| منِمن |
اپیزود ¹ :
جلویِ آینه میایستم . .
به چشمان کسی که در آینه به من زل زده است مینگرم، چقدر سرد، چقدر بیروح، از سردی آن چشمانِ به خون نشسته لرزی به تنم میافتد .
چشمانم را میبندم تا کمتر نگاه کنم آن دو گوی یخ زده را؛
اما صدایی در سکوتِ درونم فریاد میزند:
- از چی فرار میکنی؟ یا بهتره بگم از کی فرار میکنی؟
حالا که فکر میکنم من تنها یک من نیستم درونِ من انسانهای متفاوتی با شخصیتهای متفاوتی به حیات خود ادامه میدهند حتی گاهی به این نتیجه میرسم که آنها حتی در یک طیف سنی نیستند حتی با من هم همسن نیستند درون من یک کودک، یک نوجوان، یک بزرگسال و در انتهای این اعداد و القاب یک کهنسال زندگی میکند و من نیز در سن جوانیم میانِ این باتلاقِ اعداد معلق مانده ُدست و پا میزنم؛
و آینههای درون من هزار تکه میشود .
مگر رسم شکستن این نیست که نابود میکند؟ پس چرا این امر شاملِ حالِ آینه نمیشود؟ آینه که میشکند گویی چند برابر میشود، شاید آینه آن چیزی نیست که ما از او میدانیم و میبينيم، شاید آینه تنها مانند یک طوطی حرکات مارا تکرار نمیکند، بلکه بهگمانم او انعکاسِ درونِ ماست، او آنچه از درونِ ما میگذرد را به تصویر میکشد، آینه حقیقتها را به رخمان میکشد . .
چشمهایم را باز میکنم:
- من از چه کسی فرار میکنم؟ از خودم؟ خودِ منی که در درونِ من حبس شده است؟
اینبار در سکوت به منِمن در آینه مینگرم و او لب به سخن باز میکند:
میگویم از برای تو از مبداِ من به مقصدِ من:
ادامهدارد ...
#قلم_اسکآف