لطفا وسط خاطرهبازی من خوابت نبرد آقای واقع بین!تا اینجا را گوش دادی دیگر؟
آها..حالا شد.آفرین
داشتم میگفتم که صبح و شب با تو نه،درواقع با خیال تو خیلی فرق دارد
صبح ها که بیدار میشوم یاد خاطرات خوبم با تو می افتم..آن کوهنوردی..آن کافه سر کوچۀ مان..آن پارک سرسبز..آن روزی که منتظر باران بودیم ولی نیامد..
نه نه نه نه،فراموش کردم،نمیدانم،ولی چرا خیال میکنم من و تو فقط همان یکبار هم را دیده ایم؟نه ببین آخر من یادم هست..توی آن کافه شیک و پیک انقدر در لیست گشتی و گشتی تا اخرین غذایی که در آن منو بزور جا داده را سفارش دادی...اسمش را بگو..اشکنه..تو اشکنه خوردی..حتی یادم می آید تخم مرغش را میخواستی روی سر من خالی کنی و من در رفتم..مگر اینطور نیست؟
#ذهن_نوشته
یا هزاران خاطره دیگر..واقعا که ذهن غیرفعالی داری!حتی خاطرات دو ماه پیش هم یادت نمی آید.
خلاصه من صبح خنده بر لب و با مرور خاطرات نیمرویی میزدم..سرکار میرفتم و روز های فرد به باشگاه و خب شب ها خسته و کوفته برمیگشتم به خانه.
خانه ای که تو دران نبودی.
من خسته و ویران ولی خیال تو مثل روز اول! همچنان پابرجا و تازه.
#ذهن_نوشته
تازه شب ها که دیگر مغزم توان ارتباط با این و ان را نداشت یادم می آمد تو که یکسال پیش خاک را در آغوش گرفتی.ای وای.یعنی بازم یادم رفته بود؟البته تو اصلا آدم خوبی نبودی بخاطر نفرین های من بود که با ان ماشین سفید ضربه خورده تصادف کردی.البته شب ها که میخوابم روی کتابخانه ان چاقوی تیز و خونین را میبینم.. یادگاری گذاشته ام که شب ها که خواستم بخوابم یادم بیاید تو که از درون و بیرون هیولا بودی با من چه کردی..
یکجور لاپوشونی دیگر!فعلا که کسی نفهمیده من با دستان خودم جانت را گرفتم و اخرین بوسه را بر گردنت گذاشتم..یادم می اید چند بار هلت دادم از قصد!و یکبار هم پای راستت شکست.اخی!طفلکی!
همان روز اول به تو گفتم خیال ها می توانند واقعی شوند و تو گفتی بستگی دارد.اعتقاد نداری دیگر.مادرم با داد به روانپزشکم گفت انگار خیالاتش واقعی است و درآن زندگی می کند.مادر حق دارد دیگر..چون هیچگاه تورا به خانه دعوت نکردم.البته در خیالات!
#ذهن_نوشته
تب دارم ، ساعت ۲:۴۷ دقیقه شبه و از تختم و جام و حالی که داشتم داشت حالم بهم میخورد (یه گوش هندزفریمم این وسط جونشو فدا کرد🥲😂)
گفتم امیدوارم کسی از خواب بلند نشخ با صدای پا و در باز کردن من اومدم تو حیاط یه هوایی بخورم با تشکیلات😼(دفتر فضایی و این حرفا)و گفتم چی خوبه برای یه آدم مریضضضض؟افرین اب خنک
رفتیم شلنگو باز کردم و حالت بارون ریختم رو سرم واقعا خیلی حال داد😂😂😂
حس میکنم اگه برم تو خونه دیگه برنمیگردم بالا دستگیر میشم نمیدونم چرا
راستی دیشب بود که اون متنارو نوشتم ، منظورم ذهن نوشته هاس، داغوووون تب داشتما ، داغوووون ، مغزم داشت میپوکید از فکر و خیال هم و هی پشت سرهم چیزای مختلف تولید میکرد ، بنابراین من با نوشتن یه داستان طوری اون حس درونمو تخلیه کردم . خلاصه که عطی همون عطیه ها ولی راستشو بخواید خیلی تغییر کرده ) یسریاش مثبت و شاید بگم بیشتر منفی . بنابراین دارم دوباره اون چیزای بد و از خودم دور میکنم و کم کم پا میذارم توی حس و حال خوبی که قبل داشتم و زندگی راحتم . الان هم فعلا مریضی مارو دچار شده . بپذیرید بنده رو😘😘