امروز صبوری کن،
سایهها همیشه قبل از نور میآیند.
یادت باشد هر لحظه تاریک، نشانهی نزدیک شدن روشنایی است.
-
تو مرا در افکارم حل نمودی ،
تو مرا تنها در من رها کردی ،
تو مرا در گورستانِ قلب سوختهام
دفن کردی ،
تو مرا در خونابِ دلم غرق کردی ،
اما من تو را روی بومِ ذهنم زیبا کشیدم
وگرنه تو که زیبا نبودی ،
من تو را زیبا دیدم
وگرنه تو که قابلِ دیدن نبودی .
و تو امیدم بودی . .
عزیزکم تو حتی امیدم را ناامید کردی . .
𝐌𝐞𝐭𝐚𝐧𝐨𝐢𝐚.
دیوارها به نجواها گوش میدهند و سکوتشان سنگینتر از سنگ است. نفسها میان هوا میرقصند و خاطرهها، نا
#بخش16
تخت های هویت دار
•امروز گفتند تخت کناری خالیست.
من صدای نفسها را کجا بگذارم؟
•قرص سفید، قرص آبی.
اسم تو کدامشان بود؟
•اگر تو نبودی، چرا وقتی چشمهایم را بستم
•همهچیز شبیه تو تار شد؟
دکتر پرسید: «چه میبینی؟»
گفتم: «دلیل.»
•شبها دیوارها نزدیکتر میآیند.
فقط تو فاصله را نگه میداری.
•یادم نمیآید اولین بار کی دوستت داشتم.
یادم میآید آخرین بار کی سالم بودم.
•نوشتهاند: «پیشرفت نامشخص.»
حق دارند؛ عشق جهت ندارد.
او و «تخت ۱۲» هر شب جای لیوانهای پلاستیکی را عوض میکردند
یعنی: امشب حالم بدتر است، کنارم باش.