eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
شما دعوت شده امام رضا (ع) هستی!✨💌 حیفِ این‌‌همه جایزه نیست، یکیش سهم تو نباشه؟ حیف اون‌همه سوالِ ذهنیِ عمیقت نیست که بی‌جواب بمونه؟ +چجوری میشه که بشه؟ ـ با شرکت در یازدهمین دور از مسابقه‌‌ مجازی و صددرصد رایگانیزه‌ی بی‌نهایتشو🙂‍↔️ فقط کافیه فوری‌فوتی عدد ۵ رو به ۱٠٠٠۸۸۸ پیامک کنی! لینک ثبت‌ناممون به روی همهٔ دهه هشتادیا + [نود و نودویکی‌ها هم]بازه: bn.javanan.org ‼️رفیق حواست باشه موقع ثبت نام کد معرف رو فراموش نکنیا😉👀 🌱کد معرف:1120958 (با زدن کد معرف ۱۰ امتیاز بیشتر هدیه میگیری😎✌️) با همراهیِ جوایز ویژه‌مون: ▫️۵٠ میلیون تومان وجه نقد ▪️سفر به مشهد ▫️کمک‌هزینه‌ی سفر به کربلا ▪️لپ‌تاپ ▫️پی اس ۵ ▪️تبلت و گوشی ▫️گردنبند طلا ▪️اسکوتر برقی ▫️کوله پشتی شگفت‌انگیز ▪️سکه بهار آزادی ▫️کوادکوپتر ➕هزاران جایزه بدون قرعه‌کشی آستان‌قدس‌رضوی ‌ ‌♾ @binahayat_ir
روز جالبی بود! کارمان از صبح، با تحویل گرفتن چهارصد و پنجاه شاخه گل نرگس شروع شد... ظهر بود که کار کارت تبریک و وصل کردنشان به شاخه‌ها تمام شد. آن‌هم درحالی که بوی خوش نرگس‌ها در خشت خشت خانه نفوذ و مستمان کرده بود! ساعتی بعد ائل‌گلی همچون اسم‌اش گل‌گلی شده بود! البته نه که بخواهم بگویم همه‌چیز گل و بلبل بود؛ نه! اتفاقا فحش هم خوردیم! یکی می‌گفت: -«ایشالله این گلارو بذارید رو قبر بچه‌هاتون!!» دیگری می‌گفت: -«چه عیدی؟ عزاداریم!» چندنفری هم تنه زدند و با بی‌اعتنایی رد شدند... اما این حرف‌ها آنقدر هم به چشم نمی‌آمد. ما جان را از زبان رهگذری گرفتیم که گفت: -«ان‌شاءالله تو ظهورش گل پخش کنین» و روحمان را از آقایی گرفتیم که قطعا و حتما نیم‌نگاه‌اش در آن شلوغی به ما بود... بعضی دخترانِ به اصطلاح بدحجاب یا بی‌حجاب، چنان با ذوق گل‌هارا گرفته، بوییده و لبخند می‌زدند که قلب به تپش می‌افتاد... در دل آیه‌الکرسی می‌خوانیدم تا امام زمان (عج) نظری کند و متن روی کارت‌ها را در دلشان جاری کند... صلوات می‌فرستادیم تا کارمان کم و بیش اثرگذار باشد... و در این بین، لبخندِ میهمانان عرب، دل را برای لحظه‌ای برد به مشایه... برد آنجایی که در خاطراتمان ما میهمان بودیم و آنها لبخند به لب‌هایمان می‌آوردند. نمی‌دانم! شاید هم لحظه‌ای صاحبِ کربلا نظری کرد تا به یادش بیفتیم(:
‌ شَفَقْ صوفی ‌: باز صبح شد. باز هم پلک بر هم نگذاشتم تا لحظه‌ی تجربه شده را بار دیگر به چشم ببینم. آن لحظه که تقلا و کوشش شبانه، به حرف های محرمانه‌ی دل و صاحبش ختم می‌شود. گویا کلمات کنار هم چیده میشوند تا رازهای پنهانیِ قلب را، در پیشگاهش برملا کنند. حتی باورِ جمله‌ی هو الذی علیم بذات الصدور، توانایی تحمیل کردنِ سکوتِ اجباری بر دل را ندارد. کلمات، همچون باریکه‌ی خطی با شتابی به سرعتِ نور، از عمق جان بر می‌آیند و تا انتهای نامشخصِ آسمان سفر می‌کنند. او! نزدیکتر از رگ گردنی که صدایم را در آسمان خواهد شنید. بی شک، او خدایی‌ست که ناگفته سخن می‌شنود. لکن او همان اللهی است که عاشقانه اشتیاق شنیدن صدای بنده‌اش را به جان می‌خرد. حتی عاشقانه‌تر از همان دل آشفته‌ای که فریادِ خاموش سر میدهد وقتی هر چند وقت یه بار قلم به دست میگیری...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام‌کتاب: وضعیت بی‌عاری 🖋| نوشتہ: حامد جلالی ❓| چرا بخونمش؟ این داستان، یک داستان زیبای عاشقانه‌است که قلمی قوی و جذاب دارد... 👥 | مناسب چه‌کساییه؟ • همه! مخصوصا جوانان... 🏷| خلاصه: «حلیمه» دختر مسلمانی که زندگی پر فراز و نشیبی داشته به روایت داستانش می‌نشیند. تعریف می‌کند؛ از دل باختنش به رام، پسر یکی از بزرگان آیین مندایی! داستان از زبان سیزده راوی روایت می‌شود و همگی در طول هم ماجرای کلی رمان را پیش می‌برند. رام عاشق حلیمه می‌شود اما دست تقدیر اجازه نمی‌دهد این دو به سادگی به هم برسند. پایان داستان به جنگ ایران و عراق می رسد. و اندوهی که این جنگ در دل حلیمه به پا می‌کند. ☕️ | جرعه‌ای از کتاب: سر پیچ خیابان، دو نفر جلویم را گرفتند. به‌سمت خیابان پهلوی فرار کردم. دو نفر هم از طرف چهارشیر به‌اصطلاح جلویم سبز شدند. دو دغدغه بود که خیلی ناراحتم می‌کرد؛ اول شب‌نامه‌هایی که نتوانستم به صاحبانش برسانم و دوم حلیمه که لب کارون منتظرم نشسته بود. هرچه التماسشان کردم تا بگذارند به خواهرم اطلاع بدهم گوش ندادند. چشمم را بستند و پرتم کردند توی ماشین. ماشین با سرعت حرکت کرد و بااین‌که به‌اصطلاح چشمم را بسته بودند، سرم را هم زیر گرفته بودند. بالأخره ماشین ترمز کرد و با ضرب پیاده‌ام کردند و داخل ساختمانی رفتیم. از چند در رد شدیم. بی‌انصاف‌ها مرا با چشم بسته می‌بردند. بعد از هر در پایم می‌گرفت پاگرد و زمین می‌خوردم. ✉️| ✨معرفی کننده کتاب: خانم مینوقلــم برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅ ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۳۲🎬 بعد از اینکه برای چندمین بار سینی سلطنتی با نگین‌های سرخ را بین مهمانان چ
🔃 🎬 -خوش اومدین مامان. - سلام دخترم. سلام عزیزم. مشتاق دیدنت بودم. -منم همین طور مامان. منم همین طور. بعد از سلام و احوال پرسی با سمیرا و همسرش راه را نشانشان داد تا بروند به خانه. نیم ساعتی گذشت. آبی به دست و رویشان زدند و لباس ها را عوض کردند. هاجر، سمیرا و احسان روی مبل راحتی نشستند و خورشید دو صندلی از توی آشپزخانه آورد و با میترا رویش نشستند. -صفا آوردین هاجر جون. منور کردین. الهی قربونتون برم. آخ که چقدر دلم براتون تنگ شده بود. -زنده باشی دخترم. آقا شهاب خوبه؟ پارسا چه طوره؟ نیستن؟ -هر دو خوبن. خداروشکر. نه پارسا رو گذاشتم خونه مادرم. شهاب هم تا شب سرکاره. بعد هم رو کرد سمت سمیرا و احسان‌ لبخند دندان نمایی زد و گفت: -عزیزم بازم تبریک می‌گم. ببخشید نشد بیام مراسم عروسیت. اون موقع خیلی اوضاع کاری شهاب در هم بر هم بود. عزیزم هدیه ازدواجت هم آوردم الان بهت بدم. واقعا همسر برازنده ای داری. خدا برای هم حفظتون کنه. آقا احسان به شما هم تبریک میگم. حتما تا الان حسابی با روحیه ی مهربون سمیرا جون آشنا شدی. ایشاالله که خوشبخت بشین. -ممنونم میترا خانوم. بله خدا رو بابت سمیرا جان شکر می کنم. سمیرا با لبخند گفت: _خیلی ممنون میترا خانوم. بله خورشید جون گفته بود که شرایط مساعدی نداشتین. اصلا هدیه لازم نبود. ما که توقعی نداشتیم. -می دونم عزیزم. ولی من خودم دوست داشتم یه هدیه بهت بدم. ناقابله گلم. بعد هم رو به خورشید کرد و گفت: بلکه یه کمی اوضاع و احوال اوایل آشنایی مون رو بشوره ببره. با گفتن این حرف، خودش و سمیرا، هر دو زدند زیر خنده. با یادآوری آن روز ها، خورشید با خجالت سرش را انداخت پایین. احسان که از چیزی خبر نداشت، ابروهایش را بالا برد و با تعجب از سمیرا پرسید: -مگه اتفاق خاصی افتاده بوده؟ قبل از این که سمیرا چیزی بگوید، میترا پیش قدم شد: -هیچی آقا احسان، اون زمانی که با سمیرا جون آشنا شدیم فکر می‌کردیم ایشون همسر دوم آقا هاشم هستن. چشم های احسان گرد تر شد: -چی؟ _آره دیگه. خلاصه که خدا می‌دونه چقدر بلا سر این بنده خدا به نیابت از خورشید نیاوردم. خورشید با شنیدن این حرف سریع سرش را بالا اورد و شاکی گفت: _میترا؟! میترا با دیدن حالت چهره ی خورشید حرفش را پس گرفت: -خب البته نه به این غلیظی. من بیشتر خودمختار عمل می کردم. با این حرفش همه زدند زیر خنده. برای چند لحظه جمع در سکوت فرو رفت. سمیرا و احسان مشغول پوست کندن پرتقال شدند. اما هاجر ترجیح داد اول سوالش را بپرسد. -خورشید خانوم، حالا این آقایی که قراره بیاد رو کامل می شناسی؟ با شنیدن این سوال، لیوان چای در دستش بین زمین و هوا معلق ماند. نمی دانست باید جواب هاجر را چه جور بدهد. میترا که دید خورشید چیزی نمی‌گوید و این نگفتن می‌تواند جرقه‌ای برای شک افتادن به جانش شود، دست به کار شد: -هاجر جون البته فقط خداست که می تونه همه رو کامل بشناسه. ما هم به اندازه ای که تونستیم در مورد آقای همتی تحقیق کردیم. شهاب هم رفته از محل کارش، محل زندگی اش حسابی تحقیق کرده. همه گفتن آدم قابل اعتماد و سر به زیری هست. بنده خدا یک بار هم از همسرش جدا شده که اشتباه خودش در این جدایی رو نادیده نمی‌گیره. خلاصه که برای یه بار ارزش داره، راهش بدیم به خونه. خورشید که مات میترا مانده بود، با تمام شدن حرف هایش بریده بریده او را تایید کرد: -آره... آره... . هاجر لبخندی زد: -مهم خودت هستی. اگه تاییدش می کنی ما هم حرفی نداریم. هر چی خیره پیش بیاد ان شاالله. خورشید لبخند محجوبی زد و سرش را انداخت پایین. حس کرد تمام خون بدنش توی صورتش جمع‌شده. هم خجالت‌زده بود و هم احساس شرم می‌کرد از مادر هاشم. هاجر که این را فهمیده بود، تمام مهربانی اش را در صدایش ریخت و گفت: -مطمئم هاشم هم مثل ما خوشبختی تو رو می‌خواد عروس گلم. سمیرا هم حرف مادرش را تایید کرد. -آره زنداداش. تو بهتر از ما داداش هاشم رو می‌شناختی. می‌دونی که چقدر مهربون بود و خوبی خانواده‌اش رو می‌خواست. 📗 📆 /۱۱/۱۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344