شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🖤✨🖤✨🖤✨ ✨🖤✨🖤✨ 🖤✨🖤✨ ✨🖤✨ #عبور_از_سیم_خاردار_نفس🥀🍂 #قسمت_صدوشصتودوم2⃣6⃣1⃣ ــ سلام چرا زنگ میزنم جواب
تمام مدت گوش می کردم و حرفی نمی زدم جملهی آخرش مرا به هم ریخت وقتی حرفهایش تمام شد. گفت:
–لطفا از حرفهام ناراحت نشو، توام مثل بچه ی منی فرقی نداره.
ــ نه، مامان جان، شما کاملا درست میگید.
ــ آخه هیچی نمیگی، گفتم
🖤✨🖤✨🖤✨
✨🖤✨🖤✨
🖤✨🖤✨
✨🖤✨
نـویسنـــ✍🏻ـــدھ:لیـلافتحـےپـور🎗
#محرمحسینے_تسلیتباد🥀
ڪانـالرسمےشھیـداحمـدمَشلَـب🏴
☑️ @AHMADMASHLAB1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🖤✨🖤✨🖤✨ ✨🖤✨🖤✨ 🖤✨🖤✨ ✨🖤✨ #عبور_از_سیم_خاردار_نفس🥀🍂 #قسمت_صدوشصتودوم2⃣6⃣1⃣ ــ سلام چرا زنگ میزنم جواب
🖤✨🖤✨🖤✨
✨🖤✨🖤✨
🖤✨🖤✨
✨🖤✨
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس🥀🍂
#قسمت_صدوشصتوسوم3⃣6⃣1⃣
نکنه...
ــ خب حرف حساب جواب نداره، چی بگم
–دلمون برات تنگ شده پسرم، هر وقت تونستی، یه سری بزن، خوشحال می شیم.
ــ چشم، منم همین طور. حتما توی اولین فرصت خدمت می رسم.
ــ قدمت روی چشم.
ــ کاری نداری پسرم؟
ــ نه مامان جان ممنون بابت همه چی.
با طنین صدای آرام بخش راحیل، نفسم را که حس می کردم تمام مدت در سینهام گیر کرده، عمیقا بیرون دادم.
ــ مامان جان قطع نکنیا گوشی را که گرفت، پرسید:
–آرش میری خونه؟
ــ آره دیگه کمکم میرم تازه کارم تموم شده بیام دنبالت؟
ــ امشب نه. فردا هم باید برم خونهی سوگند کار خیاطیام رو تموم کنم.
ــ پس از صبح برو من ظهر میام دنبالت.
ــ باشه، پس فعلا.
بعد از قطع کردن تلفن به اتاقم برگشتم و وسایلم را جمع کردم ماشین را که روشن کردم وراه افتادم، خانم صفری را دیدم که کنار خیابان ایستاده و منتظر تاکسیاست. تا من را دید با یک لبخند منتظر نگاهم کرد روزهای قبل اگر می دیدمش سوارش می کردم ولی با این داستان هایی که پیش امده دیگر هیچ وقت از این معرفتها به خرج نمیدهم بدون این که به روی خودم بیاورم از کنارش رد شدم از آینه دیدم که صورتش جمع شد. انگار غرغری هم زیر لب کرد ولی برایم اهمیتی نداشت به در خانه که رسیدم از این که راحیل همراهم نبود حس خوبی نداشتم. دل تنگ بودم، کاش مخترع ها اکسیری هم اختراع می کردند برای دلتنگی، قرصی، شربتی، آمپولی چیزی...که وقتی استفاده می کردی دلتنگیات رفع میشد.
همین که خواستم وارد آپارتمان شوم مژگان را دیدم که با یک تیپ نه چندان جالب از خانه بیرون میرود مرا که دید سویچ ماشین کیارش را نشانم دادو گفت:
ــ دارم میرم مهمونی،
–کجا؟
–یکی از دوست هام دعوت کرده. (کیارش قبل از سفرش ماشینش را در پارکینگ ما گذاشته بود.) نگاهی به تیپ و قیافه اش انداختم وگفتم:
–این وقت شب؟ اونم با این وضع؟
ــ چیه؟ نکنه میخوای مثل راحیل چادر چاقچور کنم؟
از حرفش خوشم نیامد و برای این که لجش را دربیارم گفتم:
– تو بخواهی هم نمی تونی مثل اون باشی.
خیلی محکم و کشدار گفت:
–آرش.
با صدایش مادر امد کنار در ایستادو گفت:
–تو هنوز نرفتی؟
مژگان کفش هایش را پوشیدو گفت:
– دارم میرم.
به مادر سلام دادم و گفتم:
–شما هیچی نمیگید؟ الان با این وضع (اشاره به شکمش کردم) بره مهمونی؟ بعد از اون ورم ساعت یک شب تنها پاشه بیاد؟ اونم با این سرو وضع؟
مادر حرفی نزد من رو به مژگان ادامه دادم:
ــ سویچ و بزار خونه، خودم می رسونمت.
ــ آخه مهمونی شاید تا نصفه شب طول بکشه، چطوری برگردم؟
صدایم را کمی بلند کردم و گفتم:
ــ تا نصفه شب؟ به کیارش گفتی داری میری؟
ــ آره بابا، عصری باهاش حرف زدم مهمونی قرار بود دو روز دیگه باشه ولی چون من فردا مرخصیم تموم میشه پس فرداهم کیارش برمی گرده، به صدف گفتم یه کم زودتر بندازه.
–من نمیدونم چرا شوهرت رفته مسافرت، تو مرخصی گرفتی؟
–خب منم امدم خونهی شما مسافرت دیگه.
ــ خب صبر میکردی با کیارش مهمونی میرفتی.
ــ آخه طبقه ی همکف خونه ی صدف اینا شو لباس هم هست اول میریم اونجا کیارش رو که می شناسی حوصله ی این چیزهارو نداره.
آسانسور را زدم و گفتم:
ــ خودم میبرمت آخر شبم زنگ بزن میام دنبالت.
با خوشحالی دستهایش را بهم کوبید و
گفت:
–ایول بعد با دوتا انگشتش لپم را کشیدو گفت:
ــ یدونه ایی.
دستش را پس زدم و گفتم:
ــ این چه کاریه؟
مادر خندید و گفت:
– زودتر برید دیگه از مادر خداحافظی کردیم و وارد آسانسور شدیم.
هنوزاخم هایم در هم بود پوفی کردو نگاهم کرد.
–بسه دیگه، از وقتی زن گرفتی خیلی بداخلاق شدیا وقتی دید جوابش را ندادم واخم هایم غلیظ ترشد، زیر لب ادامه داد:
– همون کیارش اینارو می دونست که مخالفت می کرد.نگاه عاقل اندر سفیهم را خرجش کردم و ترجیح دادم جوابش را ندهم.
ــ آرش جان هنوزهم دیر نیست ها یه صیغس دیگه چیزی نیست که بی خیالش شو اصلا تو همین مهمونی یه دخترایی میان فقط تیپشون به هزارتا مثل راحیل می ارزه.دیگه داشت آن روی من را بالا می آورد باید جوابش را میدادم ماشین را روشن کردم و گفتم:
ــ الان داری جاری بازی در میاری؟ یا می خوای رفیقای ترشیده ات رو قالب من کنی؟
ــ رفیقای من ترشیده اند؟ رویش را برگرداندو گفت:
ــ من رو باش که به فکر توام.
ــ جلوی روی راحیل باهاش خوبی بعد پشتش اینجوری زیرابش رو می زنی؟
مثلا تحصیلکرده ی این مملکم هستی.
ــ بسه آرش، مثل بابا بزرگها حرف نزن که اصلا بهت نمیاد اصلا هر کاری دلت می خواد بکن خوبی به تو نیومده.
ــ لازم نکرده از این خوبیها بهم بکنی من راحیل رو همین جوری که هست دوسش دارم یه تار موی راحیل رو هم نمی دم به صدتا مثل اون رفیقای تو
🖤✨🖤✨🖤✨
✨🖤✨🖤✨
🖤✨🖤✨
✨🖤✨
نـویسنـــ✍🏻ـــدھ:لیـلافتحـےپـور🎗
#محرمحسینے_تسلیتباد🥀
ڪانـالرسمےشھیـداحمـدمَشلَـب🏴
☑️ @AHMADMASHLAB1995
[🖤]
برای اینکه شوم عاقبت به خیر، حسین!
مرا به دستِ تو داد و خودش کنار کشید♥️
#محسن_عراقے
#شب_جمعہ✨
#شَـبزيـآرَتےاَربـآبجـآن💔
#التماس_دعا🌱
☑️ @AHMADMASHLAB1995
[🖤]
حاجاسماعیلدولابی:
هنگامیکهیادِامامحسین«علیهالسلام»
میافتید؛
تردیدنداشتهباشیدکهآنحضرتهمبه
یادِشماست...🖤(:
پن: کنار سنگ حرم #امام_حسین و #حضرت_ابوالفضل بہ یاد #شهید_احمد_مشلب🧡
#کار_خودمونہ☺️
#سۅما🌿
#شَـبزيـآرَتےاَربـآبجـآن💔
#حذف_لوگو_حرام🚫
☑️ @AHMADMASHLAB1995
#اطلاعیہ💢
جانباز شیمیایے مدافعحرم #محمد_نوروزے بامداد چهارشنبہ؛ 10 شهریور ماه 1400 بہ دلیل جراحات ناشے از مجروحیت شیمیایے بہ شهادت رسید.
#شهید_محمد_نوروزے متولد 1358 در قزوین بود. او بیش از چهار سال در دفاع از حرم اهل بیت داوطلبانہ در جبهہ مقاومت حضور داشت و با تروریست هاے تکفیرے جنگید. این رزمنده مقاومت در عملیات هاے مختلفے همچون آزادسازے بوکمال، آزادسازے حلب، آزادسازے حومہ ادلب و آزادسازے تدمر حضور داشت.
#تصویر_اطلاعیہ_مراسم_تشییع🕊
#harimeharam_ir
☑️ @AHMADMASHLAB1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
💔 عطر و بوی کربلا میوزد از این بهشت ... #صلےاللهعلیڪیااباعبدالله #اللهمالرزقناحرم #ما_ملت
💔
دلم
یه آغوش طولانی
از ضریحتان را میخواهد💔...
#صلےاللهعلیڪیااباعبدالله
#اللهمالرزقناحرم
#ما_ملت_امام_حسینیم
🏴 @ahmadmashlab1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
دلتنگ دیـدار تـوامـ یـا صاحبالزماݩ🕊 #یاایهاالعزیز🥀✨ #السلام_علیک_یا_قائمآلمحمد🌱🌸 | #اللهـمعجـل
خوشبـھحـالهرکسےکـھ
شهیـدشـدھ
برایظهـورت... !♡
#یاایهاالعزیز🥀✨
#السلام_علیک_یا_قائمآلمحمد🌱🌸
| #اللهـمعجـللولیـڪالفـرجـــ|
☑️ @AHMADMASHLAB1995
32.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
『🌸💙』
من زیسٺنم قصہ مردم شده اسٺ
یڪ تُ وسط زندگےام گم شده اسٺ
کلیپے از #شهید_احمد_مشلب🌸🌻
#رفیقانہ💫
☑️ @AHMADMASHLAB1995
با ما بگو ز تسویہے بےمرام ها..
از چشم هرزه و نظر ازدحام ها؛
دیدم محاسن تو ز خونت خضاب شد
از بس کہ سنگ خوردهاے از پشت بام ها💔
شهادت #امام_سجاد{علیہالسلام} تسلیت باد.
☑️ @AHMADMASHLAB1995
عصر دیروز در یک عملیات تعقیب و گریز و مقابله با قاچاقچیان مسلح مرزبانان بانہ موفق بہ جلوگیرے از اعمال مجرمانہ آنها شد.
در این درگیرے کہ با صلابت نیرو هاے پلیس مرزبانے صورت گرفت، متاسفانہ استواردوم #رشید_سپهوند از ناحیہ شکم و پهلو مورد اصابت گلولہ قرار گرفت و بہ علت شدت جراحات بہ فیض عظیم شهادت نائل آمد.
لازم بہ ذکر است؛ تلاش پلیس براے انهدام باندهاے قاچاقچیان ادامہ دارد.
☑️ @AHMADMASHLAB1995