مینوشت و هی پاره میکرد، باز شروع به نوشتن میکرد، اما سرانجام تمام نوشته هایش را پاره کرد، درون آتش انداخت، اینبار چشمانش رو بست، و در مغزش فریاد کشید؛ امیدوار بود فریاد ساکتش به گوش او برسد، اما در واقعیت سکوت زجر آوری بیش نبود.
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
If you tell me you leave me
I'll make it easy..
It'll be Ok;
(G.N)
نیاز دارم سکوت کنم و یکی برام داستان تعریف کنه، از اتفاقات روزمره اش صحبت کنه و چیزای فان تعریف کنه؛ اما فعلا فقط مجبورم تلاش کنم که حرف بزنم، تا بیشتر از این نابود نشدم.
اما حرف زدن همه چیو بدتر میکنه.
پس شاید بهتره به سکوت و تصور دنیاهای خیالی ادامه بدم.
پارادوکس آتش فشان ها این بود که آنها، نه نماد های نابودی، بلکه زندگی بودند.
هنگامی که گدازه کند و سرد شود، جامد میشود؛ سپس با گذشت زمان تجزیه و به خاکی غنی و حاصلخیز تبدیل میشود.
آن یک سیاه چاله نبود، بلکه یک آتشفشان بود و او مانند یک آتش فشان نمیتوانست از خودش فرار کند، او محبور بود آنجا بماند.
او میتواند درون خود جنگل بکارد.
«کتابخانه ی نیمه شب »