چشمها،دستها،نقاشیها، صفحاتخالی، موسیقیهایبیکلام..حقیقتدردلسکوتپنهاناست.
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درسته، شاید سرنوشت ما مثل دوتا خط موازی بود، روی یه خط من قدم گذاشته بودم و روی خط رو به روم تو ایستاده بودی..
کنار هم بودیم، گاهی دستای همدیگه رو میگرفتیم و با خنده به مسیرمون ادامه میدادیم، گاهی با ناراحتی به آغوشت پناه می آوردم و آرومم میکردی، گاهی فاصله میگرفتیم و جدا از هم به مسیرمون ادامه میدادیم؛
شاید مقصدمون یکی بود، اما هرگز آخر جاده بهم گره نمیخورد.
برای رسیدن دوتا خط موازی بهم، باید استاندارد ها شکسته بشه، قانون جدیدی کشف بشه و خیلی چیز ها نابود میشه؛
شاید اگر آسمون به زمین برسد و ستارگان در اقیانوس غرق شوند و دنیای آسمون و اعماق دریا یکی شوند، شاید اونموقع تمام خط های موازی دنیا بهم بپیوندند...
اما شاید پایانی که ما در اون برای هم نیستیم؛ برای خواننده جذاب تر باشه،
اما چه چیزی واقعا مهم بود؟
ما یه داستان بودیم؟ یه داستان درحال پخش؟
کی میدونه، شاید فقط باید چشمانمون رو ببندیم و صبر کنیم.
اما تا کی؟ برای چی؟
کاش فقط کنار هم سپری کنیم، زمانی رو که در اختیار داریم؛
نه برای هم، فقط در کنار هم.
و در آخر با خاطراتی خوش، خاطرات خوب باهم بودنمان، از دنیا خداحافظی کنیم..
海、The sea that calmed people but was itself a storm! -G.N-
اگر توهم اون طرف ماه ایستادی، پیامی بفرست، لبخندی بزن، و از حالت بگو، بگو که خوبی و میخندی..بگو مراقب خودت هستی و خوب استراحت میکنی..اگر توام اون طرف ماه ایستادی، فقط باهام صحبت کن..))
حرفات توی گوشم میپیچید، افکارت درون مغزم، تصویرت جلوی چشمام... اما حیف، وجودت کیلومتر ها دور از من بود..
اگر دریا بودم، تمام درد های قلبت رو حمل میکردم و با خود میبردم و در ساحل دفن میکردم.