به خودم اومدم: بعد از تصادف چند کیلومتر اونور تر ولش کرده.. الانم پارکینگه.. مشخص نبوده سرنشین کی بوده.. ولی خب... حتما از هیرمان خط گرفته..
سری تکون داد: باشه.. فعلا من میرم..
با رفتنش بازم به نگاهم سمت سیستم رفت: یه عکس با کیفیت پایین از هیرمان که پشت فرمون بود.. سرم اروم شروع کرد به نبض زدن..
لرزش خفیف انگشتام رو حس میکردم.. تنم انگار ساعت ها بود زیر بارون بود.. سردم شده بود..
چرا بازم هیرمان؟ هیرمان این وسط دقیقا چه غلطی داشت میکرد؟ صد درصد هیرمان یه چیزی میدونسته.. هرکی اون شب تصادف بوده ، صد در صد از طرف هیرمان بوده.
خدایا.. حالم بهم ریخته بود.. اسلان تموم شد این ول کن نبود..
ترسیدم.. سرمو بین دستام گذاشتم.. فکرم رفت سمت فرشید.. قطره اشکی رو قبل از پایین اومدن محکم پاک کردم.. شرمنده بودم.. از خودم.. از هیرمانی که چه بخوام چه نخوام هم خونمه.. انگار نمی تونستم به چشمای فرشید و سعید نگاه کنم.. چه فکری راجبم میکردن؟
فرهمند اون روز بازجویی درست نمیگفت؟ شاید اینجا اصلا جای من نبود... شاید تا الان وجود محمد بود که بهش فکر نمیکردم..
به صندلی تکیه دادم.. گند هیرمان هر روز داشت توی سایت بیشتر میشد.. شاید داشت همه این کار هارو سر من تلافی میکرد.. سر من که میدونه کار هاش روی من توی سایت داره تاثیر میذاره..
نگاهم بین سایت چرخید.. من که هیچی.. ولی امکان داشت توی همین سایت کسی به هیرمان گفتهباشه؟!
بی حوصله یه برگه برای گزارش برداشتم.. گیرم که خسته شدم.. چیکار میتونستم کنم؟
اسپریم رو از کشوی میز در اوردم با نفس عمیقی ازش استفاده کردم.. حالا راحت تر میشد نفس کشید..
....
با تموم شدنش بلند شدم.. سرفهای کردم و سمت اتاق اقا محمد رفتم..
اروم در زدم و رفتم داخل: گزارش تصادف دیشب اقای فرهمند..
با دیدنم سری تکون داد .. سمتش رفتم و برگه رو دستش دادم: تمام جزییات رو نوشتم.. چیزی اگر هست بگین اضافه کنم ..
_ خسته نباشی..
نگاهش سمت پایین برگه رفت.. حتما دیگه کاری نداشت .. برگشتم چند قدمی رفتم که صدام زد: رسول؟
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••••••
پ ن :می خوام بگم تو تنها نبودی و نیستی..
پ ن : برای سن فرشید هنوز خیلی زود بود..
پ ن : چرا رنگت پرید اینو دیدی؟
پ ن : این وسط دقیقا چه غلطی داشت میکرد؟
پ ن : شاید اینجا اصلا جای من نبود.
پ ن : گیرم که خسته شدم.. چیکار میتونستم کنم؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و یازدهم
چند قدمی رفتم که صدام زد: رسول؟
کاش وقتی برمیگشتم محمد بود.. اگه بود حتما می خواست بگه هیرمان به من ربطی نداره..
برگشتم: بله؟
_ پایین گزارش کامل نیست ( با نگاه سوالی گفت) استاد رسول؟
متوجه گافی که داده بودم شدم.. فکر میکردم دارم ذره ذره جلوی نگاهش اب میشم..
چرا پایین برگه گزارش نوشته بودم استاد رسول؟!
" با نگاه تعجب امیزی گفت : استاد رسول؟
لبم رو گزیدم: ببخشید اقا محمد.. از دست سعید.. الان درستش میکنم..
دستم رو سمت گزارش بردم که با خنده محوی گفت: نه نمی خواد.. یه استاد بیشتر که نداریم.. خودم از این به بعد فامیلیتو کنار اسمت مینویسم..
خجالت زده خندیدم : چاکریم.. "
به خودم اومدم: ببخشید.. از سر عادته.. اقا محمد میگه..
نگاهش روی چشمام قفل شد.. ناخوداگاه باعث شد حرفم قطع شه..
_ محمد ؟ شما اینجا محمد میبینی؟
انگشتام رو روی هم فشردم: نه!
ابرویی بالا انداخت: درسته.. تعجبه یه پستی با حساسیت بالا متعلق به شماست.. دقت خودت رو بیشتر کن رسول.. هر عادتی رو نباید ادامه داد..
سری تکون دادم.. بدون زدن حرفی بیرون اومدم..
دلم می خواست دهنم رو باز کنم و بزارم هر چی خواست بیرون بیاد اما خب بیشتر ساکت شده بودم..
صدای سرم گفت: خب راست میگه.. همه که محمد نیستن.. میفهمی؟ تا کی میخوای با نبود محمد توی سایت کنار بیای؟
روی صندلی که نشستم ترسیدم.. از نبود محمد.. شاید برای اینکه خیالم راحت شه که هنوزم محمد هست شمارشو گرفتم..
هر بوقی که میخورد تپش قلبم بیشتر میشد..نکنه جواب نده؟
_ بله؟
نفس عمیقی کشیدم: سلام اقا محمد حالتون خوبه؟
_ به به اقا رسول.. خداروشکر .. تو چطوری؟ صدات گرفته..
لبخند زدم: نه خوبم.. شاید چون خستهام صدام گرفته..
_ همین دیگه .. منو دور دیدی گفتی چه بهتر اصلا خونه نمیرم.. اره؟
افکارم خندید.. کی دوست داشت تو این شرایط سایت بمونه؟ اینجا هر روز مثل توبیخ شدن بود.. هر لحظه .. هر دقیقه..: نه اقا محمد شیفتم که تموم شه میرم..
_ خوبه.. چیزی شده؟
چه بهونهای داشتم ؟ با دستپاچگی گفتم: هیچی.. فقط خواستم بپرسم اونجا همه چی روبه راه؟
کوتاه خندید: اره خوبه.. ان شاءالله بهترم میشه..
خداروشکر که حداقل الان میشد باهاش حرف زد: باشه اقا محمد دیگه مزاحم نمیشم فعلا خداحافظ..
_ حواسم بهت هست.. یاعلی..
تلفن رو قطع کردم.. نفس عمیقی کشیدم.. وقتی یه نفر روی تخت بیمارستان داری برای نفس کشیدن تقلا میکنه.. ماسک اکسیژن نجاتش میده..
محمد حکم همون ماسک اکسیژن رو داشت...
..........
از ماشین پیاده شدم و سمت در قهوهای رنگ رفتم.. انگشتم رو روی زنگ فشار دادم.. به ساعتم نگاه کردم .. از نیم ساعت پیش عطیه خانوم میدونست قراره بیام سراغ پناه.. پس حتما می دونست منم..
در که باز شد عطیه خانوم بود با همون چادر رنگیش: سلام اقا رسول حال شما.. خوبین؟
خجالت زده گفتم: سلام عطیه خانم.. ممنونم ..
برگشت: پناه مامان بیا عمو اومده سراغت..
شاید طبیعی بود که با شنیدن اسم عمو چشمام برق میزد..
پناه با قدمای کوچیک اروم و با سختی از پله ها بالا اومد.. یه پیرهن تور توری کرم رنگ با موهای خرگوشی.. دلم می خواست یه لقمهش کنم..
خداروشکر که این مدت منو یادش نرفته بود که با ذوق سمتم اومد.. خم شدم: سلام پناه خانوم.. بغلش کردم و محکم بوسیدمش.. بغلش کردم و بلند شدم: با اجازه منو پناه فعلا بریم.. شما هم هر کاری داشتین زنگ بزنید..
لبخندی زد: حتما.. زحمت اوفتادین اقا رسول ممنونم.. .
بعد خداحافظی سوار ماشین شدم .. پناه رو روی صندلی کنار گذاشتم :خدایا کفشاش رو ببین ..
خندید.. همه چی برام حس عجیبی داشت.. هر وقت پناه بود .. محمد هم بود ولی الان.. عمیقا جای خالیش این لحظه ها بیشتر حس میشد..
کنار یه پارک زیر سایه یه درخت پارک کردم.. می خواستم ببرمش پایین.. ولی اگه سردش میشد چی؟ یا اگه می خورد زمین؟ اصلا اگه یه بچه براش قلدری میکرد چی؟
به افکارم خندیدم..چرا اینقد ندید بدید رفتار میکردم؟ شونهای بالا انداختم.. خب من که تا حالا عمو نبودم.. حق داشتم.. دلم نمی خواست در نبود محمد حتی لحظهای بهش بد بگذره ..(
بغلش کردم نشوندمش روی پاهام.. دستشو سمت فرمون برد.. می خواست باهاش بازی کنه..
نگاهش رو از فرمون گرفت.. دستش رو روی لباسش گذاشت: لباش خوشگله؟
_ چی لباست؟
سرش رو تکون داد: آله..
_ اره خیلی خوشگله.. میدی عمو؟
سرش رو منفی تکون داد: نه
خندیدم.. دوباره برگشت و مشغول بازی با فرمون شد.: پناه؟ من کیم؟
نگاهم کرد.. انگار چند ثانیه همه چی رو فراموش کرد.. اما بعدش لبخند محوی زد: عمو..
ذوق کردم.. کوتاه خندیدم.. توی بغلم فشردمش: اخ من فدای عمو گفتنت بشم بچه..
اگه خودم یه خواهر یا بردار داشتم الان یا دایی بود یا عمو.. ولی خب پناه برادرزاده یکی یه دونه من بود دیگه اره؟
به چشماش خیره شدم.. انگار یه کپی از چشمای محمد بود.. این همه شباهت برام جالب بود.. اصلا حالا که به جزییات چهرهش خیره بودم بیشتر شبیه محمد بود. دلم گرفت.. آهی کشیدم: خیلی دلم برای بابات تنگ شده.. اما خب نمی دونم خیلی بلد نیستم اینو به بابات بگم.. تو چی بلدی به بابات بگی دلم برات تنگ شده؟
توی سکوت نگاهم میکرد.. انگار مفهوم حرفام رو نمی فهمید..
خم شدم و از داشبورد یه جفت گیره سر که دیروز گرفته بودم در اوردم: ببین چی برات خریدم پناه..
نگاهشون کرد.: قشنگه ؟
_ آله ..
لبخند رضایت بخشی زدم.. ترسیدم دردش بگیره اروم با دقت دوتاشون رو به موهاش زدم: جوجه قشنگ بودی قشنگ ترم شدی..
بازم مشغول بازی شد.. قند تو دلم آب شده بود: عمو دورت بگردم..
......
خوابش گرفته بود.. موهای خرگوشیش شل شده بود.. توی بغلم جمع شده بود.. اروم نفس میکشید.. دستمو روی قلبش گذاشتم.. اروم مثل یه گنجشک با ریتم میزد..
چهرهش چقدر معصوم بود توی خواب.. اروم پیرهنش رو بو کردم.. هنوزم بوی نینی میداد..
دستمو دورش پیچیده بودم.. می خواستم قبل از تاریک شدن هوا تحویل عطیه خانوم بدمش.. بیدار میشد بهانه مامانش رو میگرفت..
اروم از روی دست انداز رد شدم.. توی بغلم تکونی خورد لبم رو گزیدم نگاهش کردم.هنوز خواب بود.. بیدار نشه یه وقت.. سرعتم رو کم تر کردم.. عملا تا شب نمیرسیدم..
باید به خودم میخندیدم..
........
فرشید.
روی صندلی فلزی بیمارستان منتظر خبری بودمکه پرستار سمتم اومد: همسرتون بهوش اومدن.. فعلا حالش خوبه.. یکم بگذره عکس برداری میکنیم..
سریع بلند شدم: میشه ببینمش؟
سری تکون داد: بله .. میتونید برید..
با رفتنش نفس عمیقی کشیدم.. تپش قلبم بالا رفت..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : کاش وقتی برمیگشتم محمد بود..
پ ن : محمد ؟ شما اینجا محمد میبینی؟
پ ن : محمد حکم همون ماسک اکسیژن رو داشت...
پ ن : دلم می خواست یه لقمهش کنم..
پ ن : اخ من فدای عمو گفتنت بشم بچه..
پ ن : عمو دورت بگردم..
مثلا فکر کنیم پناه کوچولوی محمده 🙃
اع..اینم گیره موهایی که رسول خریده برای پناه .. البته فقط دوتاش😅🤌🏻
#شخصیت
حقیقتا بیاید قبول کنیم این پارتا جزئیات زیادی داشت.. و توجه شما باعث ذوق زیاد ما میشه..
می خوام هر حسی که نسبت به دیالوگا یا پارت ها داشتین بگین...
یا هر جمله ای که به دل نشست 🙃
این نویسنده بیشتر از هر وقتی .. این گوشه نیازمند نظرای قشنگ شماست..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
حقیقتا بیاید قبول کنیم این پارتا جزئیات زیادی داشت.. و توجه شما باعث ذوق زیاد ما میشه.. می خوام هر ح
قلب ما یواش یواش داره میشکنه...))))
این ناشناس ما خیلی خالیه هااا..
انگیزه ما پنچر میشه..
قهر میکنم میرم👨🦯