eitaa logo
تجارت ناموفق💸💸 (یوسسسسسسسسسسسسسسسفففففففففففففففف)☠👾💸
105 دنبال‌کننده
415 عکس
882 ویدیو
9 فایل
اینجا مکانی برای اختلاسه چون تجارت ناموفق بود
مشاهده در ایتا
دانلود
تجارت ناموفق💸💸 (یوسسسسسسسسسسسسسسسفففففففففففففففف)☠👾💸
”داستان سیاوش در شاهنامه”پارت8 هنگامی که خبر به کی کاووس رسید، بر افراسیاب و بر پسرش سیاووش فریاد ز
”داستان سیاوش در شاهنامه”پارت9 آنچه در طالع سیاوش نوشته شده است، قطعاً باید انجام شود! پس از گذشت سالها، گرسیوز به عشقی که افراسیاب برادرش به سیاوش داشت و به قدرتی که در او بود، حسادت کرد و در دل خود می اندیشید که چگونه او را نابود کند. سپس به حضور افراسیاب آمد و از پادشاه درخواست کرد که به او اجازه دهد که بیرون برود و از شهری که سیاوش بنا کرده بود دیدن کند. افراسیاب درخواست او را اجابت کرد و او را به سوی پسرش سیاوش فرستاد. پس گرسیوز به سوی شهر گنگدیس پیش رفت و ارباب آن با مهربانی او را پذیرفت و از پادشاه مژده خواست. او روزهای زیادی را در خانه‌اش جشن گرفت و همه آنچه را که از او بود به او نشان داد و هدایایی بر سرش انباشت. و چون گرسیوز نزد افراسیاب بازگشت، پادشاه از او در مورد عزیزش سؤال کرد. سپس گرسیوز پاسخ داد و گفت: « ای پادشاه، او دیگر آن مردی نیست که تو می شناختی. روحش در غرور قدرت بالا می رود و دلش به سوی ایران می رود. این برای تو غمگین است. اما بر من واجب است که آنچه را که دیده ام و گوش هایم شنیده است، به تو بگویم، زیرا به من گفته شد که سیاوش با پدرش پیمان دارد و می خواهند تو را به کلی نابود کنند.» افراسیاب چون این سخنان را شنید، نگذاشت که در روح او ریشه دوانند، اما با این حال نتوانست حرف های برادرش را دروغ پندارد و غمگین شد و هیچ نگفت. گرسیوز ندانست که دانه هایی که ریخته بود ریشه دوانده است. پس چند روزی گذشت، بار دیگر به حضور پادشاه آمد و اتهاماتی را که به او کرده بود تکرار کرد و از او خواست که عمل کند و اجازه ندهد که توران رسوا نشود. سپس افراسیاب در توری که گرسیوز پهن کرده بود گرفتار شد. به گرسیوز دستور داد که بیرون برود و سیاوش را به دربار خود بخواند و او را دعوت کند و گرسیوز با خوشحالی پیش آمد و پیام افراسیاب را به پادشاه جوان رساند و سیاوش پذیرفت. سپس گرسیوز با خود فکر کرد: « اگر سیاوش به حضور افراسیاب بیاید، شجاعت و روح گشاده او دروغ من را فاش خواهد کرد» پس در برابر سیاوش غم و اندوه بزرگی را تظاهر کرد و هنگامی که سیاوش از او سؤال کرد، به او گفت که چگونه او را محبت می‌کنی و به خاطر او غمگین می‌شوی که گوش افراسیاب را بر علیه او مسموم کرده‌اند و او را نصیحت می‌کند که به دربار پادشاه نرود و به او گفت: « به من اجازه بده تا تنها برگردم تا دل افراسیاب را نسبت به تو نرم کنم، و چون به روح صالح بازگردانده شود تو را به خانه اش فرا خواهم خواند» اینک سیاوش که راستگو و بی حیله بود، به این سخنان گوش داد و نمی دانست دروغ است. پس برای افراسیاب درود و بهانه فرستاد و گفت که نمی توانم از حجره فرنگیس بیرون بروم، زیرا مریض است و گرسیوز با حمل نامه سوار شد و به سیاوش سوگند یاد کرد که صلحی را که شکسته بود محکم کند. چون نزد افراسیاب آمد، نوشته را نرساند، بلکه از سیاووش بدگویی کرد. خشم افراسیاب را به خروش آمد تا اینکه پادشاه امر کرد که لشکر را به سوی سیاوش برانند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت. @maktab_chob_falak
حاجیت دورانی داشت😢💔 (مال دوران دبستانه) @maktab_chob_falak
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا