دل خوش به اینکه فاتح قلبم شدی مباش
اینجا کسی نیامده تا ما نخواستیم..
ــــــــــــ ــ
مامان بزرگم ، هشتاد و خرده ای سال عمر کرد !
این آخریا هر موقع میدید ناراحتیم ؛
میگفت من تا تھشو دیدم ، تهش هیچی نیست !
بیخودی غصه نخور ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همیشه احساس میکردم
بلد نیستم زندگی کنم .
و آیا برای دیگران دشوار ترین امور ، زندگی نیست؟
چقدر دشوار است زندگی کردن !
فقط پس از اینکه کاری در نوشتن انجام میدهم ، تازه به یاد میآورم که گویا در حین کار ، مشغول زندگی کردن بودهام و بس ! و چه ثمر ؟ چون وقتی به یادش میافتم که دیگر گذشته است !
او را که خبر شد ، خبری باز نیامد . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــ ــ
و بلخره روزی
در سال های دور این را میفهمی
که فرق بسیار بزرگی است
بین اینکه
خاطرات در شما حل شوند یا تهنشین . . !
ــــــــــــ ــ
دلم میخواست الان یه جای خیلی دور باشم ، پشت فرمون تو جاده و اهنگای مورد علاقمو پشت هم پلی میکردم ، بعد میرفتم خونه واسه خودم تنهایی بستنی میخوردم و فیلممو نگا میکردم ، بعدم بیخیال همچی میگرفتم میخوابیدم (:
ـــــــــــــ ــ
قدرت هر کس را از میزان سکوتش بسنجید !
آنان که هیاهو میکنند ؛ بار چیزی را روی شانه های خود تحمل نمی کنند .
شاملو -