– خرمایی بود، پدر!
+ چی؟
– چشمهای مادر، این مورد خیلی مهم است.
آدم نباید دربارهٔ رنگ چشمهای همسرش
اشتباه کند.
+ ایندفعه اشتباه نمیکنم، قهوهای بود.
– کوتاه بیا پدر! خرما شیرین است
و قهوه تلخ.
رنگ خرمایی خواستنیتر است.
بگذار خاطرهٔ مادر شیرینتر بماند.
+ ولی من بوی قهوه را دوست دارم.
دوست دارم همیشه بویش توی خانه پیچیده باشد.
ولی خرما اصلاً بو ندارد.
این یکی را کوتاه نمیآیم.
رنگ چشمهایش قهوهای بود
دقیقاً رنگ موهای تو.
– ولی موهای من خرمایی است پدر!
ء
همهٔ ما انسانها یك روزی به دوربین عکاسی
نگاه میکنیم و لبخند میزنیم
غافل از اینکه این آخرین عکس ماست.
– زیرا که رنج، داستان آنهایی نیست که رفتهاند
بلکه ماجرای آنهاییست که ماندهاند.
و آخر داستانها را همیشه کسانی مینویسند
که ماندهاند.
– ماجرا را که گفتم بغض انباشته ترکید.
گاه کاری که روایت کردن ماجرا با آدم میکند
خود ماجرا نمیکند.