ازدواج یعنی خودتو از توی چاله
بندازی توی چاه
ولی
اگه انتخابت درست بوده باشه
دونفری باهم توی چاه خوشحال خواهید بود.
حلقهی امروز بچها خیلی عجیب بود
انگار جملاتو من نمیگفتم
برای اولین بار حس میکردم حرفایی که زده میشه و جملاتی که اون وسط روی هوا معلق میشن از هر دهنی هم که دراومده باشن یه بُعد دیگهای دارن
امروز خیلی عجیب بود
حرف زدن درمورد امام حسین(ع) خیلی عجیبه
حرف زدن درمورد کسایی که خودشون دعوت نامه نوشتن ولی نهایتا وایستادن پشت سر شمر و شمشیراشونو روی سیدالشهدا کشیدن و همزمان برای سیدالشهدا گریه میکردن! حرف زدن درمورد این همه تناقض برای دخترکایی که برای اولین بار تمام هوش و گوششون دنبال ادامهی امواج صوتیای بود که از بین دولب مربیشون خارج میشد
بچها خیلی عجیب بود، امشب خیلی عجیب بود.
هیچوقت ندیده بودم این بچه هایی که کل مسجد میدونن یه تعدادیشون بیش فعالی شدید دارن و اصلا نمیتونن یجا بند بشن انقدر با دقت؟ انقدر با توجه؟ انقدر با درک؟
این دخترا واقعا پاکن. شاید باید بگم به پاکیشون غبطه میخورم.
و اخرکلاس که یهو یکی از دخترا دراومد گفت ما کجا نشستیم!
وقتی اینو گفت یه لحظه تمام علامت سوالای مغزم حل شدن
اون لحظه فهمیدم با تکیه به چه دیواری اون کلمات تولید میشدن!
کاش همهی قدمای زندگیم با تکیه به همین دیوار بودن.
کاش...
دوتا از فسقلیای کلاسم
تمام مسیر بیش از ۱۳ خیابون اتوبوسو گذاشته بودن رو سرشون و همهی جمعیتو مجبور به همراهی با خودشون کرده بودن
کاملا جای مناسبی بود که مامانم ببینه یکشنبه ها دخترش مجبوره کیارو بنشونه یجا و چی میکشه👍🏻💘