eitaa logo
Bride of the Enemy🖤
97 دنبال‌کننده
41 عکس
5 ویدیو
0 فایل
رمان سند عشق عشقی که اتفاقی بود... به قلم: آلا MN: @CBJBGNF #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
Bride of the Enemy🖤
و الان با گوشی مامانم بهتون پارت میدم🌈
بچه ها ببخشید الان نمیتونم پارت بدم ولی چهارشنبه حتما میدم پس لطفا لف ندید🥲
همسایه ها وقتی نیستم فور ندید
سلامم بچه ها ما فردا امتحان داریم چهارشنبه پنجشنبه جمعه میام بهتون پارت میدم لطفااااا لف ندید
میخواستم نت گوشی مامانمو به گوشیم وصل کنم ولی هرکاری میکردم نمیشد
ناشناس:100 تایی شدنمون مبارک عشقم انشاالله 100k شدنمونننن 🩷🤍🎀 ✨🤍 مرسی عزیزدلم
خب من اومدمم
چقد لف داشتیمم😭
بریم سراغ پارت
🖤 عروس دشمن فصل پنجم | حقیقتی که پنهان ماند صبح روز بعد، دریا با صدای باران از خواب بیدار شد. چند ثانیه طول کشید تا اتفاقات شب گذشته را به خاطر بیاورد. حامی. پیشنهاد ازدواج. سه روز فرصت. و آن عکس قدیمی. دریا روی تخت نشست و به پنجره خیره شد. ـ یعنی واقعاً قراره با دشمن بابام ازدواج کنم؟ صدای باز شدن در اتاق، باعث شد سرش را برگرداند. منصور پشت در ایستاده بود. ـ صبح بخیر. دریا جواب نداد. منصور چند قدم داخل آمد. ـ دیشب خوابیدی؟ ـ نه. ـ می‌دونستم. دریا از تخت پایین آمد. ـ بابا، من یه تصمیم گرفتم. منصور با نگرانی نگاهش کرد. ـ چه تصمیمی؟ ـ امروز می‌خوام همه‌چیز رو بفهمم. ـ دریا... ـ نه، این بار نمی‌خوام بگی «بهت ربطی نداره». منصور ساکت شد. دریا ادامه داد: ـ اگه قرار باشه به خاطر گذشته‌ی تو با حامی ازدواج کنم، حداقل باید بدونم این گذشته چی بوده. منصور روی صندلی کنار پنجره نشست. ـ بعضی چیزها رو بدونی، دیگه نمی‌تونی برگردی به زندگی قبلیت. ـ زندگی قبلی من همین دیشب تموم شد. منصور سرش را پایین انداخت. دریا برای اولین بار متوجه شد پدرش واقعاً درمانده شده. ـ از اول شروع کن. منصور نفس عمیقی کشید. ـ من و حامی از بچگی همدیگه رو می‌شناختیم. دریا کنار تخت نشست. ـ دوست بودید؟ ـ بیشتر از دوست. ـ پس چی شد؟ منصور چند لحظه سکوت کرد. ـ پدر حامی یه تجارت بزرگ داشت. من هم باهاش کار می‌کردم. سال‌ها همه‌چیز خوب بود. ـ و کامران؟ ـ کامران برادر کوچیک‌تر حامی بود. همیشه کنار ما بود. دریا آهسته پرسید: ـ چه اتفاقی براش افتاد؟ منصور به نقطه‌ای روی زمین خیره شد. ـ یه شب قرار بود یه معامله انجام بشه. ـ چه معامله‌ای؟ ـ یه معامله‌ی غیرقانونی. دریا اخم کرد. ـ مافیا؟ منصور جواب نداد. اما همین سکوت کافی بود. ـ پس واقعاً... منصور گفت: ـ اون شب من فهمیدم آدم‌هایی که باهاشون معامله می‌کردیم، قابل اعتماد نیستن. خواستم معامله رو لغو کنم. ـ و حامی؟ ـ حامی خبر نداشت. دریا آهسته گفت: ـ کامران چی؟ منصور چشم‌هایش را بست. ـ کامران همراه من اومد. سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. ـ و بعد؟ منصور با صدایی آرام گفت: ـ اتفاقی افتاد که نباید می‌افتاد. دریا منتظر ماند. ـ ماشین کامران... منصور ادامه نداد. ـ بابا؟ ـ اون شب ماشین منفجر شد. دریا دستش را جلوی دهانش گذاشت. ـ چی؟ ـ من زنده موندم. ـ کامران؟ منصور سرش را پایین انداخت. دریا آرام گفت: ـ مرد؟ منصور سر تکان داد. دریا از جا بلند شد. ـ و حامی فکر می‌کنه تو باعثش شدی؟ ـ آره. ـ ولی تو گفتی تقصیر تو نبود. ـ نبود. ـ پس چه کسی بود؟ منصور جواب نداد. دریا جلو رفت. ـ چه کسی؟ منصور به او نگاه کرد. ـ هنوز نمی‌دونم. دریا با ناباوری گفت: ـ بیست سال گذشته و هنوز نمی‌دونی؟! ـ چون هر کسی که اون شب درگیر بود، یا مرد یا ناپدید شد. دریا به آرامی نشست. حالا متوجه شده بود چرا حامی آن‌قدر سرد بود. اما هنوز نمی‌فهمید چرا باید خودش تاوان گذشته‌ی پدرش را بدهد. آن طرف شهر، حامی داخل دفترش پشت پنجره ایستاده بود. شروین روی مبل نشسته بود و به او نگاه می‌کرد. ـ واقعاً می‌خوای با دختر منصور ازدواج کنی؟ حامی جواب نداد. ـ حامی. ـ می‌شنوم. ـ جواب بده. حامی برگشت. ـ هنوز تصمیمش رو نگرفته. شروین خندید. ـ من درباره‌ی تصمیم دریا نپرسیدم. حامی ابرو بالا انداخت. ـ پس درباره‌ی چی؟ ـ درباره‌ی خودت. حامی چیزی نگفت. شروین ادامه داد: ـ تو همیشه وقتی می‌خواستی از کسی انتقام بگیری، مستقیم سراغ خودش می‌رفتی. ـ این بار فرق داره. ـ چرا؟ حامی نگاهش را به میز دوخت. ـ چون دریا هیچ نقشی توی اتفاقات گذشته نداره. شروین آرام گفت: ـ پس چرا واردش کردی؟ حامی مکث کرد. ـ چون دشمن‌هام فهمیدن نقطه‌ضعف منصور کجاست. ـ دخترش؟ ـ آره. شروین از جا بلند شد. ـ حامی، مطمئنی این ازدواج باعث نمی‌شه دریا بیشتر در خطر بیفته؟ حامی سرد جواب داد: ـ تا وقتی کنار من باشه، کسی بهش دست نمی‌زنه. شروین چند لحظه به او نگاه کرد. ـ و اگه خودش نخواد؟ حامی سکوت کرد. ـ اون موقع چی؟ حامی به پنجره برگشت. ـ مجبورش نمی‌کنم. شروین با تعجب پرسید: ـ پس پیشنهاد ازدواجت چی بود؟ ـ یه انتخاب بهش دادم. ـ انتخاب بین ازدواج با تو و... حامی حرفش را قطع کرد. ـ انتخاب بین ازدواج با من و گرفتار شدن توسط آدم‌هایی که حتی از من خطرناک‌ترن. شروین آهسته گفت: ـ این خیلی شبیه انتخاب نیست. حامی جواب نداد. چند ثانیه بعد، گوشی‌اش زنگ خورد. شماره ناشناس. تماس را جواب داد. ـ بله؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد: ـ منصور هنوز چیزی به دخترش نگفته؟ حامی اخم کرد. ـ تو کی هستی؟
مرد خندید. ـ بهتره قبل از اینکه ازدواج کنی، بفهمی چرا منصور واقعاً اون شب زنده موند. تماس قطع شد. حامی چند لحظه به گوشی خیره ماند. شروین نزدیک آمد. ـ چی شد؟ حامی آرام گفت: ـ یه نفر هنوز زنده‌ست. ـ کی؟ حامی نگاهش را بالا آورد. ـ کسی که بیست سال همه فکر می‌کردن مرده. عصر همان روز، دریا از خانه بیرون رفت. به یک کافه‌ی کوچک نزدیک مرکز شهر رسید. کاوه منتظرش بود. دریا روبه‌رویش نشست. ـ من همه‌چیز رو فهمیدم. کاوه پرسید: ـ مطمئنی؟ ـ پدرم و حامی قبلاً دوست بودن. کاوه سرش را تکان داد. ـ درست. ـ کامران هم اون شب با پدرم بوده. کاوه چیزی نگفت. ـ و مرده. کاوه نگاهش را پایین انداخت. دریا متوجه شد. ـ تو بیشتر از چیزی که گفتی می‌دونی. ـ شاید. ـ کاوه، من وقت ندارم. ـ چرا؟ ـ سه روز وقت دارم تصمیم بگیرم با حامی ازدواج کنم یا نه. کاوه چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ پس باید چیزی رو بدونی. دریا منتظر ماند. کاوه گوشی‌اش را روی میز گذاشت. عکسی را باز کرد. عکس یک مرد بود. دریا با دیدنش اخم کرد. ـ این کیه؟ کاوه گفت: ـ مردی که اون شب آخرین بار کنار کامران دیده شد. دریا به عکس خیره شد. ـ اسمش چیه؟ کاوه جواب داد: ـ فرید. ـ کجاست؟ ـ نمی‌دونم. ـ مرده؟ کاوه سرش را تکان داد. ـ نه. دریا نفسش را حبس کرد. ـ پس زنده‌ست؟ ـ احتمالاً. دریا به عکس خیره ماند. ـ حامی اینو می‌دونه؟ کاوه گفت: ـ نه. دریا آرام گفت: ـ پس چرا تو می‌دونی؟ کاوه جواب نداد. در همان لحظه صدای صندلی‌ای از پشت سرشان آمد. دریا برگشت. هیچ‌کس آنجا نبود. اما وقتی دوباره رو به کاوه کرد، او دیگر لبخند نمی‌زد. ـ دریا... ـ چی؟ ـ باید بری. ـ چرا؟ کاوه آرام گفت: ـ چون ما تنها نیستیم. دریا به اطراف نگاه کرد. این بار خودش هم متوجه شد. مردی کنار پنجره نشسته بود و وانمود می‌کرد مشغول گوشی‌اش است. اما هر چند ثانیه یک‌بار به آن‌ها نگاه می‌کرد. دریا آرام پرسید: ـ اون کیه؟ کاوه از جا بلند شد. ـ نمی‌دونم. ـ پس چرا گفتی تنها نیستیم؟ کاوه جواب نداد. فقط دستش را روی میز گذاشت. ـ وقتی از اینجا رفتی، مستقیم برو خونه. ـ و تو؟ ـ من یه کار دارم. ـ چه کاری؟ کاوه نگاهش کرد. ـ پیدا کردن فرید. همان شب، حامی روبه‌روی پنجره‌ی دفترش ایستاده بود. شروین وارد شد. ـ خبری از کاوه شد؟ ـ نه. ـ درباره‌ی فرید چی؟ حامی برگشت. ـ مطمئنی اسمش فریده؟ شروین سر تکان داد. ـ بله. حامی چند لحظه سکوت کرد. بعد به آرامی گفت: ـ پس دلیل اینکه منصور این‌همه سال سکوت کرده، شاید چیزی باشه که ما فکر می‌کنیم نیست. شروین پرسید: ـ یعنی چی؟ حامی جواب نداد. فقط گوشی‌اش را برداشت و شماره‌ای را گرفت. تماس که وصل شد، گفت: ـ فردا صبح، هر چیزی درباره‌ی فرید پیدا کردی، می‌خوام روی میزم باشه. مکث. ـ و یه چیز دیگه... نگاهش به بیرون دوخته شد. ـ از امشب، دو نفر مراقب خونه‌ی دریا باشن. شروین با تعجب گفت: ـ فکر می‌کردم نمی‌خوای کسی بفهمه چقدر برات مهمه. حامی سرد نگاهش کرد. ـ مهم نیست. ـ پس چرا مراقبش می‌ذاری؟ حامی چند ثانیه سکوت کرد. ـ چون اگه اتفاقی برای دختر منصور بیفته، حقیقت رو هیچ‌وقت پیدا نمی‌کنم. شروین چیزی نگفت. حامی دوباره به پنجره برگشت. اما خودش هم نمی‌دانست چرا با وجود تمام نفرتی که از منصور داشت، حاضر نبود اجازه بده کسی به دریا نزدیک شود. و در همان شب، دریا در اتاقش کنار پنجره نشسته بود و به عکس حامی که در پوشه دیده بود فکر می‌کرد. سه روز فرصت داشت. اما حالا دیگر فقط یک سؤال نداشت. آیا می‌توانست به مردی اعتماد کند که دشمن پدرش بود؟ و مهم‌تر از آن... چرا هرچه بیشتر درباره‌ی حامی می‌فهمید، احساس می‌کرد خودش هم چیزی را از او پنهان کرده‌اند؟ 🖤
ورق پنجم رمان (عروس دشمن) تقدیم نگاهتون شد خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید ✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟