#روضهشبجمعه
آروم آروم اومد تو گودیِ قتلگاه
همینطور باتعجب فقط نگاه میکرد . .
با ناباوری پرسید:
یعنی تو حسینِ منی؟؟
یعنی تو پسرِ مادرم زهرایی؟؟
داداش!
به نیزه ی اَعدا چه میکنی . .
آغوشِ ماست جای تو!
به زیر دست و پا چه میکنی؟!😭
امان از دلِ زینب'س که دید
اون صحنه هایی رو که ما فقط
با شنیدنش نفسمون بند میاد (:
- آه یازینب💔. .
حس آرامش :)
دقیقا همین الان، شدیدا نیازمندِ
چایِ موکبِ العتبه العباسيه هستم🥲💔.
که با طعم و مزه عراقیش عشق کنم و
بعد سیلِ انرژی که اومد تو رگ هام
برم دوباره سر درسم 🤌🏼🌱
#خیالاتشیرینِزندگی . .