میدوید؛ در اعماق جنگل پرسه میزد، سایه ها دنبالش بودند، و او با چشمانی بسته، درحالی که فرار میکرد، به دنبال روح خسته ی خود در لا به لای شاخ و برگ های درختان میگشت..
دسته گل هایی برای خودش چیده و به سمت خودش میدوید، از حرکت ایستاد، گل ها پژمرده و بی جون شده بودند، و در اون لحظه، رویای در آغوش کشیدن خود را در قلبش کشت. گویا او لیاقت وجود خود را نیز نداشت..
روی چمن ها نشست، خبری از نور خورشید نبود، سایه ها دور تا دورش رو احاطه کرده بودند، پاهایش زخمی و خونین بود. و حالا او نه امیدی برای دویدن داشت، نه راهی برای برگشتن به خونه.. اون برای همیشه سرگردان و تنها درون جنگل زندانی شده بود.
Alan WalkerAUD-20220126-WA0275.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
0:13
---
then on the night with the setting sun
توی شب و با غروب آفتاب..
She went in the woods away
او به جنگلی دور فرار کرد،
So afraid,
اون خیلی ترسیده بود..
all alone
خیلی تنها بود...
Careless Whisper!
Sometimes thirst is like the thirst of fire.. Rain is not the cure!
گاهی تشنگی، مانند عطش آتش است.
باران درمانش نیست!