راستی نخواستم اینو تو چنلت بگم اما یه چنل دارم همین رمانه رو میگه داخل تلگرام هستش ۲۲ مرداد زدتش البته با گوشی دیگم توشم و اون ایتا ندارهههه❤️
Bride of the Enemy 🖤
راستی نخواستم اینو تو چنلت بگم اما یه چنل دارم همین رمانه رو میگه داخل تلگرام هستش ۲۲ مرداد زدتش الب
گفتم شاید کپی اون میکنه یا شما
عروس دشمن
فصل اول/سایه دشمن
پارت:۴
دریا چیزی نگفت
به اتاقش رفت و در را بست
اما خواب از سرش پریده بود.
روی تخت نشست و گوشیش رو برداشت
نامی که چند دقیقه قبل براش کاملا غریبه بود حالا مدام در ذهنش تکرار میشد
حامی صالحی
دریا با خودش گفت:
_تو کی هستی؟
همان لحظه گوشیش لرزید
یک شماره ناشناس
پیام فقط یک جمله داشت:
اگه میخوای بدونی پدرت واقعا کیه،فردا ساعت پنج کافهی روبروی پارک
دستش روی صفحه خشک شد
پیام دوم اومد:
تنها بیا
دریا به در اتاق نگاه کرد
بعد دوباره به گوشی
نمیدانست که این تصمیم ساده،قراره مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد..
-----------------------------------------------
🖤 عروس دشمن
فصل دوم | قرار ناشناس
دریا تا چند دقیقه فقط به صفحهی گوشی خیره مانده بود.
پیام هنوز همانجا بود.
«اگه میخوای بدونی پدرت واقعاً کیه، فردا ساعت پنج، کافهی روبهروی پارک. تنها بیا.»
انگشتش روی صفحه حرکت کرد.
پیام را پاک نکرد.
حتی جرئت نکرد جواب بدهد.
از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت. منصور پشت میز نشسته بود و فنجان چای سردشدهای جلویش بود.
دریا چند ثانیه ایستاد.
ـ بابا؟
منصور سرش را بالا آورد.
ـ جانم؟
ـ امروز... کسی باهات تماس گرفت؟
چشمهای منصور برای لحظهای تغییر کرد.
ـ چرا میپرسی؟
ـ همینطوری.
ـ دریا، چیزی شده؟
دریا نگاهش را دزدید.
ـ نه.
منصور از جا بلند شد.
ـ مطمئنی؟
دریا سر تکان داد.
ـ آره.
اما خودش هم میدانست که دروغ گفته.
آن شب تا صبح خوابش نبرد.
ساعت چهار و چهل دقیقهی عصر، دریا روبهروی کافه ایستاده بود.
با خودش قرار گذاشته بود فقط پنج دقیقه بماند.
اگر کسی نیامد، برمیگردد.
و اگر هم کسی آمد...
حداقل حقیقت را میفهمید.
وارد کافه شد.
چشمهایش تمام میزها را جستوجو کرد.
مردی در گوشهی کافه نشسته بود.
با دیدن دریا از جا بلند شد.
ـ خانم احمدی؟
دریا با احتیاط گفت:
ـ بله.
مرد صندلی روبهرو را نشان داد.
ـ بشین.
ـ اول بگید کی هستید.
مرد لبخند کمرنگی زد.
ـ اسم من مهم نیست.
ـ برای من مهمه.
ـ باشه. اسمم کاوهست.
دریا نشست، اما کیفش را محکم در دست نگه داشت.
ـ چی دربارهی پدرم میدونید؟
کاوه چند لحظه سکوت کرد.
بعد پوشهای باریک روی میز گذاشت.
ـ اینو ببین.
دریا پوشه را باز کرد.
چند عکس قدیمی داخلش بود.
یکی از عکسها منصور را نشان میداد.
اما کنار او مرد جوان دیگری ایستاده بود.
دریا به عکس خیره شد.
ـ این... حامیه؟
کاوه سر تکان داد.
ـ آره.
دریا عکس دیگری برداشت.
ـ اینا همدیگه رو میشناختن؟
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
دریا به عکس خیره ماند.
ـ پس چرا پدرم گفت دشمنشن؟
کاوه آرام گفت:
ـ چون بعضی دشمنیها از یه دوستی شروع
میشن.
دریا سرش را بالا آورد.
اما قبل از اینکه سؤال دیگری بپرسد، صدای
زنگ در کافه بلند شد.
کاوه ناگهان ساکت شد.
نگاهش به سمت در رفت.
دریا هم برگشت.
مردی با کت مشکی وارد کافه شد.
قدمهایش آرام بود.
نگاهش مستقیم روی آنها ثابت ماند.
حامی.
دریا او را نمیشناخت، اما به طرز عجیبی میدانست خودش است.
حامی چند قدم جلو آمد.
کاوه زیر لب گفت:
ـ نباید میاومدی.
حامی بدون اینکه نگاهش را از دریا بردارد،
جواب داد:
ـ اون نباید میاومد.
دریا از جا بلند شد.
ـ شما حامی صالحی هستید؟
حامی برای اولین بار مستقیم به
چشمهایش نگاه کرد.
ـ آره.
دریا چیزی نگفت.
حامی هم لبخند نزد.
فقط گفت:
ـ بهتره از پدرت دربارهی گذشته سؤال نکنی.
دریا با عصبانیت جواب داد:
ـ چرا؟ چون چیزی برای پنهان کردن داره؟
حامی مکث کرد.
ـ چون ممکنه چیزی که میشنوی، زندگیت رو عوض کنه...
No copying whatsoever❌
Written by Ala ✨