آدم چشماشو که میبنده نمیفهمه لبهی پرتگاهِ
همهچی یهویی اتفاق میفته ،
من چشمامو بستم و قدم برمیدارم
کاش همهچی یهویی اتفاق بیفته . .
[ ولی من یه روز برای زندگی میام کوچه پس کوچههای کربلا، نزدیکای حرمت، ای امامحسین دلشکستهها / آقای۱۲۸ ]
همش به این فکر میکنم ؛
چجوری وقتی هوای کربلا تو ریههام بود
بعد رد شدن از مرز تونستم تو ایران دووم بیارم؟
اَسـکآف | 𝐀𝐒𝐊𝐀𝐅
همش به این فکر میکنم ؛ چجوری وقتی هوای کربلا تو ریههام بود بعد رد شدن از مرز تونستم تو ایران دووم
آقایامامحسین حال و هوای اینجا برامون غریبه شده ،
« مارو به خونمون برگردون / ۱۲۸ ِعزیز ِمن »
هدایت شده از خیرِکثیر؛
میگفت که :
تا من دوستام رو نبینم ،
با هم اتفاقات ِاخیر رو به سخره نگیریم
حرفای بامزه نزنیم، غیبتهای تکراری نکنیم
و برای آینـده بـرنامه های گنده نچینیـم
زندگی متوقف شده .