به اضطرار اون لحظه ای که هی یه قدم میرفتی سمت خیمه ها ؛ جسم نحیف علی رو خاک کنی ؛ یاد دل مادرش میفتادی
برمیگشتی ..
به اضطرار خواهرت موقعی که از بالای تل داشت اون دوازده ضربهٔ از پشت سرت رو تماشا میکرد و به سر و صورتش میزد و تو در خون دست و پا میزدی
و قسم به لحظه ای که تو مقتل نوشته قبل از شمر ؛ سنان اومد برای قتل تو
موقعی که چشمش به زیبایی صورت تو افتاد ؛ گفت من نمیتونم..
حسین خیلی زیباست!..
جمال انبیا داره..
من نمیتونم..
و در مقتل اومده که جمال تو نگذاشت که شمر از جلو سرت رو از تن جدا کنه..
برت گردوند و با دوازده ضربه ...
و قسم به زخمی که بالا سر علی اکبر به قلبت زدند..
و خودت فرمودی من قتیل العبراتم
شیعیانم وقتی برای من اشک میریزند ؛ زخم های مرا التیام می بخشند اما جراحت یک زخم هرگز از بدن التیام نمی یابد و آن هم زخم داغ علی اکبر است..