eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۴🎬 در اتاقی کوچک که یک پنجره، رو به بیرون داشت. پشت میز فلزی سفید رنگ، تایید،
🔃 🎬 صدای پیامک موبایل به گوشش رسید. «خانم یاری، نمی‌دونم چطور بگم... حقیقتش، من دیگه تمایلی به ادامه‌ی آشنایی با شما ندارم. بابت این مدتی هم که مزاحم‌تون شدم، بسیار شرمسارم. خدانگهدار شما.» خورشید موبایل را نزدیک‌تر گرفت و دوباره پیام را خواند. نمی‌دانست باید عصبانی شود یا خوشحال. رفتار مسعود برایش مضحک بود. ناخودآگاه، ناخن انگشت اشاره‌اش را بین دندان‌هایش گذاشت و شروع به کندن کرد. اشک‌هایش پشت سد پلک‌هایش جمع شده بودند، اما غرورش به آن‌ها اجازه نمی‌داد که بریزند. _مردک بلاتکلیف. اگه قصد ازدواج نداشتی، غلط کردی اومدی خونه‌ی من. دردت چی بود اصلا؟ مریض بودی؟! احساسات مردم برای شما مردا، مردا که نه، نامردا بازیچه‌س؟ خوبه حالا جواب مثبت نداده بودم یا کشته، مردت نبودم. شروع کرد به راه رفتن دور خانه و زیر لب حرف زدن. کلافه برگشت و روی مبل نشست. سمیرا از اتاق بیرون آمد. از دیدن خورشید با حال پریشان تعجب کرد. _چیزی شده زنداداش؟ از سحر خبری شده؟ خورشید سرش را به مبل تکیه داده و پلکهایش را روی هم گذاشته، اشک از گوشه‌ی چشمانش سرازیر و صورتش سرخ شده بود. می‌گفت: _من که گفته بودم نمی‌خوام ازدواج کنم. خودت این قدر رفتی و اومدی که راضی شدم، تو خونه‌ام رات بدم. سمیرا نزدیک‌تر آمد، دست خورشید را گرفت. آرام پایین آورد. گوشه‌ی ناخنش خونی شده بود. _زنداداش میشه با من حرف بزنی؟ لطفا بگو چی شده؟ موبایل را مقابل صورت سمیرا گرفت: _خودت بخون. سمیرا چنگی به صورتش کشید: _ای وای من! این چی داره میگه؟ عقلش سر جاشه؟ بغض خورشید شکست. سمیرا دستانش را دور خورشید حلقه کرد. _گریه نکن عزیزم! به خدا این یه چیزیش شده. فکر کنم سر ساختمون یه آجری چیزی از دست کارگرا در رفته؛ خورده تو سرش. برای لحظه‌ای، لبخندی روی لب‌های خورشید نشست. بگردم، اشک و لبخندتو. فکر کنم از پا قدم ماست، این روزا این همه مشکل پیش اومده! خورشید اشک‌هایش را پاک کرد: _نگو این حرف رو. اگه شما نبودین من تنهایی، داغون می‌شدم. _قربونت برم. پاشو یه آب بزن صورتت، الان مامان اینا میرسن. خورشید شماره‌ی میترا را گرفت. بعد از دو سه بوق، جواب داد: _به‌به، سلام علیکم. خورشید خانوم. چه حال چه احوال؟ _سلام! دیدی این یکی هم تو زرد از آب دراومد؟ _چی؟ کی؟ تو زرد از آب در اومد عزیزم؟ _آقا مهندس‌تون که این‌قدر سنگشو به سینه می زدین. میترا با تعجب و صدای بلند پرسید: _خاک به سرم، مگه چی کارکرده؟ خورشید پوزخندی زد و گفت: _پیام داده دیگه تمایلی به ادامه آشنایی ندارم. میترا که می‌خواست به نحوی قضیه را بپیچاند، گفت: _شاید شوخی کرده، شاید می‌خواسته تو رو امتحان کنه، نمی‌دونم شاید یه دلیلی داشته که اینو گفته. خورشید ناراحت شد: _بیخود کرده، ایشون چرا باید بخواد با من شوخی کنه؟ چرا یه حرفی می‌زنی که بیشتر عصبانیم کنی؟ _ببخشید! خب شوکه شدم نمی‌دونم چی بگم! بهش زنگ زدی؟ بپرسی حرف حسابش چیه! _نه زنگ بزنم که چی؟! گفته باشم کسی حق نداره بهش زنگ بزنه! مردی که این قدر دم‌دمی مزاجه، به درد زندگی نمی‌خوره! تمام. _خورشید تو چت شده؟ بالاخره که باید بدونی برای چی این کارو کرده. _گفتم نمی‌خوام بدونم همین. خواهش می‌کنم دیگه حرفشم نزن. * مسعود از فکری که خورشید در موردش می‌کرد، ناراحت بود. انگار کوه آتشفشانی در دلش فعال شده بود و هر دقیقه فوران می‌کرد. به شدت نگران از دست دادن خورشید بود. بی هدف دور خانه می‌چرخید. برای رهایی از افکار پریشان، خانه را به سمت محل کارش ترک کرد. * همه‌ی دانش‌آموزان در سالن، مقابل دفتر صف بسته بودند. خانم چراغی کنار معاون پرورشی ایستاده بود و به حرف‌های او درباره‌ی جشنواره‌ی فرهنگی هنری، گوش می‌داد که مردی وارد سالن شد. خانم چراغی نگاهش به سمت او کشیده شد. مرد را شناخت. به سمتش رفت. مرد به محض ورود شروع به داد و بی‌داد کرد. 📗 📆 /۱۱/۲۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
85685005_5825458271791613480.mp3
زمان: حجم: 4.7M
شبتون آروم با نوای که آرامش بخش دلهاست ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎙بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۹۸ قرآن کریم @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از طرح تحول
📖| نام‌کتاب: ابداع مورل 🖋| نوشتہ: آدولفو بیوئی کاسارس ❓| چرا بخونمش؟ تا صفحه‌ بیست، سیِ کتاب ارتباط گرفتن سخته و چیز باب میلی پیدا نمی‌کنیم، دقیقا وقتی که خواننده به ناامیدی نزدیک میشه نویسنده با قلابِ خاصش مارو به دام می‌اندازه. این‌جاست که با یک ایده‌ی ناب و جدید و اختراع دیوانه‌کننده‌ی مورل مواجه میشیم، جایی که ذهنِ خواننده همراه با مرد بینِ فلسفه‌ی بقا، احساس پوچی و مقوله‌ی عشق دست و پا می‌زنه. 👥 | مناسب چه‌کساییه؟ به قول یک استادی واقعا نمی‌دونم به کیا معرفیش کنم، اما شاید افرادی که تجربه خوندن رمان های خارجی و کلاسیک رو دارن بتونن باهاش ارتباط بگیرن. 🏷| خلاصه: داستان، داستانِ مردی فراریه که به جزیره‌ای تهی از سکنه پناه آورده و ایام رو به سختی می‌گذرونه. جزیره‌ای که شایعه وجود یک بیماری کشنده درِش پخش شده بود. حالا مرد با اختراعی به ظاهر دیوانه‌وار اما دقیق روبروعه... ☕️ | جرعه‌ای از کتاب: چیزی نداشتم به آن دل‌ببندم. تمامی امیدهایم را از دست داده بودم. خیلی هم عذاب آور نبود و اتفاقا پذیرفتن آن واقعیت به من آرامش ذهنی می‌بخشید. ولی حالا آن زن همه چیز را تغییر داده و امید، موضوعی است که باید از آن ترسید. ✉️| ✨معرفی کننده کتاب: خانم هاشمی برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅ ⸾‣@tarhe_tahavol 💡 ⸾‣@ANARSTORY🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۵🎬 صدای پیامک موبایل به گوشش رسید. «خانم یاری، نمی‌دونم چطور بگم... حقیقتش،
🔃 📗 مرد صدایش را در سرش انداخت و داد زد: _خانم چراغی کجاست؟ کسی که می‌گفتین، یکی از خوش قلب‌ترین زنانی هست که باهاش کار کردین؟ کجاست؟ اونی که می گفتین حیا و نجابت از سر و روش می باره. کجاست این خانم یاری تا براتون بگه، چطور یه آدم منفعت طلب و پول پرسته، چطور رحمش نیومد به اون دختر بیچاره‌ای که الان گوشه‌ی بیمارستان خوابیده؟ به خدا ارزشش رو نداشت که به خاطر یه قرون دوزار زندگی اون بینوا رو نابود کنه. منو باش که به کی دل خوش کرده بودم. همه گیج و مبهوت به هم‌دیگر نگاه می‌کردند. کسی خبر نداشت جریان از چه قرار است. خانم چراغی، می‌خواست جلوی حرف زدنش را بگیرد که مسعود صدایش را بالاتر برد. _فقط خداروشکر می‌کنم قبل از اینکه دیر بشه شناختم‌شون و باهاشون ازدواج نکردم. دانش‌آموزان با شنیدن این حرف یک‌صدا گفتند: _اووووو. پس ماجرا عشقیه! عده‌ای به خنده گرفتند و بعضی در شوک بودند. خواهر زاده‌ی مسعود که میان دانش‌آموزان بود. با نگاهی نگران جلوتر رفت و نجواکنان گفت: _دایی این حرفا چیه می‌زنی؟ چرا آبرو ریزی میکنی؟ خانم یاری این‌طور آدمی نیست. حتما اشتباه می‌کنی! مسعود با چهره‌ای بر افروخته، دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و گفت: _دایی تو دخالت نکن، از خیلی چیزا خبر نداری! دوباره رو کرد به سمت خانم چراغی: _واقعا متاسفم که همچین آدمی شده معلم خواهر زاده‌ام. از من می‌شنوین از مدرسه بندازینش بیرون. لااقل بچه‌ی مردم رو شبیه خودش نکنه. خانم چراغی خشکش زده بود. ناظم مدرسه بچه‌ها را ساکت و با کمک معاون پروشی سر کلاس‌هایشان روانه کرد. *** آب در حال قل‌قل جوشیدن بود. بسته‌ی ماکارانی را از کمر لبه‌ی اپن گذاشت، با یک حرکت محکم بسته ماکارانی از وسط نصف شد. درِ بسته را قیچی کرد و ماکارانی را ریخت توی قابلمه. در حال اضافه کردن نمک بود که گوشی‌اش زنگ خورد. تا خواست بردارد قطع شد. بلافاصله پیامی روی صفحه، نمایان شد:« فیلمی مخصوص سرکار خانم.»به همراه چند ایموجی خنده از شماره‌ای ناشناس. سریع وارد پیام‌رسان شد. فیلم را باز کرد. چشمانش داشت از حدقه بیرون می‌زد. چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد. سر و صدای فیلم ارسال شده، سمیرا و هاجر را از اتاق بیرون کشاند. متحیر خورشید را نگاه می‌کردند. سمیرا نتوانست کنجکاوی‌اش را مهار کند. جلوتر رفت به صفحه‌ی گوشی خیره شد و پرسید: _این آقا خواستگارت نیست؟! چی داره میگه؟! خورشید که از خشم در حال انفجار بود فیلم را برای میترا فرستاد. با عجله، لباس پوشید و رفت. * جز معاونین و مدیر، کسی توی دفتر نبود. خورشید با گام‌هایی بلند به سمت میز مدیر رفت. بدون سلام و احوالپرسی گوشی‌اش را که روی فیلم، متوقف شده بود، روی میز کوبید و با تندی گفت: _این‌جا چه خبره؟! این آقا چی داره می‌گه؟ به چه حقی اومده آبرو ریزی راه انداخته؟شما که در جریان همه چیز بودین! دیدین که سحر با چه حال زاری اومده بود مدرسه! خانم چراغی از پشت میز بلند شد. شرمنده و نگران به چشمان خورشید نگاه کرد: _آره عزیزم من همه چی رو می‌دونم. خودت که بودی پیش پلیس شهادت دادم. نمی‌دونم کی به آقای همتی اطلاعات غلط داده. یکی از صندلی‌ها رو جلوتر کشید: _لطفا بشین تا راحت‌تر حرف بزنیم. خانم شمس زنگ زده، نگران حال شما بود. گفتم بیاد حرف بزنیم. خورشید نفس عمیقی کشید. به احترام خانم چراغی نشست. به گلدان کوچک یاسِ روی میز خیره شد. با صدایی لرزان گفت: _یادتون میاد همون روز اول چی گفتم؟ _بله عزیزم خوب یادمه. _به خدا کم آوردم. من که داشتم زندگیم رو می‌کردم. به کسی کاری نداشتم. _نگران نباش، همه چی درست می‌شه. توکل به خدا. ان‌شاءالله آقای همتی خیلی زود متوجه می‌شه که سوءتفاهم پیش آمده. او همچنان خورشید را دلداری می‌داد که میترا از راه رسید. با دیدن او خورشید مثل زه از کمان رها شده، از جا پرید: _دسته گلت‌رو تحویل بگیر میترا خانوم. می‌بینی چطور آقای به اصلاح مهندس آبرومو جلوی صغیر و کبیرِ مدرسه، برد؟ _میترا ناراحت جلوتر رفت. او را نشاند و شروع کرد به ماساژ دادن شانه‌هایش: _به خدا از هرکسی که تحقیق کردیم؛ کلی ازش تعریف و تمجید کردند. من نمی‌دونم چه آب زیر کاهیه این آقا مسعود که کسی نشناختدش. قطره اشکی از حلقه‌ی خیس دور چشمانش پایین لغزید. _من فردا چطور کلاس حاضر بشم؟ چطور سرم رو بین دانش‌آموزا بلند کنم؟ هان؟ وای خانواده‌هاشون اگر بشنون، مگه راضی میشن بچه‌هاشون تو کلاس من بشینن! دیگه جای من تو این مدرسه نیست. خانم چراغی با سینی چای وارد دفتر شد. با لبخندی به میترا خوش آمد گفت. خورشید عصبانی از دفتر بیرون رفت. خانم چراغی از میترا خواهش کرد بنشیند و چایش را میل کند. در این فاصله دنبال خورشید رفت تا مانع رفتن او با آن حال بشود. 📗 📆 /۱۱/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344