💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت15🎬 باران گلولهها بند آمد. آتش تفنگها سرد شد. حالا روشنایی دشت از ماه بود.
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت16🎬
- " به به! بَچا معارف حتی مسواکشون با بقیه فرق میکنه!"
اول نگاهی به مسواک چوبی انداختم و خندیدم. وقتی برگشتم، چهرهای دیدم گرد و توپر، با عینک شیشه گرد و لبخندی دنداننما.
سر نخ صحبتمان، مسواک چوبی بود و چراییاش.
- "بابا تو از آخوندام آخوندتری! لابد جای کفش هم نعلین میپوشی!"
تنها دیالوگ ماندگاری که از حسین یادم مانده همین بود. پسر، خودش را حسین سلطانی زَرَندی معرفی کرد.
زرندی را که شنیدم، با صدای آغشته به ذوق گفتم: "پس اصالتا زِرِندیی..."
- "نکنه تو هم..."
- "نه اصالتا ولی دقیقا هفت سال اونجا زندگی کردم."
پروندهی خواب بسته شد. پروندهی بعد، چای خوردن بود! یک ایرانی سرش هم برود، چای خوردنش نمیرود. حتی در هوای گرم آنوقتِ فارور.
با حسین نشستیم روی پلههای سیمانی، کنار سماور برقی و لیوان لیوان چای میخوردیم، تا پاسی از شب! تا آنجا که دیدیم فشارِ شیرِ سماور چند لیتری رو به کاهش میرود و کمزور میشور!
نمیدانم چرا، اما انگار سالها میشناختمش. طوری حرف میزدیم انگار بارها همسفر بودهایم، بارها به بندر آمدهایم، بارها روی همین پلهها نشستهایم و در همین ساعت از همین چای، مکرر در مکرر خوردهایم.
صحبتمان رسیده بود به اسرائیل و اینکه پایان جنگِ هزار سالهمان چه میشود.
احتمالهای مختلف را بررسی میکردیم. نابودیشان بعد از ظهور به دست امام، بعد از ظهور به دست حضرت آقا، قبل از ظهور به رهبری حضرت آقا، قبل از ظهور به دست فلسطینیها، به دست کسی دیگر، با جنگ، با موشک یا هر چیز دیگر!
چند ثانیهای سکوت کردیم.
- "حسین... یعنی میشه یه روز جنگ رو در روی ایران و اسرائیل رو ببینیم؟! میشه وقتی خیبر برای بار دوم فتح میشه... من و تو هم باشیم؟! به نظرت سرنوشت جنگ چی میشه؟!"
- "نمیدونم... شاید آره، شاید نه. ایشالا... هستیم!"
گرم صحبت بودیم که سایهای از کنارمان رد شد؛ ایستاد، عقب برگشت و دوباره ایستاد. توجهی نکردیم اما وقتی دیدیم سایه خشکش زده، برگشتیم و شیخ محتشم را دیدیم که به ساعتش نگاه میکرد و اخم کرده بود!
حالا سایهاش دقیقا افتاده بود روی سرمان. نگاهمان نمیکرد. به ساعت مچیاش زل زده بود همچنان.
بلند گفتم: "سایهی روحانیت معظم و معزز رو سر ملت ایران مستدام باشه صلوات!"
- "آروم آقا آروم! ملت خوابن!"
همان موقع صدای هر و کر خندهای از اتاقمان آمد.
شیخ نگاهی به در کرد و گفت: "فقط بچههای صدرا تا این موقع شب بیدارن!"
و صدای عقیل بود که از پشت در آمد: "کذبه حاج آقا، کذبه! داریم نماز شب میخونیم به امامت حاج آقای آیین!"
تا آمدم جواب بدم، حسین آستینم را کشید و گفت: "حاج آقا ببخشید شب بخیر..."
سمت اتاقمان رفتیم. فقط آقای آیین خوابیده بود و مرادی.
بقیه همه بیدار بودند و پاسبانی میدادند.
پرسیدم: "اگه نماز شبِ جماعتتون تموم شده نظرتون چیه بخفتیم؟! معلوم نی فردا میخوان چه بلایی سرمون بیارنا!"
سالاری گفت: "هه! هر بلایی هس امشبه عای پورمحمدی!"
وقتی دیدند نفهمیدهام، مهرابی گفت: "حسینخانی و چند تا از بچههای دوازدهم که تو دور قبلی اردو بودن تعریف میکردن شبا بهشون خشم شب میزنن و با تیر و تفنگ بیدارشون میکنن. مام قراره امشبو بیدار بمونیم تا نتونن غافلگیرمون کنن."
خندهای سر دادم: "تا خود صبح؟! مطمئنین؟! بعد فردا رو میخواید چیکار کنید؟! هزار جور کار و بدبختی داریم با این فرماندههای عزیز!"
ارمیا، چند باری "فرمانده" را تکرار کرد: "وقتی بچه بودم و مسابقه فرمانده پخش میشد آرزوم این بود یه روز بیام همونجا که مسابقه برگزار میشه یعنی اینجا. حالا دارم جر میخورم از بدن درد!"
- "تازه اون موقع بچه بودی اگه میومدی رسما... رسما... بیخیال اتفاقای خوبی نمیافتاد به هر حال!"
عقیل و صالح پرسیدند: "پس چیکار کنیم؟! بشینیم تا مث سر شب حمله کنن؟!"
سید پیشنهاد داد نیم ساعت نیم ساعت پاسبانی بدهیم.
نیم ساعت اول، همه بیدار بودیم. نیم ساعت دوم فقط من بیدار بودم در حالی که پاس من نبود! با صدای خسته و لرزان، چشمهایم را بستم و گفتم: "که چی؟! تهش... مرگه دیگه!"
و با خمیازهای همه چیز تمام شد...
#مهدینار✍
#پایان_قسمت16✅
📆 #14040420
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
باغ انارغروب عهد.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
سلاممان از دلهایی است که جریان میدهند ذکر مولا را در اعماق وجود. 🖤
✨شما را دعوت میکنیم به شنیدن مجموعه داستان صوتیِ #آن_روز_که_میرفتی
#قسمت_پنجم : غروب عهد
ولی این قسمت از داستان...💔
با ما همراه باشید✨🌹
نویسنده:
الهه وحیدی
گویندگان این قسمت:
سیده فاطمه میررضایی
الهه وحیدی
محمدهادی شریفی
آقای یاد
مهندس
ادیت صوت:
سرکار خانم #شفق_صوفی
💫کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار
انارنیوز/ رسانهی باغ انار
@ANARSTORY
@ANAR_NEWSS
برای شنیدن قسمت های بعدی، در کانالها عضو شوید.
هدایت شده از محمدعلی جعفری
📢 | #آواز_جنگ
📍 | #قطعه_۴۲
🔹دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم، عالم تضادهاست.
بودن یا نبودن،
مرگ یا زندگی،
هلاکت یا شهادت
خیانت یا وفاداری
🔹#قطعه_۴۲ بهشت زهرا، آیینه تمام نمای این تضاد است. زنان و مردانی که میشد با تصادف، برقگرفتی، سکته، سرطان یا هزار و یک شیوه دیگر از این دنیا بروند، به دست بدترین مردمان زمانشان، به شهادت رسیدند و در #قطعه_۴۲ آرام گرفتند. در هر ساعتی از شبانه روز که بیایی، میتوانی آنجا را پیدا کنی. بر سر بیشتر قبرها شمع روشن است. یک نفر نشسته قرآن میخواند، سینه میزند یا با شهیدش درد دل میگوید.
🔹اما چند قدم آنطرفتر، قطعه ۴۱. جایی که صحرایی برهوت است در میان گلزار شهدا.
قطعه ۴۱ یا قطعه منافقین. سنگ قبرها را خاک گرفته، یا از شدت آفتاب ترک خورده و خرد شدهاند. انگار سالهاست کسی قدم در قطعه ۴۱ نگذاشته است. اینجا جای آدمهایی است که چهل سال پیش، انتخاب کردند کنار صدام بجنگند. آنها هلاکت را انتخاب کردند، خیانت را.
برایم سوال میشود قبر آنهایی که جنگیدن برای نتانیاهو را انتخاب کردند، قرار است کجا باشد و آیا کسی هست چهل سال دیگر، سر قبرشان فاتحه بخواند؟
🔹 به این چند قدم فاصله فکر میکنم. به تضاد و انتخاب.
انتخاب اینکه به هلاکت برسی یا شهادت! در کنار حسین باشی یا یزید...
✍ #محمد_حیدری
🆔 @monaadi_ir
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت16🎬 - " به به! بَچا معارف حتی مسواکشون با بقیه فرق میکنه!" اول نگاهی به مسو
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت17🎬
- "اذونه آقاجون! پاشو... اذونه!"
صدای نصرالله بود که به کرّات، چشمهایمان را باز کرد. تمام بدنم درد میکرد. دستم انگار رفته بود توی چرخ گوشت؛ خراشهایش هنوز میسوخت. پایم انگار تا صبح توی آب یخ بود. دندهام درد میکرد. انگار شکسته بود؛ درست مثل دندههای مادربزرگ که زمین خورد و شکست و درست نشد که نشد. گردنم مثل مجسمه شده بود. به سختی حرکت میکرد. حتی ماهیچههای شکم و پهلویم درد میکرد و از کش و قوس و آه و ناله بقیه مشخص بود همهمان درد مشترک داریم؛ عشق! همگی با عشق نظامیگری به اینجا آمده بودیم. با عشق اسلحه به دست گرفتن و جلیقه پوشیدن و در نیاوردن! آنهم اسلحههایی که به فرمان فرمانده اما به میل خویش، تا صبح همبسترمان بودند و شاید درد دنده و گردنم از همان بود. عقیل و ارمیا به زبان آورده بودند اما من هم از زندگی در "شرایط سخت" بدم نمیآمد. به نوعی تمرینی به حساب میآمد برای دو سال دیگر که قرار بود هر کدام در نقطهای، کله تاس کرده، لباس سربازی بپوشیم و تضمینی نبود هیچ کداممان به مناطق نیروی دریایی_مثلا همینجا_اعزام نشویم.
البته نمیدانستم چند ساعتی که اینجا میگذرد واقعا "زندگی در شرایط سخت" است؟! یا برای ماها که پنجشنبه و جمعهمان در عربی و تاریخ اسلام و فلسفه خلاصه میشد، سخت به نظر میآمد.
به هر حال، بقیه را نمیدانم، من اما دردم مضاعف بود. درد شرمندگی. به شهدا فکر میکردم. با خودم میگفتم ای کاش به شهدا آنقدر سخت نگذشته باشد که روایت میکنند! کاش له شدن زیر تانک و "بیسر" شدن با اصابت خمپاره و تکه تکه شدن با مین، دروغ بود. هشت سال، چندصدهزار نفر، هر روز، هر شب، در هر ساعتی، کمترین سختیشان میتوانست یک گلوله باشد. چیزی که ما صدا و نورش را "شرایط سخت" میدانستیم و آنها سوزشش را به جان، به قلب، به سر خریده بودند و سردار شده بودند. همانجا که نشسته بودم قلبم سوخت. تیر کشید و به خودش پیچید. اشکم داشت در میآمد. دیگر احساس درد نداشتم. لااقل باید به خودم دروغ میگفتم؛ از نوع مصلحتی. باید میگفتم: "درد نداری..." و وانمود میکردم هیچ سختی را متحمل نشدهام تا لااقل از درد شرمندگی و حقارت و سوزشِ خراشهای دست از عرق سرد شرمندگی در امان میبودم. با خودم میگفتم اگر از شدت شرمندگی در مقابل شهدا نمیریم، انگار زنده نبودهایم.
از میان دردها، بیرون آمدم و نگاهی به آقای آیین انداختم.
- "حاج آقا دیشب خوش گذشت؟!"
همانطور که خمیازه میکشید گفت: "به شماها بیشتر خوش گذشته... ما اینجا بودیم شما رفتین پیاده روی!"
و خودش زد زیر خنده. بقیه هم...
از مصلیِ اسپیسیمان صدای اذان میآمد.
به ساعت نگاه کردم. یک ساعتی بیش نخوابیده بودیم.
نگاهی به صالح کردم و گفتم: "عجب! مثل اینکه برای خشم شب زدن برنامهای نداشتن."
برای وضو، رفتم پشت ساختمان و نگاهم گیر کرد به شاخ آهوها. چرایی داشتند برای خودشان! از ته مانده غذاها که برایشان ریخته میشد میخوردند، زیر درختان گز استراحت میکردند، از گنبدِ کوهِ پشت ساختمان میرفتند بالا و از آنطرف... معلوم نبود چیزی. دوست داشتم بدانم پشت کوه چه خبر است.
- "بیا بریم کوه کدوم کوه همون کوهی که آهوی ناز داره آی بله! بچه صیاد به..."
سید بود.
گفتمش تا از این کوه بالا نروم پایم را از جزیره بیرون نمیگذارم!
رفتیم که به نماز برسیم و رسیدیم. شیخ محتشم امام جماعت بود؛ البته فقط عبا به دوش انداخته بود.
دعای قنوتش برای همیشه به یادم ماند، به زبانم هم...
- "اللهم احفظ قائدنا الخامنهای بحق الحجه!"
بعد از نماز، صبحانه را همانجا خوردیم...
هوا روشن شده بود و خورشید کمکم داشت چنگ میانداخت به جزیره.
چند دقیقهای وقت استراحت دادند؛ اما صبحانهمان هضم و چایمان خنک نشده بود که فرمان آماده باش سید حسن نصرالله صادر شد.
برای ما که لباسمان تنمان بود و اسلحهمان دیگر عضوی از بدنمان محسوب میشد، آماده شدن کار سختی نبود و زحمتی جز بلند شدن از روی پله نداشت.
سمت فرمانده رفتن و به صف پیوستم.
انتظار داشتم نصرالله، مثل همیشه، عمامه به سر، با عبا و لبادهی مشکی در انتظارمان باشد اما با لباس شنا آمده بود و داشت فرمان میداد!
- "سی ثانیه فقط!"
همگیمان به همان شکل اول، پنج صف هفت هشت نفره شدیم. با لباسها و اسلحهها و گوشت و پوست آماده. تمام اعضا و جوارحمان منتظر بود. حتی استخوانهای ریز گوشمان منتظر شنیدن برنامه یا فرمان جدید از فرمانده بودند؛ سید نصر الله.
- "بسم الله القاصم الجبارین.
سربازان جوان! مسیری که پشت سرتون میبینید منتظر شماست. اما... پیاده روی امروز، یه پیاده روی متفاوته..."
#مهدینار✍
#پایان_قسمت17✅
📆 #14040421
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
34.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حاج_رمضان
❗️من همیشه دوست دارم که بدانم
آقا ما را دعا میکند یا نه.
خدا اگر بهواسطهٔ دعای حضرت آقا،
یا امام زمان بهواسطهٔ دعای حضرت آقا
مثلاً بگوید آقا ما از شما گذشتیم،
به روی گل این سید..
بعد پس میگیرند؟!
امکان ندارد..»
در اولین دیدار بعد ۷ اکتبر، با حضرت آقا، به ایشان فرموده شد:
❤️ من هر شب برای شما دعا میکنم...
🆔 @mahdavi_arfae
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت17🎬 - "اذونه آقاجون! پاشو... اذونه!" صدای نصرالله بود که به کرّات، چشمهایما
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت18🎬
حرف سید اینجا قطع شد. محتشم چیزی درِ گوشش میگفت. کمی حرف زدند و سید ادامه داد: "تفاوتش هم اینه که این پیاده روی در واقع شامل چند تا برنامهس که خودتون در ادامه متوجه میشید."
صدای مرادی را شنیدم که از ته چاه میآمد و میگفت: "خدا به خیر بگذرونه... معلوم نیست منظورشون از برنامه دقیقا چیه!"
دوباره صفوفمان به هم پیوست و دور شدیم.
باز هم از همان سراشیبی خاکی پایین رفتیم و به جاده تازه آسفالت سرتاسری جزیره رسیدیم.
تا چشم کار میکرد، آبیِ دریا بود و خاکی جزیره که اگر کمی دقت میکردی، وسط جزیره هم پر از آب بود. خیره که میشدی، آبها بخار میشد و موجموج میرفت هوا و میدیدی جز خاک چیزی نمانده.
از سوله تسلیحات نظامی گذشتیم. از چند سکونتگاه و خانههای خشک و خالی و حسینیه هم. به مزار شهدای گمنام که رسیدیم، نمیدانم من اشتباه میکردم یا... یا واقعا حرکت همهمان کند شده بود. یاد عهد و پیمان دیروزمان افتادم!
میتوانستم یا نه؟!
از آن سوالها بود که جوابی برایش پیدا نمیشد... باز هم همان حس عذاب سراغم آمده بود. یک دفعه چشمم به پادری جلوی حسینیه افتاد؛ پرچم اسرائیل.
ناتوانیام از جواب دادن به وجدانی که عذاب میکشید از همین بود. از جنگ!
آن هم جنگی که نه چند سال، نه چند دهه، نه از اوایل انقلاب، نه حتی از مشروطه و از قبلتر از آن شروع شده است و هیچ تضمینی نیست افراد در انتهای آن، یا در پایانِ بودنشان آنچه باشند که اینک... شاید ایمان راکد زبیر او را در زمین کفر به مصاف جنگ با فرمانده، به خاک مذلت بکشاند اما مرکب پر تلاطم و محرک سلمان او را به وادی ایمان وارد کند.
جنگ مدتها پیش آغاز شده است؛ قبل از آغاز. پیش از ایران، پیش از صاحب آن پرچم، اسرائیل، پیش از آنکه زبانی بوده باشد که "جنگ" را و یا "محاربه" و "قتال" را و یا "war" را گفته باشد. پیش از آنکه "وجود" وجود داشته باشد. شاید تقابل وجودی دو نیرو و تلاششان برای بقا که ما جنگ مینامیم، با این تعریف، از زمانی به وجود آمده باشد که هستی آغاز شده. زمانی که ما هنوز پا به زمین نگذاشته بودیم!
من کجای جنگ خواهم بود؟! خودم را در اول جادهی مبارزه میدیدم. در اول مسیری که معلوم نبود به پایان میرسانمش یا از نیمهاش منحرف میشوم و آیندهاش برای هیچ جنگندهای تضمین نشده. فرماندهام را شناختهام؟! جنگ را فهمیدهام؟! خط مقدمم کجاست؟! سلاحم کو؟! مردد بودم!
از محل اسکان دور و دور تر شدیم. ساحل در چند قدمیمان بود.
وقتی همهمان در یک نقطه جمع شدیم، نصر الله گفت: "تا اذان ظهر سه تا کار باید انجام بدیم و برگردیم... باید نظافت اسلحه رو یاد بگیرید. کانوسواری کنید و بعدشم با قایقهای تندرو که قرار بود بیان دنبالمون برید یه چرخی بزنید..."
حین حرف زدنش به سربازها و پاسدارهایی که که ایستاده بودند و ما را دید میزدند نگاهی کردم. لباس همهشان لباس راحتی بود.
- "باید سه تا گروه بشید و به نوبت برید سمت کارا... آقایونِ صدرا همه با هم، باقی مانده هم دو دسته بشن..."
همهمان جمع شدیم دور هم. امید داشتم امروز، کمترین شباهتی به پیاده روی دیشب نداشته باشد...
داشتیم از دیشب و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود میگفتیم و میخندیدیم که نصر الله گفت:
"آقایون صدرا، برید سمت ساحل و لباساتونو در بیارید تا فرماندهتون بیاد."
#مهدینار✍
#پایان_قسمت18✅
📆 #14040422
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344