ــــــــ ـ
من از زندگی سر میروم
وقتی لبخندت را پرندھها
برایم میآورندوجهنمِ کوچکم
ریز ریز گل میدهد
زندگی از من سر رفته اما
حالا که دلتنگ توام
سهمِ مرا از زندگی
لبخندی کن
ببند به پایِ پرندھ ای
که این نامه را برایت گریست !
_
ــــــــ ـ
اگر زمین و زمان از دلت نمـے داند
و چشم هایِ جھان را کسی نمـے خواند
بخند :) اگر چه زمین روزهاست غمگین است
[ اگر تو باز بخندی ، غمی نمی ماند . . ! ]
_
ــــــ ـ من میروم
و کلیدِ این خانھی دلگیر را
زیر هیچ گلدانـے نخواهم گذاشت !
دلتنگ کھ شدی ، آمدی نبودم ؛ نگرد
باران،هرگز شبیهِ آنچه بود به آسمان
بر نمـے گردد . .
_