جنگ است اسماعیل
و به راستی اسماعیلها ذبح میشوند
و ستارهای در آسمان زمین ما نیست
که نیفتاده باشد …
هدایت شده از رادیو محمدعلی
۴۲۰ عنوان کتاب معرفی کردم ....
زنگ زدم به حاجی زاده و کثیری و ملکی و حسین دارابی و گفتم مثل نمایشگاه کتابه؟! گفتن آره! چطور؟! گفتم هیچی. یه کارت راهنمای کتاب برام بزنین میخوام بیام بین مردم، مشاوره کتاب بدم. گفتن به به! چی از این بهتر؟! گفتم یه شرط دارم. اینکه ریالی نگیرم و ریالی هم هزینم نشه! رایگان میام و نوکری آگاهی و کُلْفتیِ حقیقت و خدنگیِ کتابهارو میکنم. پذیرفتن! بهرحال زشته که طیف روشنفکر و البته بیشتر شناخته شده، برای تبلیغ کفر والحاد خودشون، افرادی رو دارن که صبح تا شب به ملت کتاب معرفی کنن، ولی از اینطرف، طیف ما بین اینهمه مدعیِ مذهب و انقلاب و البته از بین افراد مشهور، کمتر از انگشتانِ یک دست، آدم هایی داشته باشه که بتونن به ملت در رشته های مختلف دین و علوم انسانی و ادبیات و غیره، بر اساس علایقشون کتاب معرفی کنن! زشته که تو دم از انقلاب بزنی و کمی مشهور و نویسنده مثلا چندین عنوان کتاب باشی، اما نه تنها سواد معرفی چند کتاب مهم رو نداشته باشی، بلکه اصلا زورت بیاد بصورت رایگان، یه چند ساعتی رو بین مردم باشی و بهشون خدمتِ آگاهی کنی! این «بزن که خوب میزنی ها» اگه همراه با کلماتِ آگاهی بخش و معرفت افزایِ کتابهای مفید نباشه، داغ کردنیه که خیلی زود منجر به سردیِ سیاسی و دینی میشه! حرف اینه! اساسا کتابخوانی و معرفیِ کتاب های خواندنی بر اساس علایق آدمها و دنیای درونیشون، بر اساس نیازهاشون، قیامی بزرگ علیه رخوت و یک نواختی و بی حرکتی و بی مسئولیتیه! من از دیدن و ملاقات کلی جوان و نوجوانِ دغدغه مند در این چند روز که بخاطر کتاب خواندن و رسیدن به پاسخ این سوالِ « چی بخونم تا ...» به باغ کتاب اومدن، بسیار خوشحال و مشعوف شدم! ۴۲۰ عنوان کتاب معرفی کردم! عزیزی که بغل دستم بود، همه رو شمارش کرد! تمرکزمم بیشتر روی معرفی کتابهای امام شهیدمون بود. امیدوارم خداوند در نهایت به من توفیق بده، تا خونِ در رگ هام، لحظه ای که قراره که بند بند وجودم در انفجار دشمن از هم جدا بشه، بر روی کلمات کتابهایی پاشیده بشه، که سالها قبل خوندمشون! خامنهای، رومن گاری، چخوف، ویل کاپی، تولستوی، علی صفائی حائری، نادر ابراهیمی و بیژن نجدی ....
به قطعه قطعهٔ جسمت سلام گریه نکردم
برایت ای غزل ناتمام گریه نکردم
حرارت غم تو در رگان من فوران کرد
برای یافتن التیام گریه نکردم
برای دادن تسکین به خویش یا ز تحیّر
دو دل شدم که برای کدام گریه نکردم؟
چه حاجتی به تسلّی منم شهید اذانت
به قامت تو سراپاقیام! گریه نکردم
تو لحظه لحظه شکوهی تو سربلند تو کوهی
که صبح گریه نکردم که شام گریه نکردم
جگر دریدم و دندان فشردم و ننشستم
به غم نشسته شبیه عوام گریه نکردم
سلاح گریه ندارم، به دست قبضهٔ خون است
به احترام دم انتقام گریه نکردم
نه اشک نیست که این واژههای الکن چشم است
که در رثای تو «جان کلام» گریه نکردم
- آقای عباس شیرازی
@khamenei_poems