اِقرَاء .
*
سلطان ِخراسان ، نگهی کن به دل ِما
ما بی تو یتیمیم در این شهر هیاهو .
هدایت شده از حَنین
دارم فکر میکنم به اون دختر کوچولویی که حتما توی این گرونی چند ماه منتظر مونده تا بابا براش کفش تَق تَقیِ اکلیلی بخره تا شب عروسی به دوستاش نشون بده که چه پرنسسی شده، اما حالا مثل سیندرلا یه لنگه از اون کفشهای پرنسسیِ نازِش گم شده و اون یکی با لکههای خون، زشت و بیریخت و بدبو!
گوشاش سوت میکشن و لای موهای بافته شدهاش پر از خاکه. عجب عروسی ای....! حالا که مامان دائم گریه میکنه و بابا خودخوری، حق داره دیگه تا آخر عمرش عروسی نره، مگه نه؟
فکر میکنم به اون عروس، اون دوماد!
به اون همه امید و آرزو که دود شد رفت هوا. به اون پردههای نارنجی و قرمز و زرد که مثلا قرار بود جایگاه عروس و دوماد رو خوشگل موشگل کنن. به اون گلای پر پر شدهی افتاده کفِ حیاطِ پر از خون و آوار. به اون لباسهای مجلسیِ خونی! به اون موهای یک شبه سفید شدهی بابای عروس!
من بیش از حد فکر میکنم به اون عروسیِ عزا شده با سه تا موشک!
به تک تک شهیداش! به همهی آدماش!
به همهی خاطراتِ تلخِ مونده توی ذهنِ مهموناش.
#دلمشغولیها