شما دعوت شده امام رضا (ع) هستی!✨💌
حیفِ اینهمه جایزه نیست، یکیش سهم تو نباشه؟ حیف اونهمه سوالِ ذهنیِ عمیقت نیست که بیجواب بمونه؟
+چجوری میشه که بشه؟
ـ با شرکت در یازدهمین دور از مسابقه مجازی و صددرصد رایگانیزهی بینهایتشو🙂↔️
فقط کافیه فوریفوتی عدد ۵ رو به
۱٠٠٠۸۸۸ پیامک کنی!
لینک ثبتناممون به روی همهٔ دهه هشتادیا + [نود و نودویکیها هم]بازه: bn.javanan.org
‼️رفیق حواست باشه موقع ثبت نام کد معرف رو فراموش نکنیا😉👀
🌱کد معرف:1120958
(با زدن کد معرف ۱۰ امتیاز بیشتر هدیه میگیری😎✌️)
با همراهیِ جوایز ویژهمون:
▫️۵٠ میلیون تومان وجه نقد
▪️سفر به مشهد
▫️کمکهزینهی سفر به کربلا
▪️لپتاپ
▫️پی اس ۵
▪️تبلت و گوشی
▫️گردنبند طلا
▪️اسکوتر برقی
▫️کوله پشتی شگفتانگیز
▪️سکه بهار آزادی
▫️کوادکوپتر
➕هزاران جایزه بدون قرعهکشی
آستانقدسرضوی
#قصه_بینهایت
♾ @binahayat_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
این کلیپ ها هم توضیح بیشتر دوره است که اگه حس کردید لازمه میتونید استفاده کنید ☕️🌷✨
روز جالبی بود!
کارمان از صبح، با تحویل گرفتن چهارصد و پنجاه شاخه گل نرگس شروع شد...
ظهر بود که کار کارت تبریک و وصل کردنشان به شاخهها تمام شد. آنهم درحالی که بوی خوش نرگسها در خشت خشت خانه نفوذ و مستمان کرده بود!
ساعتی بعد ائلگلی همچون اسماش گلگلی شده بود!
البته نه که بخواهم بگویم همهچیز گل و بلبل بود؛ نه!
اتفاقا فحش هم خوردیم!
یکی میگفت:
-«ایشالله این گلارو بذارید رو قبر بچههاتون!!»
دیگری میگفت:
-«چه عیدی؟ عزاداریم!»
چندنفری هم تنه زدند و با بیاعتنایی رد شدند...
اما این حرفها آنقدر هم به چشم نمیآمد.
ما جان را از زبان رهگذری گرفتیم که گفت:
-«انشاءالله تو ظهورش گل پخش کنین»
و روحمان را از آقایی گرفتیم که قطعا و حتما نیمنگاهاش در آن شلوغی به ما بود...
بعضی دخترانِ به اصطلاح بدحجاب یا بیحجاب، چنان با ذوق گلهارا گرفته، بوییده و لبخند میزدند که قلب به تپش میافتاد...
در دل آیهالکرسی میخوانیدم تا امام زمان (عج) نظری کند و متن روی کارتها را در دلشان جاری کند...
صلوات میفرستادیم تا کارمان کم و بیش اثرگذار باشد...
و در این بین، لبخندِ میهمانان عرب، دل را برای لحظهای برد به مشایه...
برد آنجایی که در خاطراتمان ما میهمان بودیم و آنها لبخند به لبهایمان میآوردند.
نمیدانم!
شاید هم لحظهای صاحبِ کربلا نظری کرد تا به یادش بیفتیم(:
#مینو_قلم
شَفَقْ صوفی :
باز صبح شد.
باز هم پلک بر هم نگذاشتم تا لحظهی تجربه شده را بار دیگر به چشم ببینم.
آن لحظه که تقلا و کوشش شبانه، به حرف های محرمانهی دل و صاحبش ختم میشود.
گویا کلمات کنار هم چیده میشوند تا رازهای پنهانیِ قلب را، در پیشگاهش برملا کنند. حتی باورِ جملهی هو الذی علیم بذات الصدور، توانایی تحمیل کردنِ سکوتِ اجباری بر دل را ندارد. کلمات، همچون باریکهی خطی با شتابی به سرعتِ نور، از عمق جان بر میآیند و تا انتهای نامشخصِ آسمان سفر میکنند.
او! نزدیکتر از رگ گردنی که صدایم را در آسمان خواهد شنید. بی شک، او خداییست که ناگفته سخن میشنود.
لکن او همان اللهی است که عاشقانه اشتیاق شنیدن صدای بندهاش را به جان میخرد. حتی عاشقانهتر از همان دل آشفتهای که فریادِ خاموش سر میدهد
وقتی هر چند وقت یه بار قلم به دست میگیری...
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نامکتاب: وضعیت بیعاری
🖋| نوشتہ: حامد جلالی
❓| چرا بخونمش؟
این داستان، یک داستان زیبای عاشقانهاست که قلمی قوی و جذاب دارد...
👥 | مناسب چهکساییه؟
• همه! مخصوصا جوانان...
🏷| خلاصه:
«حلیمه» دختر مسلمانی که زندگی پر فراز و نشیبی داشته به روایت داستانش مینشیند. تعریف میکند؛ از دل باختنش به رام، پسر یکی از بزرگان آیین مندایی!
داستان از زبان سیزده راوی روایت میشود و همگی در طول هم ماجرای کلی رمان را پیش میبرند. رام عاشق حلیمه میشود اما دست تقدیر اجازه نمیدهد این دو به سادگی به هم برسند. پایان داستان به جنگ ایران و عراق می رسد. و اندوهی که این جنگ در دل حلیمه به پا میکند.
☕️ | جرعهای از کتاب:
سر پیچ خیابان، دو نفر جلویم را گرفتند. بهسمت خیابان پهلوی فرار کردم. دو نفر هم از طرف چهارشیر بهاصطلاح جلویم سبز شدند. دو دغدغه بود که خیلی ناراحتم میکرد؛ اول شبنامههایی که نتوانستم به صاحبانش برسانم و دوم حلیمه که لب کارون منتظرم نشسته بود. هرچه التماسشان کردم تا بگذارند به خواهرم اطلاع بدهم گوش ندادند. چشمم را بستند و پرتم کردند توی ماشین. ماشین با سرعت حرکت کرد و بااینکه بهاصطلاح چشمم را بسته بودند، سرم را هم زیر گرفته بودند. بالأخره ماشین ترمز کرد و با ضرب پیادهام کردند و داخل ساختمانی رفتیم. از چند در رد شدیم. بیانصافها مرا با چشم بسته میبردند. بعد از هر در پایم میگرفت پاگرد و زمین میخوردم.
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم مینوقلــم
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙