یکی از تاکسیكترین اخلاقام اینه که
خودمو تو یه وضعیت خیلی ناراحت کننده مثلاً
مردن یه آدم نزدیك بهم تصور میکنم و عر میزنم
که اون اتفاق اگه صد سال دیگه بیوفته باید چیکار کنم.
ناجه
«اَللَّهُمَّ إنی أَسأَلُكَ حُسنَ الخاتِمَة» پروردگارا من از تو پایانی نیك میخواهم.
«اَللَّهُمَّ أشكُركَ علىٰ حٌسن الخاتِمَة
الَذي وَهَبَنِيتُه»
خدایا شکرت برای پایان نیکی که برایم رغم زدی.
من خودم را ملاقات کردهام
و حالا میخواهم از خودم به شدت مراقبت کنم.
حداقل به همان شدتی که از آدمهای دیگر زندگیام مراقبت میکنم. خودم را تنها نمیگذارم.
خودم را نادیده نمیگیرم، دوباره خود را گم نمیکنم!
کاش میشد همین الان یکی زنگ آیفون میزد
و میگفت: «تشریف بیارید پایین
براتون یه کارتون دوغ آبعلی آوردیم.»
مطمئن نیستم حالم خوبه یا نه.
واقعا احساساتم بهم ریختهس
یه لحظه حالم خوبه، لحظه بعد حالم گرفتهس
گاهی انقدر احساس پوچی میکنم
که انگار یه حفره تو قلبمه!
اما تظاهر میکنم که حالم خوبه اینجوری راحتتره چون وقتی حالت خوبه کسی توضیحی ازت نمیخواد.