eitaa logo
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
136 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
963 ویدیو
12 فایل
﷽ 🇮🇷🇵🇸 ‹هنر و علم و سیاست همہ خوبند ولے اے بہ قربان همانے کہ رفاقت بلد اَست♥️› روشنگری در حد توان! پل ارتباطی 🌱 https://harfeto.timefriend.net/17689230559732 نیمچه عکاس و نویسنده🖋️🕶️ آلاء یعنی نعمت ها 🥰🌻 فوروارد کن گیانم🌿
مشاهده در ایتا
دانلود
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش میشد خادمی بودم به چایی‌خانه‌ات عاشق آن عطرِ چایِ روح پرور میشدم 🥲✨
ملت تو تابستون درسای سال بعد ُ میخونن تا در طول سال راحت باشن... بعد من هنوز نه کتاب خریدم نه لوازم تحریر...فقط ثبت نام کردم همین😂😔
جدیدا بدم میاد کسایی که باهاشون صمیمی نیستم منو به اسم کوچیک می صدا کنن😐💔.. البته قبلاً هم بدم میومدااا ولی الان بیشتر ایششش زود دخترخاله نشید دیگه باشه؟!
فکرشو بکن... امام حسینُ تو زندگیت نداشتی! چه اتفاقی می افتاد؟! حتی تصور هم نمیتونی بکنی نه؟ عادیه..چون زندگیت حسینه!❤️ خداروشکر بابت بودنت آقا:))))
هدایت شده از ساندالفون .
«حسین» بهترین رفیقم.. :)
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
«حسین» بهترین رفیقم.. :)
أنا قلبي مشتاق و بعدك جمر و نار. «دلِ من تنگ است و دوریِ تو هیزم و آتش است.»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داغی اگر نبود که گریان نمی شدیم لطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیم یا ایّها الرّسول بدون دعای تو از پیروان عترت و قرآن نمی شدیم . . .
روی قبرِ خاکی ات طرحِ ضریح میکشد؛ آرزوها دارَد این نوکر برایت ، یا حَسَن . . . ؛
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ 🌱✨ به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش.. -جنابِ‌سعدی- #چادرت_را_من_س
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ 🌱✨ به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش.. -جنابِ‌سعدی- 🌸 زدم بیرون، باید از خود احسان میپرسیدم اون از همه چی خبر داره! میدونه این سفر .اونم.اینقدر یهویی.چیه .میدونه چه کاسه ای زیر نیم کاسه ست.. تاخونه دایی اینا حدودا یک ساعتی راه بود! تاکسی گرفتم و همزمان با آهنگی که توی گوشم پلی کردم صفحه چتمو با ساناز باز کردم _سانی کجایی.. به ثانیه نکشید سین کرد و جواب داد: هرجا یار باشه😂 پوزخندی نثارش کردم و نوشتم: _هر هر... باید ببینمت، حالم بده مثل همیشه گفت : ساعت 8 همون کافه همیشگی..بیا ببینم باز چیشده _اوکی.. گوشی رو خاموش کردمُ ذهنم رو سپردم به آهنگِ توی گوشم... چندبار پشت سر هم زنگ آیفون رو زدم تا بالاخره باز شد! بیخیال آسانسور شدمُ پله هارو دوتا یکی کردم تا برسم طبقه سوم... در باز بود و زندایی داشت سرامیک هارو تِی میکشید تند سلام کردم و بدون طول و تفصیل گفتم: _ احسان کجاست؟ ✏️به قلم فــــ.شـــیــن بانو🌸 ❌هرگونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد https://eitaa.com/Alae_19