– مردم شهر اتو کشیدهاند
برای بوی خوش عطر و ادکلن خرج میکنند
مزاج آدمهای شهر بوی باروت را نمیفهمد
و برای بینیهایشان شمیم خون و خاك غریبه است.
– خرمایی بود، پدر!
+ چی؟
– چشمهای مادر، این مورد خیلی مهم است.
آدم نباید دربارهٔ رنگ چشمهای همسرش
اشتباه کند.
+ ایندفعه اشتباه نمیکنم، قهوهای بود.
– کوتاه بیا پدر! خرما شیرین است
و قهوه تلخ.
رنگ خرمایی خواستنیتر است.
بگذار خاطرهٔ مادر شیرینتر بماند.
+ ولی من بوی قهوه را دوست دارم.
دوست دارم همیشه بویش توی خانه پیچیده باشد.
ولی خرما اصلاً بو ندارد.
این یکی را کوتاه نمیآیم.
رنگ چشمهایش قهوهای بود
دقیقاً رنگ موهای تو.
– ولی موهای من خرمایی است پدر!
ء
همهٔ ما انسانها یك روزی به دوربین عکاسی
نگاه میکنیم و لبخند میزنیم
غافل از اینکه این آخرین عکس ماست.