eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
907 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۳۱🎬 آفتاب، کم‌کم، داشت از لب ساختمان‌ها می‌افتاد. حرف‌های دو سه ر
🔃 🎬 بعد از اینکه برای چندمین بار سینی سلطنتی با نگین‌های سرخ را بین مهمانان چرخاند، برگشت پشت پرده. راهرویی بین سالن پذیرایی و آشپزخانه. همان‌جا تکیه زد به دیوار. آهی عمیق کشید و زانوهایش شکست. از هر آن‌چه آن‌جا می‌گذشت بیزار بود. مگر چند سال داشت که قاطی این جماعت شود؟ صدای هول و ولای پیش خدمت‌ها که لیوان‌ها را در می‌کردند و قهقهه‌های مستانه‌ی مردانی که آن سوی پرده بودند. با هم درآمیخته و حالش را به هم می‌زد. پاهایش را توی دلش جمع کرد و آرنج‌ به زانوها گذاشت. صورتش را با دستانش پوشاند و سیل اشک بود که بی اختیار، روان شد. هزاران بار به فرار فکر کرده بود اما جایی را نداشت که برود. صدای قدم‌های کسی را شنید. سریع اشک‌هایش را پاک کرد. تایید پرده را کنار زد و مقابلش ایستاد. دست به دیوار گرفت و به آرامی بلند شد. تایید، چشم در چشمش انداخت. با لحنی سرد، اما رضایتمند گفت: _دو تا گیلاس نوشیدنی سرخ پر کن بیار سر میزی که نشستم. مخصوص باشه، میدونی که! این را گفت و برگشت. یکی دو قدم برداشت که چیزی یادش آمد. رویش را به سمت سحر برگرداند. انگشت اشاره‌اش را به جلوی صورت او گرفت و با تحکم گفت: _حواست باشه خودت بیاری. نبینم بدی دست شمسی و شمس الله. در حالی که داشت، نصیبی از حال خوب نبود. قلبش محکم می‌کوبید. پاهایش یاری نمی کرد اما چاره‌ای جز اطاعت نداشت. راهروی تنگ را پست سر گذاشت و به آشپزخانه رفت. از بین شیشه‌های چیده شده در قفسه‌ها بطری مورد نظر را برداشت. دستانش می‌لرزید. نگاه پیش خدمتی که کنارش داشت میوه خوری‌ها را پر می‌کرد، به سحر افتاد. با نگرانی گفت: _می‌دونی که چقدر روی این یکی حساسه! مواظب باش نیفته از دستت. سحر نگاه غم گرفته‌اش را به او داد: _میشه لطفا شما این لیوانا رو پر کنی؟ پیش خدمت در حالی که به طرف سحر می‌آمد پرسید: _خوبی تو؟ سحر نجواکنان جواب داد: _نه! * دستمال کوچک صورتی رنگ را برداشت و دست میترا داد. به صندلی پشت میز ناهار خوری اشاره کرد و گفت: _بشین این‌جا، اذیت نشی! میترا لبخندی زد و کشدار گفت: _چشم خاله خورشید. پرتقالی در دست گرفت و دستمال را دورش می‌کشید تا خشک شود. _گفتی هاجر خانم و سمیرا جون کی می‌رسن؟ خورشید نگاهی به ساعت توی هال انداخت. _احتمالا یک ساعت دیگه! شاید کمتر. _خوبه، به اندازه‌ی کافی وقت داریم. * صدای زنگ در بلند شد. خورشید سمت آیفون رفت و کلید را زد. میترا شالش را پوشید و رفت سمت در. می‌خواست همراه خورشید پایین برود که مانعش شد. به پا گرد اول که رسید، هاجر و سمیرا و احسان رسیدند. چشم خورشید که به مادر هاشم افتاد، تازه فهمید چقدر دلش برای دیدن چهره‌ی مهربان هاجر تنگ شده. محکم او را در آغوش گرفت تا کمی از بار دلش سبک شود. 📗 📆 /۱۱/۱۴ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
زمان: حجم: 140.5K
چقدر خدا قشنگ تو قرآن میگه: «قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ» وقتی همه کارهات دست منه، غصه‌ی چی رو می‌خوری...؟ سلام.صبحتون بخیرو نیکی🌺 @har_roz_angizeh ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
بیا که رنج فراقت برید امان مرا به یُمن آمدنت تازه کن جهان مرا السَّلامُ‌عَلَيْكَ‌ياغَوْثَالْمَلْهُوفینَ♥️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام وقتتون بخیر میخواستم اگه براتون مقدوره امروز بیاید با هم یه حرکت جمعی انجام بدیم فقط کافیه پنج الی ده دقیقه وقت بذاریم با دوره بینهایت که آشنایید؟ یه دوره جذابه که به دغدغه ها و سوالات دهه هشتادیا جواب میده و کلیییی هم جایزه داره و فرد رو وارد یه جمع دهه هشتادی نورانی با کلی برنامه مفید میکنه(مسابقه بینهایت از طرف آستان قدس رضوی برای دهه هشتادیا و متولدین نود و نود و یک هست) برای اکثر افرادی که ازشون پرسیدم تجربه مفید و اثرگذاری بوده ،بیاین نیت کنیم که امام رضا ع امروز ما رو وسیله قرار بدن تا دوره رو برای کسایی که براشون مفید و نور خواهد بود بفرستیم و تو این مسیر قرار بگیرن از خود امام رضا ع بخوایم که این دوره برای کسی که نیازش هست ارسال بشه ✨ این طوری شما هم سفیر این مسیر هستید✨🌿 و از روی تجربه میگم که این تجربه بی‌نظیر ،تکرار نشدنی و پر برکته✨🌷🦋 پس اگه پایه هستید با رمز عملیات یا زهرا سلام الله علیه السلام که ما اول دعوت ها میگیم و دعای فرج پوستر رو برای یک تا پنج نفر دهه هشتادی یا نود و نود و یکی بفرستید✨🤝 (یا هر تعداد که میشناسید و امکانش رو دارید ) این آخرین فرصت برای دعوت به این دوره از بینهایته فرصت امروز رو از دست ندیم🥲 لطفاً اگه انجامش دادید با ذکر یا زهرا س✨ اعلام کنید