eitaa logo
ناجه
1.2هزار دنبال‌کننده
513 عکس
119 ویدیو
2 فایل
*/ناجه: آرزویی که آمیخته با حسرت است. کپی؟ خیر، لطفا فرهنگ فوروارد رو بجا بیارید. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uyqps8a&btn=ناجه
مشاهده در ایتا
دانلود
ناجه
حاج مسعود پزشکیان هم عضو چنلمون شد خدایا شکرت
مسعود لااقل تو بیوت آیه رو کامل می‌نوشتی
یه سرچ که دیگه انقدر زحمت نداشت مرد
اومدم یه شوخی کنم دیدم شوخی قومیتیه زشته.
به قول حسین صادقی بگذریم
هدایت شده از ناجه
خدایا ما که رفتیم شیطون هم حبس‌شو کشید ولی اون تقصیری نداشت.
خدایا هرچی بود گردن این وطن فروشا و برعندازا بود هی باعث می‌شدن ما با زبون روزه فوش بدیم
خدایا سال بعد این وطن فروشا و برعندازا هم با شیطون زندانی کنی ممنونت میشیم
سجاده‌ها تسبیح و عِطرت را نمی‌بینند دیگر نماز عید فطرت را نمی‌بینند
تو برنامه زمانه آقای سلیمی حرف جالبی زد گفت آقای عرفان‌پور دیدی ایندفعه شعرت غلط از آب در اومد؟ «ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدند» نه! ایندفعه از صف اول چیدن…
روایت آخرین نماز عید فطر به امامت «سید علی خامنه‌ای» - یادداشت اول: «بسم الرب الشهدا و الصدیقین» پارسال شب ۱۲ فروردین ۱۴۰۴، شب عید فطر که فرماندۀ پایگاه تماس گرفت و گفت که قرار گذاشتیم همه بعد افطار به مسجد بیایند تا برای طرح آرمان، نوجوان‌های ۱۰_۱۲ ساله را به مصلی تهران ببریم و ماهم برویم تا کمکش کنیم، نه نگفتم. چه شبی بود آنشب… در چشمان بچه‌ها کنکاش اگر می‌کردی که نه! از صد متری هم اگر می‌ایستادی ذوق و انعکاس نور را در چشمانشان میدیدی! آخر قرار بود خیلی‌‌هاشان برای اولین بار پشت آقا نماز بخوانند. ماه رمضان تازه تمام شده بود و هنوز نماز عید فطر را اقامه نکرده دلتنگ سحر‌های ماه امیرالمومنین علی (ع) بودیم اما از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان من خوشحال بودم. خوشحال از اینکه قرار است نماز عید را پشت آقا بخوانم… چند سالی بود که توفیق این را نداشتم که نماز عید فطر را به امامت آقا اقامه کنم اما بحمدالله فروردین ۱۴۰۴ این رزق نصیبم شد. عجیب بود که مامان بدون هیچ التماسی جهت اجازه دادن که مامان تو را به خدا بگذار امشب را مسجد بمانم و باور کن که هیچ نمی‌شود و… اجازه داده بود که بروم پیش بچه‌ها تا فردایش برویم برای نماز عید. نمی‌دانم، شاید به دل مامان هم افتاده بود که سید خانوم بگذار برود… این آخرین نماز است که بچه‌ات قرار است پشت آقایش بخواند… هرطور که بود مامان راضی شد. رفتم مسجد. خیلی وقت بود دوستانم را ندیده بودم و چند ساعتی که تا صبح زمان داشتیم گفتیم و خندیدیم و خاطره بازی کردیم. اذان صبح را گفتند، نمازمان را به جماعت خواندیم و حالا ولی وقت آن رسیده بود که صبحانه‌هایمان را بخوریم و کم کم آمده شویم که اتوبوس بیاید و ببردمان تا مصلی. از زیارت آل یاسینی که در اتوبوس پخش شد و شوخی خنده‌هامان که بگذرم؛ رسیدیم مصلی. خیابان ها قفل بود و مملو از جمعیت. دقیق یادم نیست کدام خیابان پیاده شدیم ولی هرجا که بود، مطمئنم یکی دو کیلومتر از مصلی دور بود. از بس که سیل عاشقان روانه مصلی بود جای سوزن انداختن نبود… حالا ما شانس آوردیم زود راه افتاده بودیم و چون داشتیم برای طرح آرمان نوجوانان را می‌بردیم، خداروشکر جایی برای ما آن جلو جلوها از آنها که پارتی بازی می‌کنند، داشتیم. چند کیلومتری راه رفتیم و با هر قدم خروش جمعیت بیشتر می‌شد. رسیدیم داخل مصلی خلاصه که بگویم یک عدسی از ایستگاه صلواتی گرفتیم و زدیم بر بدن و رفتیم داخل. به پله‌های مصلی که به سمت صحن اصلی می‌رفت رسیدم؛ هوووف ماشاءالله! کجا بودند این مردم؟ دعا دعا می‌کردم جای خوبی بنشینیم که بتوانم آقا را ببینم اما دل ساده من کجا و سیل عاشقانی که زودتر از من آمده بودند و آن جلو جلوها نشسته بودند کجا! در دیدارهای آقا حتی دیگر پارتی بازی هم جواب نبود. زمان بود و عشق بود و جمعیت… هرطور که بود، مستقر شدیم. مجری برنامه جلسه را شروع کرد و بچه‌ها سرود خواندند و ماهم گرم صحبت بودیم که صدای مجری ناگهان همه را ساکت کرد! خانم‌ها آقایان، هم اکنون رهبر معظم انقلاب… دیگر صدای مجری را نمی‌شنیدم… حیدر حیدر… طنین صدای حیدر حیدر بود که در فضای مصلی پیچیده بود. آقا آمد. او که وارث ذوالفقار بود مثل همیشه مقتدرانه وارد شد. منکه آقا را نمی‌دیدم ولی طنین قدم‌های استوارش را که می‌شنیدم! آمد. بسم الله گفت و شروع کرد. یادم هست از اقبال بدم آن بهار بشدت آلرژی‌ام طی فرا رسیدن بهار و گرده افشانی درختان عود کرده بود و دائم دستمال بدست بودم. اشک از چشمانم سرازیر شد. منکه نفهمیدم از ذوق شنیدن صدای آقا بود یا آلرژی ولی قطعا خدا فهمید. قامت بستیم. آقا خواند تا رسید به قنوت. «الهم اهل الکبریاء والعظمه» مجری می‌گفت و انعکاس صدای جمعیت بود که به گوش می‌رسید. صراحتاً بخواهم بگویم آبریزش مداوم بینی‌ام نگذاشت درست حسابی چیزی از نماز بفهمم ولی هرچه که بود شیرین بود… همینکه نماز را به اقامت آقا می‌خواندم کافی بود تا حلاوتش برای همیشه زیر زبانم بماند. نماز تمام شد. سخنرانی آقا هم تمام شد اما اقتدار او که تمام نشدنی بود! قصه جدید تازه شروع شده بود! رسانه‌های خارجی و داخلی همۀ سر تیترها و خبرها همه از رشادت و دلاوری او می‌گفتند که با وجود همه خطراتی که جانش را تهدید می‌کرد، همچنان آنجا ایستاده بود، اسلحه به دست و با رجزهایش داشت برای نامردترین دشمنان تاریخ، خط و نشان می‌کشید. روایت دارد طولانی می‌شود و امروز روز بیست و دوم جنگ رمضان است و الآن که دارم می‌نویسم صدای پدافند‌ها می‌آید که دارند پشت سر هم کار می‌کنند و آفتاب هم طلوع کرده و می‌خواهم بروم نان بخرم که اولین صبحانه صبح روز عید را بخوریم. https://eitaa.com/Al_Naje
- یادداشت دوم: چه شامگاه و سحری بود آن ۱۲ فروردین؛ کداممان می‌دانست این آخرین نماز به امامت آقاست؟ امروز اما ۱ فروردین ۱۴۰۵، روز اول عید نوروز و فطر است پس چرا سیاه تن همه‌مان است؟ او رفت؟ کجا رفت؟ می‌خواست برود؟ آری او رفت… رفت پیش رفیقانش در جبهه، همان‌هایی که طی جنگ ۸ سال دفاع مقدس، لباس خاکی جبهه‌شان را در نیاوردند و مشت‌های گره کرده الله اکبرشان که از سال ۵۷ بالا برده بودند را پایین نیاورده تفنگ بدست گرفتند و زدند به دل خط… او دیگر طاقت دوری نداشت. می‌خواست برود پیش سید حسن نصرالله و حاج قاسم و حاجی‌‌زاده و بهشتی و رجایی و … بخواهم اسم دوستان رفته‌اش را بیاورم باید تا صبح بنویسم… خلاصه بگویم او می‌خواست برود… با مشت گره کرده رفت و ما هنوز رفتنش را باور نداریم… فعلا هر شب به یاد آخرین یادگاری‌‌اش که آن مشت گره کرده بود، پرچمی که نشان الله وسط آن جا خوش کرده را برمی‌داریم و مشت گره می‌کنیم و می‌زنیم به دل خیابان‌ها و پرچم را بالا می‌بریم و نجوای الله اکبر سر می‌دهیم چونکه او رفت ولی خدای او هنوز هم بزرگ‌تر است و خدای آن مرد به ما وعده پیروزی داده و آن مرد گفت که ما مردم مبعوث خواهیم شد. ۱ شوال سال ۱۴۴۶ قمری آخرین نماز عید فطر به امامت ولی امر مسلمین سید علی حسینی خامنه‌ای را خواندیم و به فاصله ۱۱ ماه در تاریخ ۱۰ رمضان ۱۴۴۷ قمری خبر رفتنش را شنیدیم. نعوذ بالله کفر نگویم چه تلخ سحری بود. انگار یکدفعه روز دهم رمضان روز دهم محرم شد. بمب‌ یزیدیان تاریخ قرن ۲۱ ریخت روی سرمان. بگذریم زمان کم است و من هم دارم پر حرفی می‌کنم… قرار همه‌مان صبح روز بعد از جنگ است… خیلی‌ دلتنگیم و سینه هامان دارد از غمش کنده می‌شود ولی فعلا مشغول مبارزه ایم… تا جنگ هست مبارزه ادامه دارد و تا مبارزه هست، ما هستیم… ✍🏻 ریحانه سادات https://eitaa.com/Al_Naje