#دنیای_آرورو
پارت شش🪞
+تا نگی گردنبندو میخوای چیکار از جام تکون نمیخورم آلیشیا
_خب... راستشو بخوای اون مرواریدا به
من قدرت ماه رو میدن که میتونم بیماری هارو خوب کنم.
وای خدای من این چی داره میگهه
نگاهمو به گردنبند دوختم و زیر لب آروم و با بغض گفتم:
«این گردنبند برای ناهو بوده که قبل از غیب شدنش اونو به من داد تا ازش مواظبت کنم..»
یکم به فکر فرو رفتم
_تصمیمت چیه؟ اونو به من میدیش؟
+فقط به یه شرط
_هرچی باشه قبول میکنم
+میتونی ناهو رو پیدا کنی؟
_سعیمو میکنم.... گردنبندو بهم میدی؟
آروم و با گریه دستمو طرفش دراز کردم
اونم آروم گردنبندو از توی دستم برداشت
تی|درسا
واقعا داستانتون قشنگه بچه ها. فقط اگر بخوام براتون نقدش کنم باید بگم که داستانتون یخورده (اینقدر🤏🏻) حالت گزارشی داره و باید احساسی ترش کنید یعنی احساسات شخصیت اصلی رو واضح تر و گسترده تر بیان کنید که حس واقعی تری بده. و مورد بعدی اینه احساس میکنم که یکم داستان داره سریع پیش میره.نمیدونم.
حقیقتش منم خودم نویسندم و قصدم کمک بود اگه ناراحت شدین ببخشید🫧💗
ـ🪞
تی: سلام عزیزم خوشحالم که دوسش داشتی و خیلی ممنون که کمک کردی، راستش این اولین داستانیه که مینویسیم چه من چه درسا و خب زیاد نمیدونیم باید چیکار کنیم
فکنم چون دو نفریم اینجوری احساس میکنی😅ازین به بعد سعی میکنیم که بهترش کنیم
بازم ممنون از کمکت
درسا: