به قول اون دیالوگ؛
«همه آدما نمیتونن خاص و تک باشن، بعضیا فقط معمولی هستن و معمولی زندگی میکنن؛ پس بگرد ببین چی برای تو خاصه و دنبالشو بگیر.»
پس؛
درواقع اینطور بگم که، زندگی به عنوان چمیدونم یه دانشمند یا یه دکتر یا یه وکیل یا یه...
واسه همه ساخته نشده، دنیا آدمای معمولی هم میخواد، مگه نه؟!
آدمایی که دغدغه های روزمره و گذرا دارن،
تو فکر امتحان یه کار جدیدن، خانم هایی که دارن فکر میکنن که ناهار چی درست کنن یا آقایونی که توی صف حسابداری فروشگاه های زنجیره ای منتظرن تا پول خرید های هفتهی خونه رو پرداخت کنن و برن خونه..
و و و.. خیلی مثال های دیگه.
البته خب چه میشه کرد، تقریباً به همه نوجوونا و جوونا القا شده که مدرک تحصیلی/نمره و درس همهچیزتونه.
حتی من هم با این عقیده، هنوزم شبا به این فکر میکنم که نکنه امتحان فردامو بیوفتم؟ یا نکنه نشه واسه خرداد نمرات خوبی بگیرم؟!...
هدایت شده از همینه که نیست
پارادوکس وار ترین چیز درمورد خاطراتِ خوب اینه که با یادآور شدنِ اینکه دیگه اون خاطرات تموم شدن، ناراحت میشیم.