هرچقدر دنبال لذت هایی بگردی که خارج از وجود خودت هستن، مغزت رو وادار میکنی که برای جستجو سرچشمه های خشنودی به بیرون توجه کنه. مغز ما تو هر موقعیتی مارو به چیزی وادار میکنهکه به خیالش برامون بهترینه. مشکل اینه که اون تصمیم هاش رو بر مبنای شرایط گذشته ما میگیره. اگر تو به مغزت منابعی هدیه کنی که بیشترشون خارج از تو هستن، اونم بیش از پیش تورو به خارج از خودت هدایت میکنه.
«روزی که زندگی کردن آموختم»
کلماتی باقی نمونده بود، حرف هایی که درون قلبم کشتم، احساساتی بود که هرگز به زبون نیاوردم؛
احساساتی سرشار از شور و اشتیاق، برای بیان اتفاقات قشنگ، اشک هایی که در قلبم بارید و هرگز از چشمانم سرازیر نشد، جوری که شب هارا به صبح میرسوندم و روز هامو شب میکردم.. تو هیچ وقت نفهمیدی، چه احساساتی درون قلبم میمیرند ولی باز لبخند میزنم.
قلبم شده پر از دروغ هایی که برای آروم شدن با خودم تکرار میکردم؛ اون حقیقت لعنتی برای قلبم خیلی سنگینه!
گذشته در حال مداخله میکرد، بدون آنکه دعوت شده باشد.
«روزی که زندگی کردن آموختم»