشده بودیم هم، مهمان ناخواندهی مشامها شده بود.
جلوتر که رفتیم، پاسدار کیانمهر و پاکزاد و نیکزاد و محمدی و رادان هم اضافه شدند و وسط جاده شروع کردند به راه رفتن.
هر چه جلوتر میرفتیم بوتهها و گیاههای روندهای که خاک را بغل زده باشند، بیشتر میشدند. از تاسیسات نظامی جزیره و محل اسکان فاصله گرفته بودیم. کمکم تمام جزیره ناپدید شد؛ جز نور چراغها که از لابلای بافت درخت گز، بارقهاش به چشممان میخورد. تاریک شده بود؛ ظلمات. صدایی هم از کسی در نمیآمد... هوا اما هنوز گرم بود؛ عمامهام را برداشتم تا بادی به کلهام بخورَد که بارانی از تیر و فشنگ باریدن گرفت و آسمان از شلیک تفنگهایی که دور تا دورمان در حال تیراندازی بودند سرخ شد.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت11✅
📆 #14040415
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
حجتالاسلام مهدوینژاد3)sokhanrani-shab01-moharam1404-14040405.mp3
زمان:
حجم:
22.5M
#سخنرانی
🔘 زَهرآوَردِ شَجَرۀ زَقّوم
🎤 حجتالاسلام مهدوینژاد
1:10 توضیح مختصر موضوع سخنرانی سال پیش و ارتباط آن با موضوع امسال
5:20 شاخص حق و باطل الان قرار گرفتن در جبهه مستضعفین است.
9:00 شعار دولت امام زمان(عجلاللهتعالیفرجه) عدالت است.
12:10 حق و باطل در قرآن به دو درخت تشبیه شدهاند: شجره طیبه و شجره خبیثه
20:50 مفهوم شجره ملعونه
22:45 مفهوم شجره زقوم
26:50 بنیهاشم و بنیامیه در عصر ما هم هستند
28:15 امیرالمؤمنین(علیهالسلام) در نامه ۱۷ نهجالبلاغه شجره طیبه و خبیثه را معرفی میکنند
31:20 بنیامیه تا زمان ظهور همچنان با بنیهاشم درگیر هستند
39:20 ذکر توسل به حضرت مسلم(علیهالسلام)
▪️ شب اول دهه اول محرم
🗓 پنجشنبه ۵ تیرماه ۱۴۰۴
مدینةالعلم کاظمیه
هیئت انصار ولایت دارالعباده یزد
Mahmoud Karimi - سخاموزیکMahmoud Karimi - Ey Iran Khodae.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
ای میهن خدایی❤️
#حاجمحمود
#ایایرانبخون
نور
اگر خدا بهم عمر داد توی سال تحصیلی جدید اینو با همه بچه های مدرسه همخوانی میکنیم. گروه سرودطور. اولشم میگم آقاجان گفته بخونم☺️.
@anarstory
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 پیمان بستیم پای این پرچم
🔺لحظاتی از وداع خانواده های شهدای حملات رژیم صهیونیستی در معراج شهدا
برای ایران
🇵🇸 @Roshangari_ir
🇮🇷 @anarstory
28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⬛️ #ای_ایران بخوان...
زاویه متفاوتی از نوحهسرایی حاج محمود کریمی با عنوان «ای ایران خدایی» در مراسم شب عاشورا با حضور رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)
✅ کانال بدون سانسور | عضو شوید 👇
@BDON_SANSOR
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
⬛️ #ای_ایران بخوان... زاویه متفاوتی از نوحهسرایی حاج محمود کریمی با عنوان «ای ایران خدایی» در مر
من نمی دونم شما چه حسی به این حال و هوا دارید. ولی من خودم دوست دارم این کلیپ رو همیشه اینجا سنجاق کنم.
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
باغ انار0002.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
سلاممان از دلهایی است که جریان میدهند ذکر مولا را در اعماق وجود. 🖤
✨شما را دعوت میکنیم به شنیدن مجموعه داستان صوتیِ #آن_روز_که_میرفتی
#قسمت_دوم : چشمانش دروغ نمیگفت
عمار میان تردیدهایش کدام را انتخاب میکند؟ کدام را باور میکند؟ کدام یک حق را در بر میگیرد؟ سخنانی از تبار تاریخ یا اشتیاق چشمانِ او؟
با ما همراه باشید✨🌹
نویسنده:
الهه وحیدی
گویندگان این قسمت:
محمدهادی شریفی
امین اخگر
سید امیر میررضایی
مهدی تهوری
ادیت صوت:
شفق صوفی
💫کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار
انارنیوز/ رسانهی باغ انار
@ANARSTORY
@ANAR_NEWSS
برای شنیدن قسمت های بعدی، در کانالها عضو شوید.
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت11🎬 با ارمیا و مهرابی دویدیم سمت محل ایستادن و نظام گرفتن. از زمین و آسمان
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت12🎬
با فریادِ کسی که نمیشناختیمش، به خودمان آمدیم.
- "همه بخوابید رو زمین! همه سینه خیز برگردید سمت محل اسکان!"
خودم را روی زمین انداختم و عمامه را روی سر گذاشتم که سوزش عجیبی نوک انگشت و سرم را سوزاند؛ باورم نمیشد! پوکهی گلوله بود که گیر کرده بود به عمامه، کنده شده بود و یک دفعه فرق سرم را سوزانده بود؛ درست مثل نور خورشید که در ذره بین جمع میشود و یک نقطه را میسوزاند! پوکه را با عصبانیت پرت کردم به هوا که لگدی به لگن و پهلوم فرود آمد.
صدای نیک زاد تمام جزیره را لرزاند: "مگه من گفتم بخوابید رو زمین؟! اینجا فرمانده ما چهار نفریم! بقیه نفوذین! اطاعت از دشمن خیانته! دفعه بعد اونی که سوراخ سوراختون میکنه منم سربازای احمق!"
نگاهی به بقیه انداختم؛ همه متعجب بودیم. نامردی بود! ما تمام پاسدارهای جزیره را، که کمی قبل از ما راهی دشت شده بودند را خودی حساب میکردیم! اما آنها...
صالح داشت نفسنفس میزد و آسمان دید میزد، بنی اسد داشت عرق پیشانیاش را پاک میکرد. سالاری و مرادی را نمیدیدم؛ مهرابی هم شکمش را میمالید و نالهاش به هوا بود. با صدای بلند به ارمیا و عقیل گفتم: "اینم از زندگی شرایط سخت آقایون!"
سردار محمدی گفت: "طوری نیست... طوری نیست سربازای... اهم... تازه نفس! براتون تجربه شد که بدونید اینجا ما چهار نفریم و شما و یه دشت پر از دشمن و نفوذی! تا ده ثانیه دیگه خودتونو جمع جور نکنید و سر جای خودتون نباشید خودتون میدونید!"
و لله الحمد! در حالی که خیلیها دنبال اسلحهشان بودند، اسلحه من پشت سرم افتاده بود. آمدم برش دارم که خاری توی انگشتم رفت. تا درش بیاورم، دستی به شانهام خورد و گفت: "حرکت کنیم تا دوباره کتک نخوردیم..."
اسلحه را با آن یکی دستم برداشتم و شروع کردم به تکاندن خاک از شلوارِ خستهام. باید همان موقع که چهرهی مشکوک چهار فرمانده را دیدم، به چیزی شک میکردم.
نگاهی به چهره چهار فرمانده انداخته بودم؛ انگار با پلکها و نگاهشان مکالمه میکردند. کیانمهر چشمکی زده بود و محمدی و پاکزاد و نیکزاد خندیده بودند...
بیست، سی متر دور شده بودیم که از مزهی خاک توی دهانم و گرمی هوا و عرق زیر جلیقهام تشنهام شد. بهتر از این نمیشد؛ بطری آبم را گم کرده بودم!
و باز صدای کیانمهر لرزه به تنمان انداخت؛ درست مثل وقتهایی که سوار وسیله خطر ناک شهر بازی میشوی و احتمال میدهی هر آن پیچ و مهرههاش، قیسقیس کنان، از بدِ روزگار بمالند و به هوا بروی.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت12✅
📆 #14040416
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344