𝐌𝐞𝐭𝐚𝐧𝐨𝐢𝐚.
#بخش16 تخت های هویت دار •امروز گفتند تخت کناری خالیست. من صدای نفسها را کجا بگذارم؟ •قرص سفید، قرص
#تخت12
تخت ۱۲ آنجاست.
همیشه آنجاست.
من میبینمش یا او از توی دیوارها میآید؟ نمیدانم.
هر شب، لیوانها جابهجا میشوند. لیوانها؟ نه، علامتها.
«امشب حالم بدتر است، کنارم باش.» کنارم باش… کنارم باش…
صدای نفسش میپیچد و نمیرود.
چرا نمیرود؟ داروها فراموشی میآورند، ولی او… او نمیرود.
میگویم هذیان است،
میگویم توهم است، ولی وقتی میایستد، حتی دیوارها شکسته میشوند.
میخواهم فریاد بزنم، ولی صداها ضبط میشوند، ثبت میشوند، شماره میشوند. تختها شماره دارند، آدم ها نه، او اما نفس دارد برایم.
امشب، همان علامت را گذاشت: لیوان…، نه، دستش را گذاشت روی میز، بیصدا، و من فهمیدم… فهمیدم که اگر عشق بیماری است، ما هر دو مبتلا شدیم.
او رفت؟ نه.
من رفتم؟ نه.
فقط نفسها میمانند.
فقط نگاهها.
فقط یک علامت کوچک: کنارم باش.
اما عزیز من؛
گاهی پایان های بسیاری را تجربه میکنیم
تا به آغازی برسیم که لایقش هستیم:)
-
بعضی روزها دلم میخواهد
روی پیشانیام بنویسم:
«دارم برای زنده ماندن، آرام ماندن
و عبور از طوفانهای درونم میجنگم؛
لطفا زخمی دیگر بر روی زخمهایم اضافه نکنید.»
-
_تا وقتی که من این جهانِ غریب را ترک بگویم، جهانی که دارد خستهام میکند، تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشتهام.