eitaa logo
Bride of the Enemy 🖤
92 دنبال‌کننده
33 عکس
5 ویدیو
0 فایل
رمان سند عشق عشقی که اتفاقی بود... به قلم: آلا MN: @CBJBGNF #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟ ‌‌اینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>> رمـانی از جـنس انتقام و عـشق. تیکـه ای از رمـان : کامـیار:نظـرت چیـه امـشب با من بگذرونـی؟ حامـی:اومـدم خونـه دیدم در کـنده شده ،کل کـف خونه پر از خـونه کامـیار:اگه میخـوایش منم بهت مـیدمش اما با حافـظه خالی... ساحل:جلـوی پاهای حـامی زانو زد و توی کـمر بنـدش ردیاب وصـل کرد حامی:قول بدین دنـبالم نیاین سهیل:باشـه رئیـس ولی از ۱۲ بگـذره نمیـتونم صبـرکنم مانی:گمـ/شو بیرون ... حامی:روی صنـدلی بیهـوش بودم چند قطـره آب ریخـت رو صورتـم و چشـام باز شد دسـت زدم رو صورتـم و خون بود .. ادامه رمان توی چنل زیر: @haamim71
Bride of the Enemy 🖤
:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچه ها من دارم میرم خونه مامانجونم و گوشیم شارژ نداره رسیدم خونه مامانجونم گوشیمو زدم تو شارژ شارژ گرفت پارت میدم:)))💕
423.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شلام‌م‌م🦦🩵 تشریف‌فرما میشید یکم حرف بزنیم؟🌝💘:) پارت بعد؟ حداقل 30 تا پیام درست و حسابی(چرت و پرت نگیدااا🔪)💆🏻‍♀️🎀,,
عرررررر آمارو نگاههههههههههههههه🥳😭✨ ۹۱ شدیمممممم مرسیییییییی😭💕 عرررررررر
موبارکککک
Bride of the Enemy 🖤
موبارکککک
مرسیی فداتشمم💕✨
بریم سراغ پارت:))🎀
🖤 عروس دشمن فصل چهارم | سه روز دریا تا چند دقیقه بعد از رفتن حامی، همان‌جا کنار پنجره ایستاده بود. باران آرام روی شیشه می‌زد و چراغ‌های ماشین حامی کم‌کم از انتهای خیابان محو می‌شد. سه روز. فقط سه روز. دریا برگشت و به پدرش نگاه کرد. ـ تو از قبل می‌دونستی؟ منصور آرام روی مبل نشست. ـ چی رو؟ ـ اینکه ممکنه حامی همچین پیشنهادی بده. منصور جواب نداد. دریا نزدیک‌تر شد. ـ بابا، به من نگاه کن. منصور سرش را بالا آورد. ـ آره. دریا چند لحظه چیزی نگفت. ـ چرا؟ منصور نفس عمیقی کشید. ـ چون راه دیگه‌ای نداریم. ـ همیشه یه راه دیگه هست. ـ این بار نیست. ـ پس حقیقت رو بهم بگو! صدای دریا بالا رفت. ـ من از صبح دارم از آدم‌های مختلف می‌شنوم که تو یه گذشته‌ای داری که هیچ‌وقت درباره‌ش بهم نگفتی. یکی می‌گه حامی دشمنته، یکی می‌گه شما قبلاً با هم بودید، حالا هم می‌گه باید باهاش ازدواج کنم! منصور آرام گفت: ـ من نمی‌خواستم تو وارد این ماجرا بشی. ـ ولی شدم. سکوت. ـ پس حداقل حقمه بدونم چرا. منصور از جا بلند شد و به سمت کتابخانه رفت. یکی از کتاب‌ها را بیرون کشید. پشت آن، یک جعبه‌ی کوچک چوبی قرار داشت. آن را برداشت و روی میز گذاشت. دریا با تعجب نگاه کرد. منصور در جعبه را باز کرد. داخلش یک عکس قدیمی بود. دریا عکس را برداشت. سه مرد جوان در عکس بودند. یکی منصور. یکی حامی. و نفر سوم مردی بود که دریا هرگز ندیده بود. ـ این کیه؟ منصور آرام گفت: ـ اسمش کامران بود. ـ چه کسی بود؟ منصور چند ثانیه مکث کرد. ـ برادر حامی. دریا به عکس خیره ماند. ـ برادرش؟ منصور سرش را تکان داد. ـ و مرگ اون... دلیل اصلی دشمنی ما شد. دریا به آرامی عکس را پایین آورد. ـ تو باعث مرگش شدی؟ منصور فوراً گفت: ـ نه. ـ پس چرا حامی ازت متنفره؟ ـ چون فکر می‌کنه من باعثش شدم. دریا نمی‌دانست چه بگوید. منصور ادامه داد: ـ حقیقت خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. ـ و تو هیچ‌وقت حقیقت رو بهش نگفتی؟ ـ سعی کردم. ـ چرا موفق نشدی؟ منصور نگاهش را از او گرفت. ـ چون کسی قبل از من همه‌چیز رو تغییر داد. دریا اخم کرد. ـ چه کسی؟ منصور جواب نداد. در همان لحظه صدای زنگ گوشی دریا بلند شد. شماره ناشناس. دریا تماس را جواب داد. ـ بله؟ چند ثانیه سکوت. بعد صدای حامی از آن طرف خط آمد: ـ تصمیم گرفتی؟ دریا با عصبانیت گفت: ـ فقط چند ساعت گذشته! ـ می‌دونم. ـ پس چرا زنگ زدی؟ ـ چون می‌خوام یه چیز رو بدونی. دریا سکوت کرد. ـ این ازدواج برای من هم انتخاب اول نیست. دریا با تعجب پرسید: ـ پس چرا پیشنهادش دادی؟ حامی چند ثانیه سکوت کرد. ـ چون فعلاً تنها راهیه که می‌تونه تو رو از این ماجرا دور نگه داره. دریا اخم کرد. ـ من بهت اعتماد ندارم. ـ لازم نیست اعتماد کنی. ـ پس چی می‌خوای؟ صدای حامی آرام‌تر شد. ـ فقط زنده و سالم بمونی. دریا چیزی نگفت. حامی ادامه داد: ـ سه روز وقت داری. تماس قطع شد. دریا گوشی را پایین آورد. منصور به او نگاه می‌کرد. ـ چی گفت؟ دریا آهسته جواب داد: ـ گفت لازم نیست بهش اعتماد کنم. ـ دیگه چی؟ دریا به پنجره نگاه کرد. ـ گفت فقط می‌خواد سالم بمونم. منصور لبخند تلخی زد. ـ حامی صالحی هیچ‌وقت بدون دلیل کاری نمی‌کنه. دریا دوباره به عکس قدیمی نگاه کرد. حالا یک سؤال جدید در ذهنش شکل گرفته بود: اگر حامی واقعاً دشمن پدرش بود، چرا می‌خواست از او محافظت کند؟ و هنوز نمی‌دانست جواب این سؤال، خیلی زود همه‌چیز را پیچیده‌تر خواهد کرد... No copying whatsoever.❌ Written by Ala ✨
Bride of the Enemy 🖤
ورق ششم رمان (عروس دشمن) تقدیم نگاهتون شد. خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨💕 https://eitaa
تو ناشناس پیام ندید نظر ندید قهر میکنم دیگه آشتی نمیکنم گفته باشم پارتم نمیدم اگه نظر ندید