اینکه ما خسته نشده بودیم کافی نبود
باید به رژیم هم میفهماندیم که خسته نشدهایم.
هرچند که رژیم هیچوقت هیچچیز را آنطور که باید نشناخته بود و نمیشناخت به خصوص ما مردم را..
گاه به این فکر میکنم:
«چطور آدمهایی که به زبان ما فارسی حرف میزنند
حتی مثل ما لهجه دارند
جزئیات قیافههای کوهی، کویری، جنگلی،
بندری و شهری ما را در چهرهٔ خود دارند
اینقدر با ما متفاوتاند؟
آنها کی فرصت کردهاند اینقدر با ما فرق پیدا کنند؟»
یحیی را نکشتند، او زندهکنندهست!
مگر ممکن است که بمیرد؟
قطعا اگر فرزند پسری داشتم
که اینروزها به دنیا میآمد
اسمش را با افتخار یحیی میگذاشتم.
#یحیی_سنوار
صدایش را توی گلویش انداخت
و ابروها را گره کرد و گفت:
«از مرگ که نمیترسید؟»
چشمهایمان که جوابش را داد
با صدایی آرامتر گفت:
«چون اگر شهید نشوید
باید بارها بمیرید»
ای غرقه در مردابهای ساکت
در برگهای پاییز
در شبه جزایر متروك
در بهمنهای فروریخته
در دریاچههای نمك
در تپههای طاسیده
در آشیانههای پرنده
در آسمانهای بیستاره
در خورشیدهای بیمدار
در مهتابیهای مشرف به خالی
در کوچههای تهی از قدمهای عاشق..
نخستین بار که تو را دیدم، گُمت کردم.
باز دیدمت، باز گمت کردم.
وقتی یافتمت، دیوانه بودی!..
– نگذاریم شُعله بمیرد!
فریب ِحرارت را نخوریم
اصل، رقص ِشعلههاست
نه گُلهای سرخی زیر قبای خاکستر.