بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت122
(موقعیت: بیمارستان)
سروش:به سمت محمد حرکت کردم..
که هم یه حالی از اون پسره بگیرم..
هم بهش بگم داره دایی میشه...
ب سمت اون بخش رسیدم..
محمد نبود..
نگاهی به اتاق کردم..
محمد حتی اتاق هم نبودد...
ولی پسره بهوش بود..
سریع ب سمت دکترش رفتم..
(موقعیت:سایت)
عبدی: خب فیلا برو..
محمد: چشم..
اقا اگه بشه من یه خورده ب پرونده ها برسم..
بد برم بیمارستان...
عبدی: باشه..
فیلا برو..
محمد: چشم آقا...
از اتاق آقای عبدی خارج شدم..
ب سمت اتاق خودم رفتم..
آقای عبدی راس میگفت...
این چند مدت خیلی بی نظم شده بودم...
پرونده رو باز کردم و شروع کردم ب خوندن...
در اتاق زده شد و سعید وارد اتاق شد..
+جانم سعید؟!
_سلام آقا..
بچه ها خوبن؟!
+رسول ک اره.. ولی داوود هنوز بهوش نیومده..
_ای بابا.. 😞
اقا میشه برم بیمارستان؟!
+اره..
وایسا ی نیم ساعت دیگه با هم میریم...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: محمد نمیدونه داوود بهوش اومده....