هدایت شده از همینه که نیست
تمام زندگیم در حالِ خواستن بودم.
خواستنِ همه چیز. و این- تا حالا خیلی به سودم نبوده.
میخواستم یادبگیرم؛ شطرنج، والیبال، فوتبال، فوتسال، شمشیر بازی، روسی، اسپانیایی، عربی، انگلیسی، گلدوزی، خیاطی، آشپزی، اسکیت بورد، دوچرخه سواری، جوجوتسو، کد مورس، نویسندگی، گویندگی، نقاشی، گرافیک، عکاسی، قنادی، ادیت، ژاپنی، ریاضی، ستاره شناسی، فیزیک، فلسفه، بازیگری، ادبیات، تاریخ، بافتنی، سفالگری، طراحی.
میخواستم داشته باشم؛ پول، کتاب و کتابخونه، کفش و لباس، دفتر و هایلایتر، اکسسوری و کیف، میکروفون و دوربین، وسیله و کنسول، گل و گیاه، فیگور و کمیک، بوم و رنگ، قلمو و دفتر، توپ و بازم کفش، عروسک و پتو، ایده، تجربه، تفاوت، هوش.
ولی نمیشه همه چیز رو باهم داشت. اَه.
هدایت شده از همینه که نیست
دوست دارم انقدر تجربه کرده باشم که از شدتِ نبودِ تجربه ی جدید به سقف زل بزنم. بدون داشتن هیچ دغدغه ای درموردِ اینکه "داری وقتتو تلف میکنی، کلی کار هست که میتونی انجام بدی، کلی سریال، کتاب، درس..."