روم نمیشه بگم چقدر گناه کردم و چقدر از سر مهربونیت گناهای من و از چشمای شیعیانت پوشوندی .
به اضطرار اون لحظه ای که علی ِشش ماهه ت رو دستات دست و پا میزد و خونش رو به آسمان نشان دادی و یک قطره هم از اون خون به زمین برنگشت .
به اضطرار اون لحظه ای که هی یه قدم میرفتی سمت خیمه ها ؛ جسم نحیف علی رو خاک کنی ؛ یاد دل مادرش میفتادی
برمیگشتی ..
به اضطرار خواهرت موقعی که از بالای تل داشت اون دوازده ضربهٔ از پشت سرت رو تماشا میکرد و به سر و صورتش میزد و تو در خون دست و پا میزدی
و قسم به لحظه ای که تو مقتل نوشته قبل از شمر ؛ سنان اومد برای قتل تو
موقعی که چشمش به زیبایی صورت تو افتاد ؛ گفت من نمیتونم..
حسین خیلی زیباست!..
جمال انبیا داره..
من نمیتونم..