eitaa logo
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
147 دنبال‌کننده
128 عکس
19 ویدیو
0 فایل
رمان عشق پنهان عشقی که هیچ کس انتظارشو نداشت.. به قلم: آلا MN: @CBJBGNF رمان سند عشق:پایان رمان عروس دشمن:پایان #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناس:https://eitaa.com/AlaSj1393/907 چندتا مونده؟ ✨🤍 آلا:یکم دیگه
ناشناس:چه سازی میزنید؟ ✨🤍 آلا:ساز مخالف🤣🦦 مبینا:ساز مخالف 😂
ناشناس:قدو بالای تو رعنارو بنازم ✨🤍 آلا: تو گل باغ تمنارو بنازم مبینا:توکه با عشوه گری از همه دل میبری
ناشناس:الا محو میشودد ✨🤍 و یکدفی ضاهر میشودد
ناشناس:عروسک جون فدات شم توهم قلبت شکسته ✨🤍 آلا: وای بقیشو یادم رفته 🤦‍♀ مبینا:توهم قلبت شکسته❤️‍🩹
خب پایان ناشناس✨ مرسی که کویر نکردید🫶🏼
هدایت شده از  𝗵คค๓𝗶 | ē𝗹ค𝗵ē
و منم بالاخره بلیط گرفتم😭✨🤍 قراره کلی براتون فیلم بزارم ✨🥺 https://eitaa.com/Fan_haami اَدَمه قراره برامون بزاره تو هم بیا ببین سه شنبه هفته اینده یکی دیگه از اد هام هم میره برامون میزاره 🥲💘
اگر جبران ندادین بدین هستم
🖤 عروس دشمن فصل دهم | مرد چهارم حامی هنوز گوشی دریا را در دست داشت. چشم‌هایش روی تصویر ثابت مانده بود. فرید. مردی که بیست سال همه تصور می‌کردند ناپدید شده. مردی که آخرین بار همان شب کنار کامران دیده شده بود. دریا آرام پرسید: — چرا چیزی نمی‌گی؟ حامی جواب نداد. شروین جلو آمد و به عکس نگاه کرد. — این عکس از کجا اومده؟ دریا گفت: — نمی‌دونم. یه شماره‌ی ناشناس فرستاد. حامی گوشی را به او برگرداند. — شماره رو پاک نکن. — چرا؟ — چون ممکنه تنها سرنخ ما باشه. دریا گوشی را گرفت. — تو فرید رو می‌شناختی؟ حامی چند لحظه سکوت کرد. — آره. — چقدر؟ — قبل از اون شب، خیلی. — و بعد؟ حامی نگاهش را پایین انداخت. — بعد از اون شب، هیچ‌وقت پیداش نکردم. دریا آرام پرسید: — فکر می‌کردی مرده؟ — همه فکر می‌کردیم. شروین گفت: — حامی، باید بریم. حامی سر تکان داد. دریا جلو آمد. — منم میام. حامی مخالفت نکرد. — باشه. دریا با تعجب نگاهش کرد. — همین؟ — این بار نمی‌خوام تنها بمونی. دریا برای لحظه‌ای مکث کرد. لحن حامی هنوز سرد بود، اما جمله‌اش باعث شد کمی آرام‌تر شود. ماشین در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد. دریا در صندلی عقب نشسته بود و حامی جلو کنار شروین. چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد. بالاخره دریا گفت: — حامی؟ — بله؟ — کامران چه جور آدمی بود؟ حامی برای چند ثانیه سکوت کرد. — خوب. دریا لبخند تلخی زد. — فقط همین؟ حامی نگاهش را به جاده دوخت. — خیلی به بقیه اهمیت می‌داد. برخلاف من. شروین آرام خندید. — اینو خوب گفتی. حامی نگاه کوتاهی به او انداخت. — چیزی گفتم که خنده داشت؟ — نه. سکوت دوباره برگشت. حامی بعد از چند لحظه ادامه داد: — کامران همیشه فکر می‌کرد آدم‌ها می‌تونن تغییر کنن. دریا پرسید: — تو فکر نمی‌کنی؟ — نه. — حتی خودت؟ حامی برای اولین بار جواب فوری نداد. بعد گفت: — بعضی آدم‌ها تغییر نمی‌کنن. فقط بهتر یاد می‌گیرن خودشون رو پنهان کنن. دریا به شیشه‌ی ماشین تکیه داد. — امیدوارم تو جزو اون آدم‌ها نباشی. حامی از آینه نگاه کوتاهی به او انداخت. — هنوز زوده که درباره‌م قضاوت کنی. دریا آرام گفت: — تو هم درباره‌ی من همین‌طور. حامی چیزی نگفت. اما گوشه‌ی لبش برای لحظه‌ای تکان خورد؛ آن‌قدر کم که حتی خودش هم متوجهش نشد. وقتی به خانه‌ی منصور رسیدند، در ورودی باز بود. دریا فوراً از ماشین پیاده شد. — بابا! وارد خانه شد. ـ بابا؟ هیچ جوابی نبود. حامی پشت سرش وارد شد. ـ دریا، صبر کن. اما دریا به سمت سالن رفت. خانه به‌هم‌ریخته نبود. هیچ نشانه‌ای از درگیری وجود نداشت. فقط روی میز، یک پاکت سفید قرار داشت. دریا آن را برداشت. روی پاکت نوشته شده بود: «برای دریا.» دستش لرزید. حامی پاکت را از او گرفت. — نذار بازش کنی. دریا گفت: — چرا؟ — ممکنه تله باشه. ـ پس چی کار کنیم؟ حامی پاکت را باز کرد. داخلش فقط یک عکس بود. عکس یک زن جوان. دریا با دیدنش خشکش زد. — این... حامی به عکس نگاه کرد. چهره‌اش تغییر کرد. دریا آرام گفت: — این مامانمه. حامی به او نگاه کرد. — مطمئنی؟ — آره. دریا عکس را از دستش گرفت. پشت عکس نوشته شده بود: «قبل از اینکه دنبال حقیقت پدرت بگردی، درباره‌ی مادرت سؤال کن.» دریا نفسش بند آمد. — چرا باید عکس مامانم رو برای من بفرستن؟ حامی چیزی نگفت. شروین عکس را دید و گفت: — این دیگه ربطی به کامران نداره. حامی آرام جواب داد: — شاید بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم ربط داشته باشه. دریا به حامی نگاه کرد. — تو درباره‌ی مادرم چیزی می‌دونی؟ حامی سکوت کرد. دریا این بار با صدای محکم‌تری پرسید: — حامی، چیزی می‌دونی؟ حامی نگاهش کرد. — فقط اسمش رو شنیدم. — از کی؟ حامی چند لحظه مکث کرد. — از کامران. دریا مات ماند. — کامران... مامان منو می‌شناخت؟ حامی جواب نداد. دریا چند قدم عقب رفت. همه‌چیز داشت پیچیده‌تر می‌شد. پدرش. حامی. کامران. فرید. و حالا مادرش. ناگهان صدای گوشی حامی بلند شد. شماره ناشناس. حامی جواب داد. ـ بله؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد. این بار حامی همان لحظه شناختش. چهره‌اش سرد شد. ـ فرید؟ دریا با شنیدن اسمش نزدیک‌تر آمد. صدای مرد از پشت تلفن آرام بود: ـ بالاخره ازدواج کردی، حامی. حامی گفت: ـ کجایی؟ فرید خندید. ـ هنوز هم عجولی. ـ آدرس بده. ـ نه. ـ پس چرا زنگ زدی؟ چند ثانیه سکوت. بعد فرید گفت: ـ چون باید یه چیز رو بدونی. حامی منتظر ماند. ـ دریا تنها کسی نیست که از گذشته‌ی منصور خبر نداره. خود تو هم همه‌چیز رو نمی‌دونی. تماس قطع شد. دریا به حامی نگاه کرد. — چی گفت؟ حامی گوشی را پایین آورد. ـ گفت باید بیشتر مراقب باشیم.
دریا فهمید حامی همه‌ی حرف را نگفته. اما این بار چیزی نگفت. فقط عکس مادرش را محکم در دست گرفت. و برای اولین بار، حامی متوجه شد که پشت آن ظاهر محکم، دریا واقعاً ترسیده. آرام گفت: — دریا... دریا نگاهش کرد. — چی؟ — پیداش می‌کنیم. دریا چند ثانیه به او خیره ماند. ـ قول می‌دی؟ حامی مکث کرد. بعد گفت: — قول می‌دم. و هیچ‌کدام نمی‌دانستند این قول، قرار است آن‌ها را به حقیقتی برساند که حتی حامی هم از شنیدنش آماده نبود. 🖤
🖤 عروس دشمن فصل یازدهم | نامه‌ای از گذشته دریا هنوز همان‌جا ایستاده بود. عکس مادرش در دستش بود و نگاهش روی صورت جوان زنی مانده بود که سال‌ها فقط از او یک خاطره‌ی مبهم داشت. — حامی... حامی نگاهش کرد. — چرا کامران اسم مامان منو می‌دونسته؟ حامی جواب نداد. دریا نزدیک‌تر شد. — تو گفتی کامران آدم خوبی بود. پس چرا باید درباره‌ی مادرم چیزی می‌دونست؟ حامی آرام گفت: — چون احتمالاً بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم، درگیر ماجرا بوده. شروین که مشغول بررسی خانه بود، ناگهان گفت: — بچه‌ها... هر دو برگشتند. شروین کنار کتابخانه ایستاده بود. — اینجا رو ببینید. پشت یکی از کتاب‌ها، یک پاکت قدیمی قرار داشت. حامی آن را برداشت. روی پاکت نوشته شده بود: «برای منصور ـ فقط وقتی مجبور شدی حقیقت را بگویی.» دریا نفسش را حبس کرد. — بابا اینو گذاشته؟ حامی پاکت را باز کرد. داخلش یک نامه بود. خط روی کاغذ متعلق به منصور بود. حامی شروع به خواندن کرد: «اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی دیگر نمی‌توانم چیزی را پنهان کنم...» دریا آرام گفت: — ادامه بده. حامی چشم‌هایش را روی کلمات حرکت داد. «کامران مقصر نبود. فرید هم آن‌طور که فکر می‌کنید نیست. کسی که آن شب معامله را به هم زد، کسی بود که همه‌ی ما به او اعتماد داشتیم.» شروین زمزمه کرد: — کسی که بهش اعتماد داشتیم؟ حامی ادامه داد: «اما مهم‌تر از همه، دریا نباید هیچ‌وقت بفهمد که مادرش در آن شب حضور داشته.» دریا یک‌دفعه خشکش زد. — چی؟ حامی نامه را پایین آورد. دریا با صدایی لرزان گفت: — مامانم... اون شب اونجا بوده؟ حامی چیزی نگفت. دریا نامه را از دستش گرفت و خودش ادامه‌ی آن را خواند. «اگر روزی دریا این نامه را خواند، به او بگویید مادرش آن شب برای نجات یک نفر برگشته بود... نه برای فرار.» دریا آرام زمزمه کرد: — برای نجات چه کسی؟ پایین نامه فقط یک اسم نوشته شده بود. کامران. سکوت. حامی به شروین نگاه کرد. شروین هم مات مانده بود. دریا سرش را بلند کرد. — مامان من می‌خواسته کامران رو نجات بده؟ حامی گفت: — ظاهراً. — پس چرا بعدش ناپدید شد؟ این بار هیچ‌کس جوابی نداشت. ناگهان صدایی از طبقه‌ی بالا آمد. صدای افتادن چیزی. هر سه نفر هم‌زمان برگشتند. حامی فوراً جلوی دریا ایستاد. — اینجا بمون. دریا گفت: — نه. — دریا... — این بار نه. شروین آرام گفت: — من می‌رم بالا. حامی سر تکان داد. شروین از پله‌ها بالا رفت. چند ثانیه بعد صدایش آمد: — حامی! حامی و دریا سریع بالا رفتند. در اتاقی که سال‌ها بسته مانده بود، پنجره باز بود. پرده‌ها در باد تکان می‌خوردند. روی زمین یک جعبه‌ی چوبی افتاده بود. و داخلش... چندین عکس قدیمی. دریا یکی از عکس‌ها را برداشت. عکس مادرش بود. کنار کامران. و پشت سرشان... حامیِ نوجوان. دریا با تعجب گفت: — این عکس قبل از انفجاره؟ حامی عکس را گرفت. چهره‌اش در یک لحظه تغییر کرد. — آره. دریا به عکس خیره شد. — پس مامان من و کامران همدیگه رو می‌شناختن... حامی آرام گفت: — و ظاهراً من هم مادرت رو می‌شناختم. دریا به او نگاه کرد. — چی؟ حامی چشم‌هایش را بست. انگار خاطره‌ای قدیمی به ذهنش برگشته بود. — یه چیزایی یادمه... — چی؟ حامی آرام گفت: — یه زن بود که شب‌ها قبل از خواب برامون قصه می‌گفت. دریا نفسش را حبس کرد. — مادرم؟ حامی به عکس نگاه کرد. — فکر کنم... اما قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، گوشی شروین زنگ خورد. شروین جواب داد. چند ثانیه بعد با صدایی جدی گفت: — حامی... حامی برگشت. — چی شده؟ شروین گوشی را پایین آورد. — فرید دوباره پیام داده. — چی نوشته؟ شروین صفحه را نشان داد. فقط یک جمله: «اگر می‌خواهید بدانید آن شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، فردا ساعت هشت، انبار قدیمی را پیدا کنید... و دریا را تنها بفرستید.» دریا به حامی نگاه کرد. حامی فوراً گفت: — محاله. دریا جواب داد: — ولی من می‌رم. — نه. — این حقیقت درباره‌ی مادرمه. حامی با قاطعیت گفت: — گفتم نه. دریا برای اولین بار بدون ترس مقابلش ایستاد. — و منم برای اولین بار ازت می‌خوام به جای تصمیم گرفتن برای من، کنارم باشی. حامی ساکت شد. این جمله برای چند ثانیه تمام خشمش را خاموش کرد. دریا آرام ادامه داد: — من دیگه نمی‌خوام از حقیقت فرار کنم. حامی به او نگاه کرد. و فهمید از این لحظه به بعد... دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود.