هدایت شده از نفورر 𝗵คค๓𝗶 | ē𝗹ค𝗵ē
و منم بالاخره بلیط گرفتم😭✨🤍
قراره کلی براتون فیلم بزارم ✨🥺
https://eitaa.com/Fan_haami
اَدَمه قراره برامون بزاره تو هم بیا ببین
سه شنبه
هفته اینده
هدایت شده از 𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷 🎧
سالگرد یکیو دارم مبارک همه ی فندوم و مخصوصا حامیم🤍🎶
یکیو دارم در مورد کسیه که هوای حامیم رو همیشه داره🥺 ؛
-اون فقط یه موزیک ساده نیست همون کسی که با حامیم تونستیم بیشتر باهاش ارتباط بگیریم و امید به اون رو از آیدلمون یاد گرفتیم🥲❤️🩹`
°به افتخار خدای مهربونمون که امید به اون رو از فرشته ای که مخلوق خودشه یاد گرفتیم😌💞°
(فور نیست)
هدایت شده از 𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷 🎧
چالش داریم چه چالشی🙉✨️
نوع ؟¿ به این عکس از ۱ تا ۱۰ نمره بدین تو ناشناس و بعد واسه راند های بعد آیدی میزارم😎
مجازاتم داریم بین همه ۱۰ نفر رو انتخاب می کنم به طور شانسی و اونا مجازاتم می کننن🥺
فقط یه شرطی داره اینکه آیدیتون رو هم زیرش بنویسید 👌🏻
ناشناسمون:😌💞
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️
همسایه میخوام
آمارم ۱۱۰
آمارت مهم نی
چنلت دربارهی حامیم باشه
@CBJBGNF
🖤 عروس دشمن
فصل هفتم | یک هفته تا ازدواج
دریا تا چند دقیقه بعد از رفتن حامی، کنار پنجره ایستاده بود.
صدای ماشینش کمکم دور شد و بعد همهچیز دوباره ساکت شد.
منصور پشت سرش ایستاده بود.
ـ هنوز فرصت داری منصرف بشی.
دریا بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ نه.
ـ دریا...
ـ بابا، تصمیمم رو گرفتم.
منصور آهی کشید.
ـ تو نمیدونی داری وارد چه زندگیای میشی.
دریا برگشت.
ـ تو هم نمیدونی من چه فکری دارم.
ـ چی؟
ـ شاید از حامی خوشم نیاد. شاید حتی ازش متنفر باشم. ولی حداقل میخوام خودم حقیقت رو بفهمم.
منصور چند لحظه نگاهش کرد.
ـ اگه یه روز فهمیدی حامی اون آدمی نیست که فکر میکردی چی؟
دریا ابروهایش را بالا برد.
ـ منظورت چیه؟
منصور چیزی نگفت.
دریا نزدیکتر رفت.
ـ بابا، تو چیزی میدونی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
اما دریا فهمید که پدرش باز هم چیزی را پنهان میکند.
سه روز بعد...
خانه پر از رفتوآمد بود.
منصور مشغول هماهنگی کارها بود و دریا در اتاقش جلوی آینه ایستاده بود.
لباس سادهای پوشیده بود و موهایش را مرتب کرده بود.
روی میز، یک جعبهی کوچک قرار داشت.
جعبه را باز کرد.
داخلش گردنبندی قدیمی بود که مادرش سالها پیش به او داده بود.
دریا گردنبند را برداشت و آرام زیر لب گفت:
ـ کاش بودی...
مادرش را سالها بود نداشت.
و حالا، در مهمترین تصمیم زندگیاش، بیشتر از همیشه جای خالیاش را حس میکرد.
صدای در آمد.
ـ دریا؟
ـ بیا.
منصور وارد شد.
ـ آمادهای؟
دریا سر تکان داد.
ـ فکر کنم.
منصور لبخند کمرنگی زد.
ـ هنوز هم میتونی نه بگی.
دریا گردنبند را بست.
ـ بابا، اگه قرار باشه از چیزی بترسم، ترجیح میدم از حقیقت بترسم تا از یه چیزی که هیچوقت نمیدونم چیه.
منصور چیزی نگفت.
آن طرف شهر، حامی داخل دفترش بود.
شروین روبهرویش نشسته بود و چند برگه روی میز گذاشت.
ـ همهچیز آمادهست.
حامی نگاهی به برگهها انداخت.
ـ فرید؟
ـ هنوز خبری نیست.
حامی اخم کرد.
ـ پیداش کنید.
ـ داریم تلاش میکنیم.
حامی برگهها را کنار گذاشت.
شروین پرسید:
ـ دربارهی دریا مطمئنی؟
حامی نگاهش کرد.
ـ دربارهی چی؟
ـ اینکه این ازدواج فقط یه قرارداده.
حامی بدون مکث گفت:
ـ بله.
شروین لبخند کوچکی زد.
ـ خوبه.
ـ چرا؟
ـ چون اگه احساسات واردش بشه، همهچیز پیچیده میشه.
حامی سرد جواب داد:
ـ احساسات جایی توی این ماجرا ندارن.
شروین سر تکان داد.
ـ امیدوارم.
حامی نگاهش را به پنجره دوخت.
اما چیزی در ذهنش آزارش میداد.
تصویر دریا.
نگاه نگرانش.
و جملهای که قبل از رفتن گفته بود:
«من هنوز ازت میترسم.»
حامی نمیدانست چرا آن جمله مدام در ذهنش تکرار میشد.
او فقط یک هدف داشت.
حقیقت.
و رسیدن به کسی که سالها پیش زندگی خانوادهاش را نابود کرده بود.
اما دریا نباید قربانی این جنگ میشد.
روز عقد رسید.
دریا مقابل آینه نشسته بود.
لباسش ساده و زیبا بود.
دستهایش کمی میلرزید.
منصور وارد اتاق شد.
چند لحظه دخترش را نگاه کرد.
ـ خیلی شبیه مادرت شدی.
دریا لبخند کوچکی زد.
ـ دلم براش تنگ شده.
منصور کنار او نشست.
ـ من هم.
دریا دست پدرش را گرفت.
ـ بابا؟
ـ جانم؟
ـ هر اتفاقی افتاد... بدون که من ازت متنفر نمیشم.
منصور نگاهش کرد.
چشمهایش پر از نگرانی شد.
ـ امیدوارم هیچوقت مجبور نشی بین من و حقیقت یکی رو انتخاب کنی.
دریا چیزی نگفت.
چند ساعت بعد...
دریا کنار حامی ایستاده بود.
بینشان فاصلهای بود که هیچکدام تلاش نمیکردند کمش کنند.
مراسم تمام شد.
حالا دیگر آنها زن و شوهر بودند.
اما هیچچیز شبیه داستانهای عاشقانه نبود.
نه لبخندی.
نه نگاه عاشقانهای.
فقط دو آدم که به خاطر گذشتهی دیگران، وارد یک زندگی مشترک شده بودند.
وقتی همه رفتند، حامی رو به دریا کرد.
ـ خستهای؟
دریا آرام گفت:
ـ خیلی.
ـ میخوای بریم؟
دریا مکث کرد.
ـ آره.
حامی در را برایش باز کرد.
دریا سوار ماشین شد.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
بعد دریا گفت:
ـ یه چیزی رو میخوام بدونی.
حامی نگاهش نکرد.
ـ چی؟
ـ من این ازدواج رو فراموش نمیکنم.
ـ منظورت چیه؟
ـ اینکه مجبور شدم.
حامی چند ثانیه سکوت کرد.
ـ منم فراموش نمیکنم.
دریا به پنجره نگاه کرد.
ـ پس حداقل سعی کنیم به هم آسیب نزنیم.
حامی این بار نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ موافقم.
ماشین در خیابان تاریک حرکت کرد.
هیچکدام نمیدانستند این ازدواج قرار است چه چیزی را برایشان به همراه داشته باشد.
اما یک چیز قطعی بود:
این تازه شروع داستان بود.
و آنها هنوز نمیدانستند که پشت این ازدواج، رازی وجود دارد که میتواند دشمنی بیستساله را برای همیشه تغییر دهد. 🖤
🖤 فصل هشتم | خانهی دشمن
ماشین جلوی خانهی بزرگ حامی ایستاد.
دریا از پشت شیشه به ساختمان خیره شد. خانهای بزرگ، ساکت و سرد؛ درست شبیه صاحبش.
حامی پیاده شد و در را برای دریا باز کرد.
دریا بدون اینکه نگاهش کند، از ماشین بیرون آمد.
حامی گفت: — از امشب اینجا خونهی توئه.
دریا پوزخند کوتاهی زد. — خونه؟ بیشتر شبیه زندانه.
حامی چیزی نگفت.
دریا وارد خانه شد. چند قدم که برداشت، صدای شروین را شنید.
— بالاخره عروس دشمن رسید!
دریا برگشت و با اخم نگاهش کرد.
شروین سریع دستهایش را بالا برد. — شوخی کردم! جدی نگیر.
حامی با نگاه سردی به شروین فهماند که بس کند.
شروین آهسته گفت: — باشه بابا... چرا اینقدر جدی؟
دریا رو به حامی کرد. — اتاق من کجاست؟
حامی به طبقهی بالا اشاره کرد. — سمت راست، اتاق آخر.
دریا چند قدم رفت، اما ناگهان ایستاد.
— یه چیز دیگه.
حامی نگاهش کرد.
— قرارمون این بود که تو توی زندگی من دخالت نکنی.
— همینطوره.
— پس منم توی زندگی تو دخالت نمیکنم.
حامی چند ثانیه سکوت کرد.
— تا وقتی خطری تهدیدت نکنه.
دریا برگشت. — یعنی چی؟
حامی با صدایی جدی گفت: — یعنی این خونه امنه، ولی بیرونش نه.
دریا خواست جواب بدهد که صدای زنگ تلفن حامی بلند شد.
حامی گوشی را برداشت.
— بله؟
چند ثانیه گوش داد.
چهرهاش تغییر کرد.
— مطمئنی؟
شروین هم متوجه شد.
حامی آرام گفت: — کجاست؟
صدای طرف مقابل آنقدر نامفهوم بود که دریا چیزی نشنید.
اما بعد از قطع تماس، حامی مستقیم به شروین نگاه کرد.
— فرید پیدا شده.
شروین از جا بلند شد.
— چی؟!
دریا که هنوز کنار پلهها ایستاده بود، با شنیدن اسم فرید برگشت.
حامی متوجه نگاهش شد.
— تو برو اتاقت.
دریا اخم کرد. — نه. این قضیه به منم مربوطه.
— نه، مربوط نیست.
— از روز اول گفتی حقیقت رو بهم میگی.
حامی چند لحظه ساکت ماند.
حق با او بود.
دریا پایین آمد و روبهرویش ایستاد.
— تو قول دادی.
حامی نگاهش کرد.
برای اولین بار، در نگاهش آن سردی همیشگی کمی شکست.
— فرید زندهست... و ظاهراً همین امشب برگشته.
شروین با نگرانی پرسید: — کجاست؟
حامی جواب داد: — نزدیک خونهی منصور.
دریا یکدفعه رنگش پرید.
— بابا...
حامی فوراً کلیدهای ماشینش را برداشت.
— شروین، تو با من میای.
بعد رو به دریا کرد.
— تو همینجا میمونی.
دریا مخالفت کرد: — منم میام.
— گفتم نه.
— حامی!
حامی چند ثانیه به او خیره شد و بعد گفت:
— دریا، این بار بحث غرور و لجبازی نیست. کسی که بیست سال پنهان شده، امشب برگشته. من نمیدونم برای چی.
دریا آرام گفت: — ولی من میدونم برای کی برگشته.
حامی ابروهایش را درهم کشید.
— برای پدرم.
سکوت سنگینی خانه را گرفت.
حامی آرام پرسید: — چرا اینو گفتی؟
دریا به چشمهایش نگاه کرد.
— چون کسی که بیست سال دنبال انتقام بوده، احتمالاً بالاخره فهمیده نقطهضعف منصور احمدی کجاست.
حامی چیزی نگفت.
دریا ادامه داد:
— منم.
چند ثانیه بعد، صدای شروین در خانه پیچید:
— حامی...
حامی برگشت.
شروین گوشیاش را بالا آورد.
— یه پیام اومده.
حامی گوشی را گرفت.
روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«حامی صالحی، تو ازدواج کردی تا حقیقت رو پیدا کنی... اما نمیدونی عروست بخشی از همون حقیقته.»
حامی برای اولین بار واقعاً مات ماند.
و دریا...
اصلاً نمیدانست چرا با دیدن آن جمله، قلبش فرو ریخت.