eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
34.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❗️من همیشه دوست دارم که بدانم آقا ما را دعا می‌کند یا نه. خدا اگر به‌واسطهٔ دعای حضرت آقا، یا امام زمان به‌واسطهٔ دعای حضرت آقا مثلاً بگوید آقا ما از شما گذشتیم، به روی گل این سید.. بعد پس می‌گیرند؟! امکان ندارد..» در اولین دیدار بعد ۷ اکتبر، با حضرت آقا، به ایشان فرموده شد: ❤️ من هر شب برای شما دعا میکنم... 🆔 @mahdavi_arfae
حبیب و رفیق و طبیب و انیس و مونس
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت17🎬 - "اذونه آقاجون! پاشو... اذونه!" صدای نصرالله بود که به کرّات، چشم‌هایما
🎬 حرف سید اینجا قطع شد. محتشم چیزی درِ گوشش می‌گفت. کمی حرف زدند و سید ادامه داد: "تفاوتش هم اینه که این پیاده روی در واقع شامل چند تا برنامه‌س که خودتون در ادامه متوجه می‌شید." صدای مرادی را شنیدم که از ته چاه می‌آمد و می‌گفت: "خدا به خیر بگذرونه... معلوم نیست منظورشون از برنامه دقیقا چیه!" دوباره صفوف‌مان به هم پیوست و دور شدیم. باز هم از همان سراشیبی خاکی پایین رفتیم و به جاده تازه آسفالت سرتاسری جزیره رسیدیم. تا چشم کار می‌کرد، آبیِ دریا بود و خاکی جزیره که اگر کمی دقت می‌کردی، وسط جزیره هم پر از آب بود. خیره که می‌شدی، آب‌ها بخار می‌شد و موج‌موج می‌رفت هوا و می‌دیدی جز خاک چیزی نمانده. از سوله تسلیحات نظامی گذشتیم. از چند سکونتگاه و خانه‌های خشک و خالی و حسینیه هم. به مزار شهدای گمنام که رسیدیم، نمی‌دانم من اشتباه می‌کردم یا... یا واقعا حرکت همه‌مان کند شده بود. یاد عهد و پیمان دیروزمان افتادم! می‌توانستم یا نه؟! از آن سوال‌ها بود که جوابی برایش پیدا نمی‌شد... باز هم همان حس عذاب سراغم آمده بود. یک دفعه چشمم به پادری جلوی حسینیه افتاد؛ پرچم اسرائیل. ناتوانی‌‌ام از جواب دادن به وجدانی که عذاب می‌کشید از همین بود. از جنگ! آن هم جنگی که نه چند سال، نه چند دهه، نه از اوایل انقلاب، نه حتی از مشروطه و از قبل‌تر از آن شروع شده است و هیچ تضمینی نیست افراد در انتهای آن، یا در پایانِ بودن‌شان آنچه باشند که اینک... شاید ایمان راکد زبیر او را در زمین کفر به مصاف جنگ با فرمانده، به خاک مذلت بکشاند اما مرکب پر تلاطم و محرک سلمان او را به وادی ایمان وارد کند. جنگ مدت‌ها پیش آغاز شده است؛ قبل از آغاز. پیش از ایران، پیش از صاحب آن پرچم، اسرائیل، پیش از آنکه زبانی بوده باشد که "جنگ" را و یا "محاربه" و "قتال" را و یا "war" را گفته باشد. پیش از آنکه "وجود" وجود داشته باشد. شاید تقابل وجودی دو نیرو و تلاش‌شان برای بقا که ما جنگ می‌نامیم، با این تعریف، از زمانی به وجود آمده باشد که هستی آغاز شده. زمانی که ما هنوز پا به زمین نگذاشته بودیم! من کجای جنگ خواهم بود؟! خودم را در اول جاده‌ی مبارزه می‌دیدم. در اول مسیری که معلوم نبود به پایان می‌رسانمش یا از نیمه‌اش منحرف می‌شوم و آینده‌اش برای هیچ جنگنده‌ای تضمین نشده. فرمانده‌‌ام را شناخته‌ام؟! جنگ را فهمیده‌ام؟! خط مقدمم کجاست؟! سلاحم کو؟! مردد بودم! از محل اسکان دور و دور تر شدیم. ساحل در چند قدمی‌مان بود. وقتی همه‌مان در یک نقطه جمع شدیم، نصر الله گفت: "تا اذان ظهر سه تا کار باید انجام بدیم و برگردیم... باید نظافت اسلحه رو یاد بگیرید. کانوسواری کنید و بعدشم با قایق‌های تندرو که قرار بود بیان دنبالمون برید یه چرخی بزنید..." حین حرف زدنش به سربازها و پاسدارهایی که که ایستاده بودند و ما را دید می‌زدند نگاهی کردم. لباس همه‌شان لباس راحتی بود. - "باید سه تا گروه بشید و به نوبت برید سمت کارا... آقایونِ صدرا همه با هم، باقی مانده هم دو دسته بشن..." همه‌مان جمع شدیم دور هم. امید داشتم امروز، کمترین شباهتی به پیاده روی دیشب نداشته باشد... داشتیم از دیشب و اتفاقا‌تی که برایمان افتاده بود می‌گفتیم و می‌خندیدیم که نصر الله گفت: "آقایون صدرا، برید سمت ساحل و لباساتونو در بیارید تا فرمانده‌تون بیاد." ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹️امروز در مسائل اساسی باید صدای واحده و ید واحده داشته باشیم 👈تقدیر رهبر انقلاب از دیدارهای سران قوا و همگرایی بین قوا 🔹️حضرت آیت‌الله خامنه‌ای صبح امروز در دیدار نمایندگان مجلس شورای اسلامی ✏️یک باید دیگر مسئله‌ی انسجام ملی است؛ انسجام ملی امروز از همیشه لازم‌تر است، همیشه لازم بوده اما امروز بیشتر از همیشه اختلاف، یقه‌گیری همیشه به ضرر است ولو این یقه‌گیری مثلاً فرض کنید که بخاطر مسئله‌ی شخصی هم نباشد. ✏️اینی که ما اختلافات سلیقه‌ای و سیاسی و کاری و اینهای خودمان را به شکل دعوا، به شکل اختلاف مطرح کنیم این همیشه مضر است، امروز از همیشه مضرتر است امروز از همیشه من مکرر عرض کرده‌ام از کشور باید در مسائل اساسی صدای واحد بیاید بیرون، باید ید واحده باشند ملت ما و مجموعه‌ی ما، مجموعه‌ی سیاسی ما، مجموعه‌ی مدیریتی کشور باید ید واحده باشند. ✏️زمینه هم فراهم است خوشبختانه رؤسای قوا دیدارهای خوبی دارند و بنده در بعضی از دولتها اصرار میکردم، تأکید میکردم که آخر جلسه کنید با هم، بشینید مسائل‌تان را با هم حل کنید، بجای پشت بلندگو که علیه هم حرف میزنید در مجلس خصوصی با هم حرف بزنید سختشان بود. ✏️حالا بحمداللّه خب می‌نشینند با هم صحبت میکنند مسائلشان را مطرح میکنند، مشکلات را میخواهند با هم حل کنند الان از این جهت زمینه آماده است یک همگرایی نسبی بحمداللّه در بین قوا وجود دارد این حفظ بشود، این حفظ بشود جبهه‌بندی نشود و این‌جور نباشد که بلندگوی مجلس اختلاف را نشان بدهد که خب الحمدللّه این‌جور هم نیست. ۱۴۰۴/۳/۲۱ 🖼 💻 Farsi.Khamenei.ir
باغ انارزیر سراج ماه.mp3
زمان: حجم: 4.3M
سلاممان از دل‌هایی است که جریان میدهند ذکر مولا را در اعماق وجود. 🖤 ✨شما را دعوت می‌کنیم به شنیدن مجموعه داستان صوتیِ : زیر سراج ماه قدم به قدم، کنار هم... آلا و عمار به کجا خواهند رسید؟ با ما همراه باشید✨🌹 نویسنده: الهه وحیدی گویندگان این قسمت: سیده فاطمه میررضایی محمدهادی شریفی + (ناشناس) ادیت صوت: شفق صوفی 💫کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار انارنیوز/ رسانه‌ی باغ انار @ANARSTORY @ANAR_NEWSS برای شنیدن قسمت های بعدی، در کانال‌ها عضو شوید.
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت18🎬 حرف سید اینجا قطع شد. محتشم چیزی درِ گوشش می‌گفت. کمی حرف زدند و سید ادا
🎬 از قبل لباس مناسب شنا پوشیده بودیم. تا آماده کلاس شدیم، مربی‌مان آمد. رادان! تا پا به ساحل گذاشت همه‌مان ساکت شدیم و منتظر شدیم ببینیم چه می‌گوید. همان اول کار به همه‌مان گفت برویم توی آب و رفتیم. بر خلاف هوای جزیره که گرم بود و سوزان، آب دریا سرد بود. آنقدر که وقتی تمام بدنت زیر آب می‌رفت چند ثانیه‌ای نفست قطع می‌شد و از درون می‌لرزیدی. آب آنقدر شفاف بود که کف دریا دیده می‌شد. حتی حرکت خرچنگ‌هایی که فرار می‌کردند تا به چنگ‌مان نیفتند. حتی سنگ‌هایی که نمی‌توانستند یک خراش روی پنیر بیندازند. به محض خیس شدن، درد توی سرم پیچید و ثانیه به ثانیه شدیدتر شد. انگار تمام رگ‌های مغزم نبض می‌زدند. انگار مغزم را آورده بودند بیرون و توی کوره گذاشته بودند، با پتک له و لورده کرده بودندش و انداخته بودند توی آب سرد. آفتاب هم مدام چنگ می‌انداخت و می‌خواست چشم‌هایم را_که از شدت شوری آب می‌سوخت_از کاسه در بیاورد. از تمرین‌هایی که مربی می‌داد و حرف‌هایی که می‌زد، هیچ چیز نفهمیدم جز شنای قورباغه یا اینکه برای نفس کشیدن باید اول شکم را پر از هوا کرد و بعد سینه را! با خودم می‌گفتم پدر رادان در میاید تا کرال سینه و کرال پشت و پروانه را یادمان بدهد. برای ما که فرزندان کویر بودیم، شنا کردن مثل اهالی بندر که از بچگی ماسه‌ی ساحل می‌خورند آسان نبود. بین شنا کردن یک دفعه چشمم به آقای آیین افتاد که لب ساحل آفتاب گرفته بود و سر و صدای ما را نمی‌شنید. بلند گفتم: "آب پرتقال بدم خدمتتون؟!" نگاهی انداخت و خندید و باز چشم‌هایش را بست. وقت استراحت، همه را جمع کردم دور خودم. همانطور که موج به حلقه‌مان می‌خورد گفتم: "آقای آیین برای شستن بدنش هم که شده مجبوره پاشه بیاد تو آب... الان وقتشه تلافی همه‌ی نمره‌های انضباطی که ازمون کم کرده در بیاریم! فقط حواستون باشه خفه نشه وقت بمونه رو دستمونا!" حرفم که تمام شد رفتم زیر آب. صدای خنده‌شان تا زیر آب می‌آمد. زیر آب جهان دیگری بود. اگر از قبل نفسی آماده نکرده باشی و سینه‌ات قرص و محکم نباشد، کم می‌آوری. چشم‌هایت اگر عینک مخصوص نداشته باشند، می‌سوزند اما احتمالا با آبِ شور دریا شسته می‌شوند و ضد عفونی. در آن جهان، تنها تویی. تنهای تنها و تنها با اکسیژنی که از قبل آماده کرده باشی می‌توانی دوام بیاوری‌. و الا محرومی از تماشای جهانِ سبزآبی رنگ و سنگ‌های قشنگ و خرچنگ‌های زبر و زرنگ. آمدم بالا و دیدم آقای آیین دارد وارد میدان می‌شود! تا صدایم را صاف کردم همه متوجه شدند. همه به کار خودمان ادامه دادیم اما گوشه چشمی به آقای آیین داشتیم. تا نزدیکمان شد فرمان حمله را صادر کردم. همگی با هم ریختیم سرش و گرفتیمش و بردیمش زیر آب... ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت19🎬 از قبل لباس مناسب شنا پوشیده بودیم. تا آماده کلاس شدیم، مربی‌مان آمد. ر
🎬 وقتی آوردیمش بالا چشم‌هایمان از حدقه زد بیرون و دهانمان باز ماند. سالاری بی‌چاره را گرفته بودیم! همان موقع، آقای آیین چند متر آن‌ طرف‌تر، مثل فوران آتش نشان، از زیر آب صعود کرد و پرید بالا. بعد هم میگ‌میگ‌وار دوید و از آب رفت بیرون و به ریش نداشته‌مان خندید و ما ماندیم با دهان‌های باز مانده و فکّی که افتاده بود کف زمین. - "بچه‌های صدرا بیاید بیرون!" صدای نصر الله به خود آوردمان. تا آمدم از آب بروم بیرون، چشمم دوخته شد به درخشش سبز رنگی که افتاده بود زیر یک بند انگشت آب. برش داشتم. به شیشه شباهتی نداشت. و به هیچ سنگ دیگری. مثل شاه مقصود اما سبزتر. با چند سنگ و صدف دیگر برش داشتم و از آب رفتم بیرون. انداختمش توی جیب شلوارم که افتاده بود روی صخره‌ای سیاه با صدها صدف که در بغل یکدیگر، جانشان در رفته بود. تا از سراشیبی رفتیم بالا، نصرالله فریاد زد" خمپاره!" گیج شده بودیم. سینه خیز با مایو؟! خودمان را انداختیم روی زمین اما حرکتی نکردیم و به صورت یکدیگر نگاه می‌کردیم. - "خمپاره!" فریادش این‌بار آنقدر بلندتر بود که حرف از دهانش بیرون نیامده شروع کردیم به سینه خیز رفتن. کجا؟! نمی‌دانستیم. هر کداممان به یک جهت! زمین، شنی بود اما کوفته شده بود و داغ. انگار سنگ شده بود و گرمایش را از خودِ هسته زمین می‌گرفت. با دست‌های خراش برداشته و بدنی که هنوز درد می‌کرد و تازه عریان و خیس هم بود، سینه خیز رفتن روی شن و ماسه‌ی کوبیده شده و داغ، آسان نبود. نصر الله وقتی دید حرکتمان مثل گوشماهی آرام است، دوید و آمد سمتمان. چهره‌اش سرخ شده بود و انگار نزدیک بود که تمام رگ‌های صورتش پاره شود و خون پیشانی‌اش بپاشد و به زمین نرسیده بخار شود از شدت گرما. رسید به من و مهرابی : "مگه نگفتم خمپاره؟! زود باشید بغلتید و دور شید از جلو‌ چِشَم! زود!" شروع کردیم به غلت زدن اما خودش آمد کمک‌مان! با پاهایش شروع کرد غلت دادنمان روی زمین. لَغَت می‌زد و می‌غلتاندمان. یک لحظه خودم را با قالیِ لوله شده‌ای که می‌خواهند با یک پا زدن پهنش کنند روی زمین اشتباه گرفتم. مثل بشکه‌ی شهرداری شده بودیم همه‌مان. هر چقدر جلوتر می‌رفتم سوزش بدنم بیشتر می‌شد. شن هم جایش را به سنگ و سنگریزه می‌داد و کم‌کم سنگ‌های بزرگ داشت توی گُرده پهلو‌مان می‌رفت که نصر الله دلش سوخت و گفت: "آفرین حالا شد... پاشین." وقتی ایستادیم، جان به بدن نداشتیم. جان از بدن‌مان رفته بود. جان‌مان آسفالت شده بود کفِ زمین. مانده بود روی ماسه‌ها، لای سنگ‌های نخودی و بادامی که کم‌‌کم داشت به گردو و سیب و پرتقال و سنگ‌هایی به اندازه خیار مشهدی و هندوانه تبدیل می‌شد! همگی سر پا شدیم. توی گلویمان جنگ به پا شده بود. یک طرف بغض و ناله و یک طرف خنده و خنده پیروز شد؛ به بدن یکدیگر نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم. خنده‌هایی که نمی‌شد از آه و ناله سواشان کرد. خنده‌هایی به علاوه اشکی از گوشه چشم. هیچ کجای بدنمان معلوم نبود. حتی رنگ لباس زیرمان هم خاکی شده بود! حالا دیگر لخت و عریان نبودیم. لباسی از شن با نخِ درد و ناله به تن داشتیم. راه که می‌رفتیم احساس می‌کردیم در حال متلاشی شدنیم و چیزی از وجودمان روی زمین می‌ریزد. نصر الله نگاهی به همه‌مان کرد و گفت: "این نتیجه‌ی تمرد از دستور صریح فرمانده‌ست..." با حرفش یک بار دیگر نابود شدم و ریختم روی زمین. فرامتن‌هایی که از تک‌تک حرف‌های فرمانده‌ها به ذهنم می‌رسید عذابم می‌داد. با خودم گفتم اگر فرمانده‌ام با صدای بلند و صریح، دستوری داده باشد و من نفهمیده باشم یا کاری نکردم باشم یا درجا زده باشم چه؟! بدتر از آن... اگر فقط یکی از کارهایی که می‌کنم و حرف‌هایی که می‌زنم، برخلاف خواسته‌ی فرمانده باشد چه؟! اگر فرمانده بخواهد تنبیه‌‌م کند، چه می‌شود و به اندازه دانه‌ شن‌های جزیره‌ی فارور، "اگر" دیگر... وای به حال پرونده‌ای که رویش بنویسند "تمرد از دستور صریح فرمانده". با صدای نصرالله به خود آمدم. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344