eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت16🎬 - " به به! بَچا معارف حتی مسواکشون با بقیه فرق می‌کنه!" اول نگاهی به مسو
🎬 - "اذونه آقاجون! پاشو... اذونه!" صدای نصرالله بود که به کرّات، چشم‌هایمان را باز کرد. تمام بدنم درد می‌کرد. دستم انگار رفته بود توی چرخ گوشت؛ خراش‌هایش هنوز می‌سوخت. پایم انگار تا صبح توی آب یخ بود. دنده‌ام درد می‌کرد. انگار شکسته بود؛ درست مثل دنده‌های مادربزرگ که زمین خورد و شکست و درست نشد که نشد. گردنم مثل مجسمه شده بود. به سختی حرکت‌ می‌کرد. حتی ماهیچه‌های شکم و پهلویم درد می‌کرد و از کش و قوس و آه و ناله بقیه مشخص بود همه‌مان درد مشترک داریم؛ عشق! همگی با عشق نظامی‌گری به اینجا آمده بودیم. با عشق اسلحه‌ به دست گرفتن و جلیقه پوشیدن و در نیاوردن! آن‌هم اسلحه‌هایی که به فرمان فرمانده اما به میل خویش، تا صبح همبسترمان بودند و شاید درد دنده و گردن‌م از همان بود. عقیل و ارمیا به زبان آورده بودند اما من هم از زندگی در "شرایط سخت" بدم نمی‌آمد. به نوعی تمرینی به حساب می‌آمد برای دو سال دیگر که قرار بود هر کدام در نقطه‌ای، کله تاس کرده، لباس سربازی بپوشیم و تضمینی نبود هیچ کداممان به مناطق نیروی دریایی_مثلا همینجا_اعزام نشویم. البته نمی‌دانستم چند ساعتی که اینجا‌ می‌گذرد واقعا "زندگی در شرایط سخت" است؟! یا برای ماها که پنجشنبه و جمعه‌مان در عربی و تاریخ اسلام و فلسفه خلاصه می‌شد، سخت به نظر می‌آمد. به هر حال، بقیه را نمی‌دانم، من اما دردم مضاعف بود. درد شرمندگی. به شهدا فکر می‌کردم. با خودم می‌گفتم ای کاش به شهدا آنقدر سخت نگذشته باشد که روایت می‌کنند! کاش له شدن زیر تانک و "بی‌سر" شدن با اصابت خمپاره و تکه تکه شدن با مین، دروغ بود. هشت سال، چندصدهزار نفر، هر روز، هر شب، در هر ساعتی، کمترین سختی‌شان می‌توانست یک گلوله باشد. چیزی که ما صدا و نورش را "شرایط سخت" می‌دانستیم و آن‌ها سوزشش را به جان، به قلب، به سر خریده بودند و سردار شده بودند. همانجا که نشسته بودم قلبم سوخت. تیر کشید و به خودش پیچید. اشکم داشت در می‌آمد. دیگر احساس درد نداشتم. لااقل باید به خودم دروغ می‌گفتم؛ از نوع مصلحتی. باید می‌گفتم: "درد نداری..." و وانمود می‌کردم هیچ سختی را متحمل نشده‌ام تا لااقل از درد شرمندگی و حقارت و سوزشِ خراش‌های دست از عرق سرد شرمندگی در امان می‌بودم. با خودم می‌گفتم اگر از شدت شرمندگی در مقابل شهدا نمیریم، انگار زنده نبوده‌ایم. از میان دردها، بیرون آمدم و نگاهی به آقای آیین انداختم. - "حاج آقا دیشب خوش گذشت؟!" همانطور که خمیازه می‌کشید گفت: "به شماها بیشتر خوش گذشته... ما اینجا بودیم شما رفتین پیاده روی!" و خودش زد زیر خنده. بقیه هم... از مصلیِ اسپیسی‌مان صدای اذان می‌آمد. به ساعت نگاه کردم. یک ساعتی بیش نخوابیده بودیم. نگاهی به صالح کردم و گفتم: "عجب! مثل اینکه برای خشم شب زدن برنامه‌ای نداشتن." برای وضو، رفتم پشت ساختمان و نگاهم گیر کرد به شاخ آهوها. چرایی داشتند برای خودشان! از ته مانده غذاها که برایشان ریخته می‌شد می‌خوردند، زیر درختان گز استراحت می‌کردند، از گنبدِ کوهِ پشت ساختمان می‌رفتند بالا و از آن‌طرف... معلوم نبود چیزی. دوست داشتم بدانم پشت کوه چه خبر است. - "بیا بریم کوه کدوم کوه همون کوهی که آهوی ناز داره آی بله! بچه صیاد به..." سید بود. گفتمش تا از این کوه بالا نروم پایم را از جزیره بیرون نمی‌گذارم! رفتیم که به نماز برسیم و رسیدیم. شیخ محتشم امام جماعت بود؛ البته فقط عبا به دوش انداخته بود. دعای قنوتش برای همیشه به یادم ماند، به زبانم هم... - "اللهم احفظ قائدنا الخامنه‌ای بحق الحجه!" بعد از نماز، صبحانه را همانجا خوردیم... هوا روشن شده بود و خورشید کم‌کم داشت چنگ می‌انداخت به جزیره. چند دقیقه‌ای وقت استراحت دادند؛ اما صبحانه‌مان هضم و چای‌مان خنک نشده بود که فرمان آماده باش سید حسن نصرالله صادر شد. برای ما که لباس‌مان تن‌مان بود و اسلحه‌مان دیگر عضوی از بدنمان محسوب می‌شد، آماده شدن کار سختی نبود و زحمتی جز بلند شدن از روی پله نداشت. سمت فرمانده رفتن و به صف پیوستم. انتظار داشتم نصرالله، مثل همیشه، عمامه به سر، با عبا و لباده‌ی مشکی در انتظارمان باشد اما با لباس شنا آمده بود و داشت فرمان می‌داد! - "سی ثانیه فقط!" همگی‌مان به همان شکل اول، پنج صف هفت هشت نفره شدیم. با لباس‌ها و اسلحه‌ها و گوشت و پوست آماده. تمام اعضا و جوارح‌مان منتظر بود. حتی استخوان‌های ریز گوش‌مان منتظر شنیدن برنامه یا فرمان جدید از فرمانده بودند؛ سید نصر الله. - "بسم الله القاصم الجبارین. سربازان جوان! مسیری که پشت سرتون می‌بینید منتظر شماست. اما... پیاده روی امروز، یه پیاده روی متفاوته..." ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
34.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❗️من همیشه دوست دارم که بدانم آقا ما را دعا می‌کند یا نه. خدا اگر به‌واسطهٔ دعای حضرت آقا، یا امام زمان به‌واسطهٔ دعای حضرت آقا مثلاً بگوید آقا ما از شما گذشتیم، به روی گل این سید.. بعد پس می‌گیرند؟! امکان ندارد..» در اولین دیدار بعد ۷ اکتبر، با حضرت آقا، به ایشان فرموده شد: ❤️ من هر شب برای شما دعا میکنم... 🆔 @mahdavi_arfae
حبیب و رفیق و طبیب و انیس و مونس
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت17🎬 - "اذونه آقاجون! پاشو... اذونه!" صدای نصرالله بود که به کرّات، چشم‌هایما
🎬 حرف سید اینجا قطع شد. محتشم چیزی درِ گوشش می‌گفت. کمی حرف زدند و سید ادامه داد: "تفاوتش هم اینه که این پیاده روی در واقع شامل چند تا برنامه‌س که خودتون در ادامه متوجه می‌شید." صدای مرادی را شنیدم که از ته چاه می‌آمد و می‌گفت: "خدا به خیر بگذرونه... معلوم نیست منظورشون از برنامه دقیقا چیه!" دوباره صفوف‌مان به هم پیوست و دور شدیم. باز هم از همان سراشیبی خاکی پایین رفتیم و به جاده تازه آسفالت سرتاسری جزیره رسیدیم. تا چشم کار می‌کرد، آبیِ دریا بود و خاکی جزیره که اگر کمی دقت می‌کردی، وسط جزیره هم پر از آب بود. خیره که می‌شدی، آب‌ها بخار می‌شد و موج‌موج می‌رفت هوا و می‌دیدی جز خاک چیزی نمانده. از سوله تسلیحات نظامی گذشتیم. از چند سکونتگاه و خانه‌های خشک و خالی و حسینیه هم. به مزار شهدای گمنام که رسیدیم، نمی‌دانم من اشتباه می‌کردم یا... یا واقعا حرکت همه‌مان کند شده بود. یاد عهد و پیمان دیروزمان افتادم! می‌توانستم یا نه؟! از آن سوال‌ها بود که جوابی برایش پیدا نمی‌شد... باز هم همان حس عذاب سراغم آمده بود. یک دفعه چشمم به پادری جلوی حسینیه افتاد؛ پرچم اسرائیل. ناتوانی‌‌ام از جواب دادن به وجدانی که عذاب می‌کشید از همین بود. از جنگ! آن هم جنگی که نه چند سال، نه چند دهه، نه از اوایل انقلاب، نه حتی از مشروطه و از قبل‌تر از آن شروع شده است و هیچ تضمینی نیست افراد در انتهای آن، یا در پایانِ بودن‌شان آنچه باشند که اینک... شاید ایمان راکد زبیر او را در زمین کفر به مصاف جنگ با فرمانده، به خاک مذلت بکشاند اما مرکب پر تلاطم و محرک سلمان او را به وادی ایمان وارد کند. جنگ مدت‌ها پیش آغاز شده است؛ قبل از آغاز. پیش از ایران، پیش از صاحب آن پرچم، اسرائیل، پیش از آنکه زبانی بوده باشد که "جنگ" را و یا "محاربه" و "قتال" را و یا "war" را گفته باشد. پیش از آنکه "وجود" وجود داشته باشد. شاید تقابل وجودی دو نیرو و تلاش‌شان برای بقا که ما جنگ می‌نامیم، با این تعریف، از زمانی به وجود آمده باشد که هستی آغاز شده. زمانی که ما هنوز پا به زمین نگذاشته بودیم! من کجای جنگ خواهم بود؟! خودم را در اول جاده‌ی مبارزه می‌دیدم. در اول مسیری که معلوم نبود به پایان می‌رسانمش یا از نیمه‌اش منحرف می‌شوم و آینده‌اش برای هیچ جنگنده‌ای تضمین نشده. فرمانده‌‌ام را شناخته‌ام؟! جنگ را فهمیده‌ام؟! خط مقدمم کجاست؟! سلاحم کو؟! مردد بودم! از محل اسکان دور و دور تر شدیم. ساحل در چند قدمی‌مان بود. وقتی همه‌مان در یک نقطه جمع شدیم، نصر الله گفت: "تا اذان ظهر سه تا کار باید انجام بدیم و برگردیم... باید نظافت اسلحه رو یاد بگیرید. کانوسواری کنید و بعدشم با قایق‌های تندرو که قرار بود بیان دنبالمون برید یه چرخی بزنید..." حین حرف زدنش به سربازها و پاسدارهایی که که ایستاده بودند و ما را دید می‌زدند نگاهی کردم. لباس همه‌شان لباس راحتی بود. - "باید سه تا گروه بشید و به نوبت برید سمت کارا... آقایونِ صدرا همه با هم، باقی مانده هم دو دسته بشن..." همه‌مان جمع شدیم دور هم. امید داشتم امروز، کمترین شباهتی به پیاده روی دیشب نداشته باشد... داشتیم از دیشب و اتفاقا‌تی که برایمان افتاده بود می‌گفتیم و می‌خندیدیم که نصر الله گفت: "آقایون صدرا، برید سمت ساحل و لباساتونو در بیارید تا فرمانده‌تون بیاد." ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹️امروز در مسائل اساسی باید صدای واحده و ید واحده داشته باشیم 👈تقدیر رهبر انقلاب از دیدارهای سران قوا و همگرایی بین قوا 🔹️حضرت آیت‌الله خامنه‌ای صبح امروز در دیدار نمایندگان مجلس شورای اسلامی ✏️یک باید دیگر مسئله‌ی انسجام ملی است؛ انسجام ملی امروز از همیشه لازم‌تر است، همیشه لازم بوده اما امروز بیشتر از همیشه اختلاف، یقه‌گیری همیشه به ضرر است ولو این یقه‌گیری مثلاً فرض کنید که بخاطر مسئله‌ی شخصی هم نباشد. ✏️اینی که ما اختلافات سلیقه‌ای و سیاسی و کاری و اینهای خودمان را به شکل دعوا، به شکل اختلاف مطرح کنیم این همیشه مضر است، امروز از همیشه مضرتر است امروز از همیشه من مکرر عرض کرده‌ام از کشور باید در مسائل اساسی صدای واحد بیاید بیرون، باید ید واحده باشند ملت ما و مجموعه‌ی ما، مجموعه‌ی سیاسی ما، مجموعه‌ی مدیریتی کشور باید ید واحده باشند. ✏️زمینه هم فراهم است خوشبختانه رؤسای قوا دیدارهای خوبی دارند و بنده در بعضی از دولتها اصرار میکردم، تأکید میکردم که آخر جلسه کنید با هم، بشینید مسائل‌تان را با هم حل کنید، بجای پشت بلندگو که علیه هم حرف میزنید در مجلس خصوصی با هم حرف بزنید سختشان بود. ✏️حالا بحمداللّه خب می‌نشینند با هم صحبت میکنند مسائلشان را مطرح میکنند، مشکلات را میخواهند با هم حل کنند الان از این جهت زمینه آماده است یک همگرایی نسبی بحمداللّه در بین قوا وجود دارد این حفظ بشود، این حفظ بشود جبهه‌بندی نشود و این‌جور نباشد که بلندگوی مجلس اختلاف را نشان بدهد که خب الحمدللّه این‌جور هم نیست. ۱۴۰۴/۳/۲۱ 🖼 💻 Farsi.Khamenei.ir
باغ انارزیر سراج ماه.mp3
زمان: حجم: 4.3M
سلاممان از دل‌هایی است که جریان میدهند ذکر مولا را در اعماق وجود. 🖤 ✨شما را دعوت می‌کنیم به شنیدن مجموعه داستان صوتیِ : زیر سراج ماه قدم به قدم، کنار هم... آلا و عمار به کجا خواهند رسید؟ با ما همراه باشید✨🌹 نویسنده: الهه وحیدی گویندگان این قسمت: سیده فاطمه میررضایی محمدهادی شریفی + (ناشناس) ادیت صوت: شفق صوفی 💫کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار انارنیوز/ رسانه‌ی باغ انار @ANARSTORY @ANAR_NEWSS برای شنیدن قسمت های بعدی، در کانال‌ها عضو شوید.