𝐌𝐞𝐭𝐚𝐧𝐨𝐢𝐚.
دیوارها به نجواها گوش میدهند و سکوتشان سنگینتر از سنگ است. نفسها میان هوا میرقصند و خاطرهها، نا
#بخش16
تخت های هویت دار
•امروز گفتند تخت کناری خالیست.
من صدای نفسها را کجا بگذارم؟
•قرص سفید، قرص آبی.
اسم تو کدامشان بود؟
•اگر تو نبودی، چرا وقتی چشمهایم را بستم
•همهچیز شبیه تو تار شد؟
دکتر پرسید: «چه میبینی؟»
گفتم: «دلیل.»
•شبها دیوارها نزدیکتر میآیند.
فقط تو فاصله را نگه میداری.
•یادم نمیآید اولین بار کی دوستت داشتم.
یادم میآید آخرین بار کی سالم بودم.
•نوشتهاند: «پیشرفت نامشخص.»
حق دارند؛ عشق جهت ندارد.
او و «تخت ۱۲» هر شب جای لیوانهای پلاستیکی را عوض میکردند
یعنی: امشب حالم بدتر است، کنارم باش.
چیه این دلتنگی؟ شما خوبی، همهچی ردیفه، ولی تا دلتنگ میشی، از کار میوفتی..
انگار دست و پات رو ازت میگیرن.
-
فقط آدم دلتنگ میفهمه نزار قبانی چی میگه:
که من احساس ناتوانی نمیکنم، مگر وقتی دلتنگ تو میشم .