هدایت شده از اشك بوس.
این نامه ۵۷ام من به توست عزیز من.. بغلت خونهم بود خونهی من قشنگ ترین و دلگرم ترین خونهی جهان بود، پناهمو از دست دادم و الان آوارهی کوچه و خیابانهای قلب دیگرانم، تو کجایی؟ کجایی که باز با دستان گرمت آرامم کنی؟ کجایی که مرا با بوی تنت آرامم کنی؟ میدانم تقصیر تو نبود و نیست، خودم نخواستم چراغ قدیمیِ خاطرهها، خاموش شود. یا اشک روزهایِ تلخمان که کنار هم شیرین شد را فراموش کنم. خودم کنار ایستگاه آمدنت به انتظارت نشستهام. در کنارم کتابی که برایت خریدهام هم منتظر توست، بجای آنکه شاخه گل رز قرمز را میان برگه هایش پرپر کنم ابتدای کتاب نوشتهام " نذر لبخندت، و تو وقتی صحفات کتاب را بو میکنی، میخندی، و به سینهت می فشاری.." اما میدانی که؟ من در زندگی ناامیدیهای بسیاری تجربه کردهام اما تلخترینشان زمانی بود که تو قلب مرا ناامید کردی. انگار تنها روزنهی امیدم برای زندگی، ناگهان برای همیشه خاموش شد. تو شور و اشتیاق درونم را تبدیل به یأس و غمگین بودن کردی. تو به خاطره آن کتاب به دیدنم بیا نه من. دقیقنمیدانم که مرا به هوای کسی وِل کردی يا نه، اما از شتاب رفتنت بعید بود که دلت به جایی گرم نباشد..
برای تویی که این روزا گریههاتو فقط بالشتت و اون بالایی دیده نبینم اشک روی اون گونه هاتو عزیز ندیده.
28.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تراپی در قالب بازی>>
اونم با این اهنگ:))
You Made Me Hate This City