eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹️امروز در مسائل اساسی باید صدای واحده و ید واحده داشته باشیم 👈تقدیر رهبر انقلاب از دیدارهای سران قوا و همگرایی بین قوا 🔹️حضرت آیت‌الله خامنه‌ای صبح امروز در دیدار نمایندگان مجلس شورای اسلامی ✏️یک باید دیگر مسئله‌ی انسجام ملی است؛ انسجام ملی امروز از همیشه لازم‌تر است، همیشه لازم بوده اما امروز بیشتر از همیشه اختلاف، یقه‌گیری همیشه به ضرر است ولو این یقه‌گیری مثلاً فرض کنید که بخاطر مسئله‌ی شخصی هم نباشد. ✏️اینی که ما اختلافات سلیقه‌ای و سیاسی و کاری و اینهای خودمان را به شکل دعوا، به شکل اختلاف مطرح کنیم این همیشه مضر است، امروز از همیشه مضرتر است امروز از همیشه من مکرر عرض کرده‌ام از کشور باید در مسائل اساسی صدای واحد بیاید بیرون، باید ید واحده باشند ملت ما و مجموعه‌ی ما، مجموعه‌ی سیاسی ما، مجموعه‌ی مدیریتی کشور باید ید واحده باشند. ✏️زمینه هم فراهم است خوشبختانه رؤسای قوا دیدارهای خوبی دارند و بنده در بعضی از دولتها اصرار میکردم، تأکید میکردم که آخر جلسه کنید با هم، بشینید مسائل‌تان را با هم حل کنید، بجای پشت بلندگو که علیه هم حرف میزنید در مجلس خصوصی با هم حرف بزنید سختشان بود. ✏️حالا بحمداللّه خب می‌نشینند با هم صحبت میکنند مسائلشان را مطرح میکنند، مشکلات را میخواهند با هم حل کنند الان از این جهت زمینه آماده است یک همگرایی نسبی بحمداللّه در بین قوا وجود دارد این حفظ بشود، این حفظ بشود جبهه‌بندی نشود و این‌جور نباشد که بلندگوی مجلس اختلاف را نشان بدهد که خب الحمدللّه این‌جور هم نیست. ۱۴۰۴/۳/۲۱ 🖼 💻 Farsi.Khamenei.ir
باغ انارزیر سراج ماه.mp3
زمان: حجم: 4.3M
سلاممان از دل‌هایی است که جریان میدهند ذکر مولا را در اعماق وجود. 🖤 ✨شما را دعوت می‌کنیم به شنیدن مجموعه داستان صوتیِ : زیر سراج ماه قدم به قدم، کنار هم... آلا و عمار به کجا خواهند رسید؟ با ما همراه باشید✨🌹 نویسنده: الهه وحیدی گویندگان این قسمت: سیده فاطمه میررضایی محمدهادی شریفی + (ناشناس) ادیت صوت: شفق صوفی 💫کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار انارنیوز/ رسانه‌ی باغ انار @ANARSTORY @ANAR_NEWSS برای شنیدن قسمت های بعدی، در کانال‌ها عضو شوید.
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت18🎬 حرف سید اینجا قطع شد. محتشم چیزی درِ گوشش می‌گفت. کمی حرف زدند و سید ادا
🎬 از قبل لباس مناسب شنا پوشیده بودیم. تا آماده کلاس شدیم، مربی‌مان آمد. رادان! تا پا به ساحل گذاشت همه‌مان ساکت شدیم و منتظر شدیم ببینیم چه می‌گوید. همان اول کار به همه‌مان گفت برویم توی آب و رفتیم. بر خلاف هوای جزیره که گرم بود و سوزان، آب دریا سرد بود. آنقدر که وقتی تمام بدنت زیر آب می‌رفت چند ثانیه‌ای نفست قطع می‌شد و از درون می‌لرزیدی. آب آنقدر شفاف بود که کف دریا دیده می‌شد. حتی حرکت خرچنگ‌هایی که فرار می‌کردند تا به چنگ‌مان نیفتند. حتی سنگ‌هایی که نمی‌توانستند یک خراش روی پنیر بیندازند. به محض خیس شدن، درد توی سرم پیچید و ثانیه به ثانیه شدیدتر شد. انگار تمام رگ‌های مغزم نبض می‌زدند. انگار مغزم را آورده بودند بیرون و توی کوره گذاشته بودند، با پتک له و لورده کرده بودندش و انداخته بودند توی آب سرد. آفتاب هم مدام چنگ می‌انداخت و می‌خواست چشم‌هایم را_که از شدت شوری آب می‌سوخت_از کاسه در بیاورد. از تمرین‌هایی که مربی می‌داد و حرف‌هایی که می‌زد، هیچ چیز نفهمیدم جز شنای قورباغه یا اینکه برای نفس کشیدن باید اول شکم را پر از هوا کرد و بعد سینه را! با خودم می‌گفتم پدر رادان در میاید تا کرال سینه و کرال پشت و پروانه را یادمان بدهد. برای ما که فرزندان کویر بودیم، شنا کردن مثل اهالی بندر که از بچگی ماسه‌ی ساحل می‌خورند آسان نبود. بین شنا کردن یک دفعه چشمم به آقای آیین افتاد که لب ساحل آفتاب گرفته بود و سر و صدای ما را نمی‌شنید. بلند گفتم: "آب پرتقال بدم خدمتتون؟!" نگاهی انداخت و خندید و باز چشم‌هایش را بست. وقت استراحت، همه را جمع کردم دور خودم. همانطور که موج به حلقه‌مان می‌خورد گفتم: "آقای آیین برای شستن بدنش هم که شده مجبوره پاشه بیاد تو آب... الان وقتشه تلافی همه‌ی نمره‌های انضباطی که ازمون کم کرده در بیاریم! فقط حواستون باشه خفه نشه وقت بمونه رو دستمونا!" حرفم که تمام شد رفتم زیر آب. صدای خنده‌شان تا زیر آب می‌آمد. زیر آب جهان دیگری بود. اگر از قبل نفسی آماده نکرده باشی و سینه‌ات قرص و محکم نباشد، کم می‌آوری. چشم‌هایت اگر عینک مخصوص نداشته باشند، می‌سوزند اما احتمالا با آبِ شور دریا شسته می‌شوند و ضد عفونی. در آن جهان، تنها تویی. تنهای تنها و تنها با اکسیژنی که از قبل آماده کرده باشی می‌توانی دوام بیاوری‌. و الا محرومی از تماشای جهانِ سبزآبی رنگ و سنگ‌های قشنگ و خرچنگ‌های زبر و زرنگ. آمدم بالا و دیدم آقای آیین دارد وارد میدان می‌شود! تا صدایم را صاف کردم همه متوجه شدند. همه به کار خودمان ادامه دادیم اما گوشه چشمی به آقای آیین داشتیم. تا نزدیکمان شد فرمان حمله را صادر کردم. همگی با هم ریختیم سرش و گرفتیمش و بردیمش زیر آب... ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت19🎬 از قبل لباس مناسب شنا پوشیده بودیم. تا آماده کلاس شدیم، مربی‌مان آمد. ر
🎬 وقتی آوردیمش بالا چشم‌هایمان از حدقه زد بیرون و دهانمان باز ماند. سالاری بی‌چاره را گرفته بودیم! همان موقع، آقای آیین چند متر آن‌ طرف‌تر، مثل فوران آتش نشان، از زیر آب صعود کرد و پرید بالا. بعد هم میگ‌میگ‌وار دوید و از آب رفت بیرون و به ریش نداشته‌مان خندید و ما ماندیم با دهان‌های باز مانده و فکّی که افتاده بود کف زمین. - "بچه‌های صدرا بیاید بیرون!" صدای نصر الله به خود آوردمان. تا آمدم از آب بروم بیرون، چشمم دوخته شد به درخشش سبز رنگی که افتاده بود زیر یک بند انگشت آب. برش داشتم. به شیشه شباهتی نداشت. و به هیچ سنگ دیگری. مثل شاه مقصود اما سبزتر. با چند سنگ و صدف دیگر برش داشتم و از آب رفتم بیرون. انداختمش توی جیب شلوارم که افتاده بود روی صخره‌ای سیاه با صدها صدف که در بغل یکدیگر، جانشان در رفته بود. تا از سراشیبی رفتیم بالا، نصرالله فریاد زد" خمپاره!" گیج شده بودیم. سینه خیز با مایو؟! خودمان را انداختیم روی زمین اما حرکتی نکردیم و به صورت یکدیگر نگاه می‌کردیم. - "خمپاره!" فریادش این‌بار آنقدر بلندتر بود که حرف از دهانش بیرون نیامده شروع کردیم به سینه خیز رفتن. کجا؟! نمی‌دانستیم. هر کداممان به یک جهت! زمین، شنی بود اما کوفته شده بود و داغ. انگار سنگ شده بود و گرمایش را از خودِ هسته زمین می‌گرفت. با دست‌های خراش برداشته و بدنی که هنوز درد می‌کرد و تازه عریان و خیس هم بود، سینه خیز رفتن روی شن و ماسه‌ی کوبیده شده و داغ، آسان نبود. نصر الله وقتی دید حرکتمان مثل گوشماهی آرام است، دوید و آمد سمتمان. چهره‌اش سرخ شده بود و انگار نزدیک بود که تمام رگ‌های صورتش پاره شود و خون پیشانی‌اش بپاشد و به زمین نرسیده بخار شود از شدت گرما. رسید به من و مهرابی : "مگه نگفتم خمپاره؟! زود باشید بغلتید و دور شید از جلو‌ چِشَم! زود!" شروع کردیم به غلت زدن اما خودش آمد کمک‌مان! با پاهایش شروع کرد غلت دادنمان روی زمین. لَغَت می‌زد و می‌غلتاندمان. یک لحظه خودم را با قالیِ لوله شده‌ای که می‌خواهند با یک پا زدن پهنش کنند روی زمین اشتباه گرفتم. مثل بشکه‌ی شهرداری شده بودیم همه‌مان. هر چقدر جلوتر می‌رفتم سوزش بدنم بیشتر می‌شد. شن هم جایش را به سنگ و سنگریزه می‌داد و کم‌کم سنگ‌های بزرگ داشت توی گُرده پهلو‌مان می‌رفت که نصر الله دلش سوخت و گفت: "آفرین حالا شد... پاشین." وقتی ایستادیم، جان به بدن نداشتیم. جان از بدن‌مان رفته بود. جان‌مان آسفالت شده بود کفِ زمین. مانده بود روی ماسه‌ها، لای سنگ‌های نخودی و بادامی که کم‌‌کم داشت به گردو و سیب و پرتقال و سنگ‌هایی به اندازه خیار مشهدی و هندوانه تبدیل می‌شد! همگی سر پا شدیم. توی گلویمان جنگ به پا شده بود. یک طرف بغض و ناله و یک طرف خنده و خنده پیروز شد؛ به بدن یکدیگر نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم. خنده‌هایی که نمی‌شد از آه و ناله سواشان کرد. خنده‌هایی به علاوه اشکی از گوشه چشم. هیچ کجای بدنمان معلوم نبود. حتی رنگ لباس زیرمان هم خاکی شده بود! حالا دیگر لخت و عریان نبودیم. لباسی از شن با نخِ درد و ناله به تن داشتیم. راه که می‌رفتیم احساس می‌کردیم در حال متلاشی شدنیم و چیزی از وجودمان روی زمین می‌ریزد. نصر الله نگاهی به همه‌مان کرد و گفت: "این نتیجه‌ی تمرد از دستور صریح فرمانده‌ست..." با حرفش یک بار دیگر نابود شدم و ریختم روی زمین. فرامتن‌هایی که از تک‌تک حرف‌های فرمانده‌ها به ذهنم می‌رسید عذابم می‌داد. با خودم گفتم اگر فرمانده‌ام با صدای بلند و صریح، دستوری داده باشد و من نفهمیده باشم یا کاری نکردم باشم یا درجا زده باشم چه؟! بدتر از آن... اگر فقط یکی از کارهایی که می‌کنم و حرف‌هایی که می‌زنم، برخلاف خواسته‌ی فرمانده باشد چه؟! اگر فرمانده بخواهد تنبیه‌‌م کند، چه می‌شود و به اندازه دانه‌ شن‌های جزیره‌ی فارور، "اگر" دیگر... وای به حال پرونده‌ای که رویش بنویسند "تمرد از دستور صریح فرمانده". با صدای نصرالله به خود آمدم. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
طرز بودن آدمها «در-جهان» مُسری است؛ به تعبیر دیگر «در-جهان-بودن»ِ ما انسانها مُسری است. آن‌گاه که با یکدیگر هستیم، نحوه‌ی بودن‌مان همچون ابر یا هوای مه‌آلودی که در آن غرق می‌شویم، به دیگران سرایت می‌کند. انسان صبور، به جهان و رخدادهایش، در نسبت صبر قرا دارد و انسان مهربان با جهان و چیزهایش در نسبت مهر. نسبت صبوری و مهربانی او با جهان و چیزها، نحوه‌ی هستی اوست که هرآینه به دیگرانی که با او هستند، سرایت می‌کند. آن‌که طرز بودنش در نسبت مِهر با چیزها نیست نمی‌تواند با زبانش دیگران را به مهربانی فرا بخواند... اینچنین است صبر، شجاعت، خضوع و... فرمود: «کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم...» ➕️ @Yaminpour
تفاوت هنر و رسانه اینجاست... هنرمند طرز بودنش را -نحوه بودنش در هستی را- بیان می‌کند، بدون اینکه مخاطبی را در نظر بیاورد و یا سودای تاثیر بر او را در دل بپروراند. اما رسانه ابزار غلبه و تاثیر است. از ابتدا سودای مخاطب دارد و به ایجاد چیزی در او می‌اندیشد؛ سوبژکتیو است: تصرف در مخاطب به هدف تغییر دادنش. هنرمند به‌واسطه‌ی بیان هنری، نحوه‌ی بودنش و طرز و نسبتش با چیزها را چونان هوایی که دیگران در آن تنفس می‌کنند، چونان عطری که استشمام شود و دیگران را ناخودآگاه به یاد چیزی بیندازد، منتشر می‌کند‌. هنر هم لامحاله مخاطب دارد، مخاطب نطلبیده؛ و تاثیر می‌گذارد، تاثیر وجودی. نسبت مخاطب با هنرمند و هنرش، اُنس است و نسبت مخاطب با رسانه، انفعال. [اين متن فقط درباره‌ی ارتفاع هنر نسبت به رسانه است؛ نه خوب و بد یا ضرورت و نیاز و... ] ➕️ @Yaminpour
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 هم‌اکنون؛ پخش اینترنتی بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار رئیس و مسئولان قوه قضائیه. 🔍از اینجا ببینید👇 💻 Farsi.khamenei.ir/live