eitaa logo
منِ‌اسـکآف ؛
36 دنبال‌کننده
66 عکس
2 ویدیو
0 فایل
اینجا هنرِ من است، تمامِ من! کپی؟! خیر، فرهنگِ‌زیبای‌فوروارد. زیرمجموعه‌ی: @ASKAF_as
مشاهده در ایتا
دانلود
کودکانِ ایرانی ؛ ‹
کودکانِ ایرانی ایستاده در این مسیر ؛ ‹
و اما فلسطین ؛ کلمه‌ای که به تنهایی در نقطه‌ی خونین تاریخ ایستاده و تلفیقی از حس‌های غرور ، شجاعت ، خشم ُ مظلومیت را به تصویر می‌کشد . فلسطین ایستاده بمان که صبح نزدیک است !
زندگی . . ‹
[ مدینه‌ثانی ] ‹
من؟! برای این پرسش ابدی شرحِ‌حالی جز این ندارم؛ کالبدی که با دستان خونیِ خویش قلبِ تپنده‌یِ خود را از میان سینه به بیرون کشیده و با خنجری از جنس حُزن، اِضطراب، بُغض و دِلتنگی زخم‌هایی به عمقِ تمامیِ اقیانوس‌های این کره‌خاکی روی آن می‌نگارد و خود نیز به عزایِ قلبِ خونینِ تکه پاره‌اش می‌نشیند، و او اینگونه به منتهایِ یك انتها خواهد رسید و بی‌صدا در گوشه‌یِ تاریكِ وجودش خواهد مرد.
• عاشقانه‌ای‌کوتاه • محوِ صدای زیارت‌عاشورایی که میشنیدم قدمام سست و آروم شد انگار این صدا داشت به اعماق قلبُ‌روحم نفوذ میکرد، من حسش میکردم اینکه چطور داره روحمو جلا میده و قلبمو گرم میکنه، انقدر محو این صدا شده بودم که حتی متوجه تموم شدن دعا و اعلام ختم جلسه نشدم، با صدای همهمه اطرافم تکون شدیدی خوردم و سرمو بلند کردم، من تاحالا صاحب اون صدارو ندیده بودم و نمیشناختم ولی چرا قلبم تمایل عجیبی داشت به اینکه باور کنه این کسی که جلوم وایساده صاحب همون صداست؟! نمی‌دونم چقدر تو چشمای به رنگ شبش غرق شدم که بلاخره با پایین انداختن سرش سیاهیِ عمامه‌ش جای سیاهیِ چشماشو گرفت، اومد و با قدمای آروم و محکم مثل نسیم‌بهاری از کنارم گذشت ولی انگار رد‌پای صداش روی قلبم جامونده بود . و اینجا، میان این لحظات شیرین، نخستین گام‌های عشق برداشته می‌شود.
• عاشقانه‌ای‌کوتاه • قدم‌های کوتاه و آرامم را با تردید یکی پس از دیگری بر روی زمین میگذارم؛ برگشتم دوباره و دوباره راهم را سمت این حسینیه کج میکنم، شده‌ام پای ثابت این روضه‌های هفتگی شاید خودخواهی باشد یا شاید کفر ولی من می‌آیم که در کنار تمام عزاداری‌ها صدایش‌را بشنوم، نوای حسین گفتنش‌را، مداحی کردن های بی‌نقصش‌را، و میدانم که توهم این را خوب میدانی چرا که قبل از شروع مداحی‌هایت یک بیت از دفترشعرم که آن‌شب در هیاهوی بین‌الحرمین زمانی که کل کسانی که آنجا بودند محو شدند و تو آشکار، امانت به دستان تو سپرده‌ام، نجوا میکنی . . چشمانم در چشمانت گره میخورد چند قدم آن‌ورتر ایستاده‌ای، خیره به همدیگر آرام زیر لب شعرِ امروز را تکرار میکنیم: [ گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید ] این دیدار، یک راز است؛ رازی که در دل مه پنهان شده و تنها برای ما آشکار است.